X
تبلیغات
رایتل

تنها برای تو می نویسم

« نه ،باران نمی آید ،

گوشه ی خانه نشسته ام

 وچتری را باز کرده ودسته اش راکه به عصای وارونه می ماند

دردستانم می چرخانم .

 دیوانه نشده ام ،

همیشه زندگی مرا به بازی می گیرد

 بگذار برای چند لحظه هم من زندگی را به بازی بگیرم !

چتر بالای سرم نیست

 آن را روبه روی خود گرفته وازداخل به ابرهای سفید ورنگ آبی اش که مثل آسمان است،

نگاه می کنم. خیال می کنم چتر،دایره ی چرخان زندگی ست در دستان من .

 زیرلب می گویم روزهای رفته عمر ...روزهای رفته عمر

 وچتررا خلاف عقربه های ساعت تند وتند ترمی چرخانم

 تا حدی  که دیگر نه ابری می بینم و نه آسمانی !

سرم گیج می رود .

 چشمانم را می بندم و

 این بار چتر را جهت عقربه های ساعت آهسته می چرخانم

 و می گویم مثلا" روزهای باقی مانده ...روزهای باقی مانده !

از صدای خنده ای به خود می آیم

و از خیال دست کشیده به آن خنده می خندم

 به این لحظه که تنها زمان ممکن برای زندگی ست . »

 

[ سه‌شنبه 2 اسفند‌ماه سال 1384 ] [ 12:04 ق.ظ ] [ دختری که هیچ کس و جز تو نداره ] [ نظرات (1) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 765707