X
تبلیغات
رایتل

تنها برای تو می نویسم
 
روزی، بر فراز چراگاهی بزرگ ، 
 
 گوسفندی  با بره اش  در  حال چرا کردن بودند.
 
 عقابی بالای سر این دو چرخ می زد
 
 و با چشمانی پر از گرسنگی گوسفند وبره اش
 
را بر انداز می کرد و می خواست به پایین بیاید
 
 و شکارش  را بگیرد. اما در همین
 
حین عقاب دیگری در آسمان پدیدار شد
 
 و بر بالای سر گوسفند و بره به پرواز در-
 
آمد . هنگامی که ای دو رقیب همدیگر را دیدند
 
با فریاد های خشم آلود جنگی تمام عیار را آغاز کردند .
 
 گوسفند نگاهی  به بالای سر خود انداخت و شگفت زده  شد.
 
سپس به بره ی خود رو کرد و گفت :
 
" چه شگفت کودک من! 
 
 این دو پرنده  شکوهمند با  هم  نبرد  می کنند 
 
 تا از مقدار بیشتری از آسمان  بهره مند  شوند !
 
آیا  وسعت این  فضای بیکرانه  برای هر دوی
 
اینها کافی نیست؟ بره ی کوچک من! 
 
 ای کاش  هر چه زود تر بین برادران  بالدارت
 
صلح و دوستی بر قرار باشد!"
 
وبره در حالی  که معصومانه  به آن  دو عقاب  می نگریست 
 
 این  آرزو را  در قلب
 
کوچک خود تکرار کرد .
 
(جبران خلیل جبران)
[ چهارشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1385 ] [ 09:37 ق.ظ ] [ دختری که هیچ کس و جز تو نداره ] [ نظرات (12) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 765709