X
تبلیغات
رایتل

تنها برای تو می نویسم

یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند

 به دنبال ان برگهای ضعیف جدا شدند و ارام بر روی زمین افتادند

 شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد

 تا این که تمام برگها جدا شدند شاخه از کارش بسیار لذت می برد .

برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبید ه بود

و همچنان از افتادن مقاومت می کرد .

در این حین باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود

 و به هر شاخه ی خشکی که می رسید ان را از بیخ جدا می کرد

 و با خود می برد .


وقتی باغبان چشمش به ان شاخه افتا د

 با دیدن تنها برگ ان ا زقطع کردنش صرف نظر کرد

بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه وبرگ بالا گرفت

 و بالاخره دوباره

شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین با ر خودش را تکاند

 تا این که به ناچاربرگ با تمام مقاومتی که از خود نشان می داد

 از شاخه جدا شد و بر روی زمین قرار گرفت .

باغبان در راه برگشت وقتی چشمش به ان شاخه افتاد

 و بی درنگ با یک ضربه ان را از بیخ کند

شاخه بدون انکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمین افتاد .

 ناگها ن صدای برگ جوان را شنید که می گفت:

(اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود

 ولی همین خیال واهی پرده ای بود

 بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی

نشانه ی حیاتتت من بودم)

[ پنج‌شنبه 27 بهمن‌ماه سال 1384 ] [ 01:24 ق.ظ ] [ دختری که هیچ کس و جز تو نداره ] [ نظرات (4) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 768694