X
تبلیغات
رایتل

تنها برای تو می نویسم
در تعطیلات کریسمس،
 
 در یک بعد از ظهر سرد زمستانی،
 
 پسر شش هفت ساله‌ای جلوی ویترین مغازه‌ای ایستاده بود.
 
او کفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پوره بودند.
 
 زن جوانی از آنجا می‌گذشت.
 
همین که چشمش به پسرک افتاد،
 
 آرزو و اشتیاق را در چشمهای آبی او خواند.
 
 دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد
 
 و برایش کفش و یک دست لباس گرمکن خرید.

آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت

حالا به خانه برگرد. انشالله که تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی
 
پسرک سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد و پرسید:
 
 «خانم! شما خدا هستید؟

زن جوان لبخندی زد و گفت:
 
«نه پسرم. من فقط یکی از بندگان او هستم
 
پسرک گفت: «مطمئن بودم با او نسبتی دارید

 

 

[ چهارشنبه 2 فروردین‌ماه سال 1385 ] [ 01:38 ب.ظ ] [ دختری که هیچ کس و جز تو نداره ] [ نظرات (2) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 767137