**به شهر سکوت من خوش آمدید امیدوارم بتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم راستی نامت را در قسمت نظرها بر نگاره قلبم بنویس تا همیشه در خاطرم بمانی **

تنها برای تو می نویسم
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو

یوسف و زلیخا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 31 خرداد ماه سال 1384

از ما گذشت


دلی از جنس هزار توی زندگی


دلی دریایی اما با دلی از جنس


صبح


نوشتم و خواندم


گذشتم و به گذشته خطی قرمز راندم


تا دیگر دلم دریایی نشود


آری


نوشتم که چه بر من آمد


و باز هم خواهد آمد


کشته شدن لحظه را


رخصتی برای دوست داشتن دانستم


هیچ نمی دانستم خود روزی


رخصتی می شوم


برای گذر لحظه ها


خنده ام نمی اید


شاید سوار بر شب


بخوانم و بازهم بگویم


از ما گذشت
 

 


سه شنبه 31 خرداد ماه سال 1384
گفتم بمون ..گفتی؟؟؟؟

گفتم بمون

گفتی دلم دریا میخواد

رفتی منم رفتم


اما نگات مثل یه تیر چشمامو هدف گذاشت


آخه چشات نقاشی ساده بچگونه بود


ناز بود و دلبری میکرد


یه روزی که تنها بودم


خواستم اشک بریزم واسه چشات


اما بازم تیر چشات چشمای منو هدف گذاشت


منم ترسیدم


با بوسه ای به اون نگات رفتم یه دنیای دیگه


آره با خودم زمزمه کردم


من موندم و این همه چشم


ولی نگات غروب نداشت


میدونی چرا؟؟؟؟


آخه دلت دریا میخواست


خودش دریا بود اما


صدا میخواست


منم فقط شمع شدم و روی صدام


خط کشیدم


نگاه زیبای تو  رو...


اما دلم بازم گرفت


غمگین اون صدات شدم


آره یه روز می رسه که ....




سه شنبه 31 خرداد ماه سال 1384
آنسوترها


گل همیشه عاشقی خفته است

که روزی عاشق ترین بود

برای دلی که هنوز هم
 
گاهی برایش آواز سر میدهد

آری

غنچه نشکفته دل

پرپر شد

دیگر عاشقی هیچ معنایی برای عشق ندارد

دستم بگیر

فراموش شدم

چون به نذر دیوانگی تو

شبهایی را تا صبح

عاشقانه اشک ریختم

تا این دل بی درمان را

دوایی باشد

نذر تو

راستی

اونجا هستی
 
یاد منم باش






سه شنبه 31 خرداد ماه سال 1384
تمنای دل

تو به تمنای دلم

حادثه شو

تا دلم برایت اشکهای بیقراری بریزد

تو به سکوت به  شبهای عاشیمان نخند

تا دلم برایت

شاخه ای از باغ زندگی هدیه دهد

تو قرار را بیقرار مکن
 
تا شب را برایت چراغانی به رنگ

روز کنم

تو دربدر حیرانی مکن مرا

تا لغت را کتابی کنم

برای لحظات دیوانگی تو

ای کاش بودی و میدیدی چه حیران

به دیوانگی بهار زل می زنم

و به حیرانی پاییز لبخند  میزنم
 
تا شاید زمستان را

که همرنگ دلت است در آغوش بکشم

آری

دیدار را

به دیدار وعده کردی

اما

به قیامت...


 



سه شنبه 31 خرداد ماه سال 1384

جام می عشق را امشب

در آِغوش میخواهم

به دلتنگی

تمام خوب بودنهایش را

درمان این تن تمام درد میدانم

دو سال پیش در چنین روزی تو را یافتم

با دیدنت

تمام وجودم لرزید

اشک اتفاق آن شبم بود

و دل اعتبارم برای بدست آوردن

تو

تو را به دست آوردم

تمام روزگارم شدی

زندگی و شاید هم

تمام خیالم

به اشک راه را با تو آمدم

به اشک

به اشک

به اشک

چه روزها که باهم داشتیم

چه حرفها که بهم نگفتیم

آخر دیوانه تو که میدانستی می روی

چرا با رفتنت

دنیا را بر سرم خراب کردی

میدانی چه به من آمده ؟؟؟

خوب گوش کن

سکوت تنها حکایت من است

با وجود خسته هزار تکه ام

سخن تنها به اشارت دیگران

فرصت حضور می یابد 

دل

 حتی به تبسم هم مهر باطل شد

می زند

تو کجایی که بدانی

تو کجایی که بدانی
 
تو کجایی که بدانی ؟؟؟؟

( با تو هستم ای مسافر

ای که به جاده تن سپرده

ای که دلتنگی غربت منو از یاد تو برده

هنوزم هوای خونه عطر دیدار تو داره

گل به گل گوشه به گوشه

تو رو یاد من میاره

.....

به گذشته بر میگردم به سراغ خاطراتم

تازه میشود دوباره از تو داغ خاطراتم

به تو می رسم همیشه در نهایت رسیدن

هر کجا باشی و باشم به تو بر میگردم از من

......

با همه شکستم از تو نیستم از دست تو دلگیر)









سه شنبه 31 خرداد ماه سال 1384
هدیه....

هدیه پاییز

زمستان نیست

دریاست

شمع نیست اما به وقتش

باران اشک است

امید است

اما....

به سکوت رنگ میدهد به شعر...

با حرفهایش

لطافت

آری

به دل دل میشود

به غم حادثه ای دوست داشتنی

با چشمانش حرف میرند

با لبانش

شقایق را وادار به شکست می کند

دل است

اما در خلوتش

چشم دوخته است به نوشته هایی

که روزی باید

آینده باشند

آری

موفقیت را می بیند با پشتکار ...

حال من

دلگیری از شب

دلداده به پاییز

حیران از سوز زمستان

حتی

گنبد سبز دوست داشتن را

به نوشتن خلاصه میکنم

تا شاید من هم بگویم

میتوانم

اما دریغ خود نمی دانم کجایم

تنهایی دیوانه میکند مرا

دل خوش کرده ام به تقدیر

تقدیر ؟؟؟

 ؟؟؟؟؟؟


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 290360


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
به یادگار برای کسی که نه!
برای به یادگار ماندن برای روزهای نیامده ی فردا می نویسم
تا یادم نرود آنچه که بودم.
چیزی نیست جز دل نوشت های من.

سلام ،
من نه فرشته ام و نه از جنس آسمون ،
و نه به قول اون نویسنده معروف یک کلوخ تیپا خورده
، من  فقط یه آدمم ،
یه آدم که گاهی زیادی مهربونه گاهی زیادی حساسه
و گاهی هم زیادی مغرور ،
آدمی که دوست داره همه رو دوست داشته باشه
و با همه زلال باشه !
اما افسوس که آدمای دیگه گاهی این چیزا رو حس نمی کنن !!
کاش خدای اون بالاها آدمایی رو سر راه هم قرار بده
که حرف همو بفهمن  ، به یه چیز بخندن ، به یه چیز اشک بریزن  ،
و فهم و ادب و ایمان چاشنی صداقت کلامشون باشه .
به همون خدای آسمونا
اینا شعر نیست شعار نیست لااقل برای من نیست
اینا از عمق وجود م بلند میشه
.
.
.
این منم که تو را می خوانم

نه پری قصه هستم در آفاق داستان

و نه قاصدکی در یک قدمی تو

کسی که همواره به یاد توست

سالهاست با رودخانه و آسمان زندگی می کنم

برای کفتران چاهی دانه می ریزم

و ماه را به مهمانی درختان دعوت می کنم

این تویی که مرا در تمام لحظات می بینی

می نویسم تا تمامی درختان سالخورده بدانند

که تو مهربانترین مهربانی

پس آرام و گرم می نویسم

دوستت دارم


حرف دل
زمانی کودکی را فهمیدیم که بزرگ شده بودیم
                     ×××
و حرف را زمانی درک کردیم که  جز دروغ چیز دیگری برای گفتن نداشتیم ...  



بس که دیوار دلم کوتاه اس،هرکه از کوچه تنهایی ما میگذرد،به هوای هوسی هم که شده،سرکی میکشد و میگذرد

شناسنامه کامل من...