X
تبلیغات
رایتل

تنها برای تو می نویسم






دیشب وقتی توی تختم درازکشیدم چشمام بیشتر از همیشه با خواب بیگانه بودند.
باز هم مثل همیشه دلم گرفته بود.این دفعه دیگه از خدا.......دلم می خواست باهاش قهر کنم.....
چه دنیای بدییه  که از حرف زدن با خدا هم باید بترسی...مبادا خدا دلگیر بشه و تلافی کنه.....
هیچ وقت تو زندگیم توی بدترین شرایطم نگفتم خدایاچقدر بدبختم اما دیشب برای اولین بار همه ی ترسم رو فراموش کردمو گفتم....
یه دردی از توی قلبم شروعمی شدو تا مغز استخونام رو می سوزوند.
نمی دونم اسمش رو بایدچی بزارم....اما دلم دیشب ویرون شد....شکست...سوخت...خاکستر شد.
می گن خاک سرده........خیلی سعی کردم که دیگه به مرگ فکر نکنم ولی  دوباره دیشب آدم سابق شدم....
باز هم تصویر مرگ جلوی چشمام می رقصید.......خیلی مسخره است که انقدر شهامت ندارم که بذارم سرمای خاک من به خاطره ها پیوند بزنه!!!!!
چشمام رو بستم و توی تاریکی افکارم دنبال روزنه ی امیدی...دلخوشی ......علتی برای نفس کشیدنم پیدا کنم ولی جز تاریکی هیچی نبود....هیچی...
شایدم واقعا خل شدم..توی آینه که به خودم نگاه کردم انگار یه غریبه بهم زل زده بود....
ویروونی درونم توی چشمای اون دختر غریبه منعکس شده بود....
اونروزا وقتی می خندیدم همه بهم می گفتن چشمات برق می زنن....خندیدم...خنده نه زهر خند.....اما توی چشمامم هیچی نبود......جز یه سکوت ابدی....
بیشتر از همیشه احساس پوچی می کنم.....و انگار نابودی و زوال تمام سلول های بدنم رو به زنجیر کشیدند.....
خسته ام.......ولی نمی تونم بخوابم .....چون به محض بستن چشمام دوباره تاریکی وجودمو پر می کنه...دیوونه شدم نه؟
دیگه نمی خوام ادامه بدم...می خوام میدونو خالی کنم....حس می کنم خدا هم داره منو به بازی می گیره....از خدا هم خسته ام.....
خسته................


[ شنبه 30 مهر‌ماه سال 1384 ] [ 03:59 ق.ظ ] [ دختری که هیچ کس و جز تو نداره ] [ نظرات (8) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 765707