X
تبلیغات
رایتل

تنها برای تو می نویسم

یه روز آدم عاشق دریا شد ... قلبش رو کند و ...


قفسه سینه که دیدی؟! اگه ندیدی ایندفعه دقت کن ، آخه این قفسه سینه یه

حکمتی داره.خدا وقتی آدم رو آفرید،سینش قفسه نداشت.یه پوست نازک بود رو

دلش.

یه روز آدم عاشق دریا شد.اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها

چیز با ارزشی که داره بده به دریا.

پوست سینشو درید و قلبش رو کند و انداخت تو دریا. موجی اومد
 
و نه دلی موند و نه آدمی.خدا......

خدا دل آدم رو از دریا گرفت و دوباره گذاشت تو سینش.آدم دوباره آدم

شد.ولی......امان از دست این آدم.دو روز بعد،آدم عاشق جنگل شد.دوباره پوست

نازک تنش رو جر داد و دلش رو پرت کرد میون جنگل.......باز نه دلی موند و نه

آدمی.......

خدا دیگه کم کم داشت عصبانی می شد.یه بار دیگه دل آدم رو برداشت و گذاشت
 
سرجاش تو سینش.اما......اما مگه این آدم،آدم می شد؟؟!!!!!

این بار سرش رو که بالا کرد، یه دل که داش هیچی،با صد دلی که نداشت عاشق

آسمون شد...........

همه اخم و تخم خدا یادش رفت و دوباره پوست سینشو جر داد و

دلش رو پرت کرد میون آسمون...دل آدم مثل یه سیب سرخ قل خورد
 
و قل خورد تا افتاد تو دامن خدا. نه دیگه..........خدا گفت..........این

دل دیگه واسه آدم دل نمیشه........

آدم دراز به دراز،، چشم به آسمون، رو زمین افتاده بود.

خدا اینبار که دل رو گذاشت سرجاش،بس که از دست آدم ناراحت بود،یه قفس

کشید که دیگه.......آها .........دیگه.......بسه......

آدم که به خودش اومد،دید ای دل غافل........ چقدر نفس کشیدن براش سخت

شده.....چقدر اون پوست لطیف رو سینش سفت شده......دست کشید رو

سینشو وقتی فهمید چی شده یه آهی کشید.....یه آهی کشید همچین که از

آهش رنگین کمون درست شد....

بعد هی آدم گریه کرد،آسمون گریه کرد......روزها و روزها

گذشت....آدم با اون قفس سنگین_ خسته و تنها_ رو زمین

سفت خدا_ قدم میزد،اشک می ریخت. آدم بیچاره، دونه دونه

اشکاشو که می ریخت رو زمین و شکل مروارید می شد رو برمیداشت و پرت

میکرد طرف خدا تو آسمون تا شاید دل خدا واسش بسوزه و قفس رو

برداره....اینطوری بود که آسمون پر از ستاره شد...... ولی خدا دلش واسه آدم

نسوخت که .........

خلاصه یه شب آدم تصمیم خودش رو گرفت...به چاقو برداشت و پوست سینشو

پاره کرد.دید خدا زیر پوستش یه میله های محکمی گذاشته.....دلشو دید که

طفلی مثه یه گنجشک اون زیر میزد و تالاپ تولوپ میکرد....

انگشتاشو کرد زیر همون میله ای که درست رو سینش بود و با همه زوری که

داشت اونو کند. آآآآآآآآآآآآآآخ خ خ..........اونقدر دردش اومد که دیگه هیچی نفهمید
 
و پخش زمین شد.............

خدا از اون بالا همه چیزم نگاه کرد و دلش واسه آدم سوخت و استخونو برداشت

و مالید به آسمون و جنگل و دریا. یهو همون تیکه استخون رو هوا چرخید و

چرخید_ رقصید و رقصید _...آسمون رعد و برق زد.....دریا پر شد از موج و

توفان......درختای جنگل شروع کردن به رقصیدن.....

همون تیکه استخون، یواش یواش شکل گرفت و شد یه

فرشته.....یه فرشته با چشای سیاه مثل شب آسمون....با

موهای بلند مثل آبشار تو جنگل....با دلی بزرگ مثل بزرگی

دریا.....

اومد جلو و دست کشید رو چشای بسته آدم.... آدم که چشاشو وا کرد ، اولش

هیچی نفهمید.هی چشاشو مالید و مالید و هی نگاه کرد.....فرشته رو که

دید.....با همون یه دلی که نداشت، نه، با صد تا دلی هم که نداشت عاشق

فرشته شد.... همون قد که عاشق آسمون و جنگل و دریا شده بود.....نه....

خیلی بیشتر.....

پا شد و فرشته رو نگاه کرد.دستش رو برد گذاشت رو دلش، همونجا

که استخون رو کنده بود.خواست دلشو در بیاره و بده به فرشته ، ولی

دل آدم که از بین اون میله ها در نمی اومد........باید دو سه تا دیگه از

اونها رو هم میکند. تا دستشو برد زیر استخون قفسه سینش، فرشته یواش یواش
اومد جلو.....دستاشو باز کرد و آدم رو بغل کرد.سینش رو چسبوند به سینه

آدم........خدا از اون بالا فقط نگاه کرد، با یه لبخند رو لباش...

آدم فرشته رو بغل کرد..دل آدم یواش یواش نصف شد و آروم آروم خزید تو سینه

فرشته خانوم.فرشته سرش رو آورد بالا و تو چشای آدم نگاه کرد...آدم با چشاش

می خندید...... فرشته سرشو گذاشت رو شونه آدم و چشاشو بست....

آدم یواشکی به آسمون نگاه کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسید.... اونجا بود که

برای اولین بار دل آدم احساس آرامش کرد....

خدا پرده آسمون رو کشید و آدمو با فرشتش تنها گذاشت.....
.....
من هم همه آدمها رو بافرشتشون تنها میذارم.....

خوش به حال آدم و فرشتش..................




[ دوشنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1384 ] [ 03:34 ق.ظ ] [ دختری که هیچ کس و جز تو نداره ] [ نظرات (2) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 766120