**به شهر سکوت من خوش آمدید امیدوارم بتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم راستی نامت را در قسمت نظرها بر نگاره قلبم بنویس تا همیشه در خاطرم بمانی **

تنها برای تو می نویسم
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو

سریال کره ای جومونگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1385
تفال

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود و لیک خون جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و داد خواه

کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود

از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان

باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیث ما بر دلدار باز گو

لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیای تو زر گشت روی من

آری به یمن لطف شما خاک زر شود

 در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب

یارب مباد آنکه گدا معتبر شود


یکشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1385
سر گیجه

سرم با دیگران گرم است ،

 دلم با تو.

 دلم را استوار کرده ام، که دل نبندم.

 نه به چشمهای بیگانه ای.

 نه به حرفهای بیگانه ای.

 می خواهم آزاد باشم.

 از قید تملک خود و دیگران. تا بود، برای خود می خواستم. و حالا...

 و حالا نشسته ام دراین اندیشه، که آیا راست اندیشیده ام.

 یا کجراهه پیموده ام. راه کج نبود .

 نگاهم، به پیش پای بود.

دوردست ها از من دریغ شدند ،

من از تو .

و تو، در دوردستها بودی.

بیش ازاین دید ندارم.

کور شده ام.

 کر شده ام.

 نه ،خودخواه شده ام.

 همه را برای خود . تو را برای خود، می خواستم .

 می خواهم .

و خودخواهی از کوری هم بد تراست.

گیجی ام را روی دیوار تنهایی ام نقش می کنم.

 بومهای رنگ شده را می شکنم.

 شکستن ،

 عصیان است.

 باید عصیان کنم.

 کسی که ازعصیان بهراسد، سزاوار مرگ است.

 می خواهم زنده بمانم.

 می خواهم عصیان کنم.

منتظر باش .

 برمی گردم.

 با دستهایی پر از تو .

 دلی خالی از خود.

 با سیبی سرخ.

منتظر باش.

 بر می گردم.

 با تابلویی نقش شده از من ، در کنار تو.

بومت را بشکن .

 مرا نقش کن.

من ، تنهایی هستم !!!

                                                


شنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1385
اگر خدا هست پس .....؟

اگر خدا هست پس .....؟

مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت

در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت

آرایشگر گفت:من باور نمیکنم خدا وجود داشته با شد

مشتری پرسید چرا؟ آرایشگر گفت : کافیست به خیابان

 بروی و ببینی مگر میشود با وجود خدای مهربان اینهمه

مریضی و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتری چیزی نگفت و از مغازه بیرون رفت

به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد

مردی را در خیابان دید با موهای ژولیده و کثیف

با سرعت به آرایشگاه برگشت و به ارایشگر گفت

می دانی به نظر من آرایشگر ها وجود ندارند

مرد با تعجب گفت :چرا این حرف را میزنی؟

من اینجاهستم و همین الان موهای تو را مرتب کردم

مشتری با اعتراض گفت

پس چرا کسانی مثل آن مرد بیرون از آریشگاه وجود دارند

"آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه

نمیکنند

مشتری گفت دقیقا همین است.

خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند!

برای همین است که اینهمه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

 

 

 

 


پنجشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1385
ابر را تا به دریا تنزل بایدش...

 

 

ابر را تا به دریا تنزل بایدش...

                    

                       

 

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد می شی

بر می گرده و نگات می کنه بدون براش مهمی

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میوفتی بر می گرده

 و با عجله می یاد سمتت بدون براش عزیزی

اگه یکی رو دیدی وقتی داری می خندی بر می گرده

و نگات می کنه بدون واسش قشنگی

اگه یکی رو دیدی وقتی داری گریه می کنی بر می گرده

 و میاد باهات اشک می ریزه بدون دوست داره

اگه یکی رو دیدی وقتی داری با یکی دیگه

حرف می زنی ترکت می کنه بدون عاشقته

 اگه یکی رو دیدی وقتی داری ترکش می کنی

برات فقط سکوت می کنه بدون دیوونته

اگه یکی رو دیدی که از نبودنت داغون شده

 بدون براش همه چی بودی

اگه یکی رو دیدی که یه روز از بی تو بودن

 می ناله بدون بدونه تو می میره

اگه یکی رو دیدی که بعد رفتنت

 لباس سفید پوشیده بدون بدون تو مرده

اگه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده

و یه پارچه سفید روش کشیدن

 بدون واسه خاطر تو مرده...

مثل من

....

 


پنجشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1385
یه نفر  ...یه جایی ...


HydroForum® Group

یک نفر...
یک جایی...
تمام رؤیایش لبخند توست

 وزمانی که به تو فکر میکنه احساس میکنه که زندگی واقعا با ارزشه
پس هر گاه احساس تنهایی کردی این حقیقت رو به خاطر داشته باش.
یک نفر ...
یک جای...

در حال فکر کردن به توست.


در زیر باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم…

 


چشمم را به ابرهای سرگردان دوخته بودم…
انتظار می کشیدم…
انتظار قطره ای
عاشق از باران که از آسمان بیاید و بر چشمانم بنشیند…
 
 تا شاید چشمانم عاشق آن قطره شود…

 

 

باران می بارید آسمان می نالید، ابرها بی قرار بودند…
 
صدای رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود…
 
 خیس خیس شده بودم ، مثل پرنده ای در زیر باران…!

 

 

دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها
 تا شاید خودم قطره عاشق را میان این همه قطره پیدا کنم…
 می دانستم قطره هایی که از آسمان می ریزد اشکهای آسمان است…
اشکهایی که هر قطره از آن خاطره ای بیش نبود…

 

 

در رویاهایم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در میان ابرها، در میان قطره ها!
 چطور می شود از میان این همه قطره باران ، قطره عاشق را پیدا کرد؟!
 قطره هایی که هر وقت به زمین میریخت یا به دریا می رفت!، یا به رودخانه!
، یا به صحرا می رفت و به زمین فرو می رفت و یا بر روی گل می نشست!…
 من به دنبال قطره ای بودم که بر روی چشمانم بنشیند…

 


نه قطره ای که عاشق دریا یا گل شود…و
 یا اینکه ناپدید شود!…
 من قطره عاشق را
می خواستم که یک رنگ باشد!…
 همان رنگ باران عشق من…!

 

 

نگاهم به باران بود ،
 در دلم چه غوغایی بود!…
 انتظار به سر رسید ، قطره عاشق به چشمانم نرسید!…

 


باران کم کم داشت رد خود را گم می کرد…و آسمان داشت آرام میگرفت!
 دلم نمی خواست آسمان آرام بگیرد اما…!
 من نا امید نشدم و باز هم منتظر ماندم…
 آنقدر انتظار کشیدم تا…قطره آخرباران را از آن بالاها می دیدم…
 قطره ای که آرزو داشتم به
چشمانم بنشیند…
 آرزو داشتم بیاید و با چشمانم دوست شود…
 قطره باران داشت به سوی چشمانم می آمد…
 نگاهم همچنان به آن قطره بود…
طوفان سعی داشت
قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشیند…

 

 

اما آن قطره عشق با طوفان جنگید ،
 از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…
چه لحظه قشنگی…
در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمین می ریخت
چشمان من هم شروع به اشک ریختن کرد…
اشکهایم با آن قطره یکی شده بود…
احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته…
به قطره وابسته شدم…
 آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود…
همان قطره ای که باران عشقم به من هدیه داد…
zanborak
 
 ایناو دیگه رویاست باورم نمیشه  فقط خواستم بگم
وقتی که گریه ام میگیره دلم میگه مبارکه
قدر اشکهاتو بدون هنوز چشات بی کلکه
وقتی که گریه ام میگیره یه آسمون بارونی ام
اما به کی بگم خدا من تو خودم زندونی ام
سرمو بالا می گیرم کسی جوابم نمیده
خیلی شب هاست یه رهگذربه گریهام نخندیده
ه روزو روزگاریه منو یه دنیا من یه دنیا بی کسی
 شدم یه مشت خاطره یه کوره ی دلواپسی
می خوام تلافی نکنم حرمت دل رو میشکنم
دارن به جرم ساده گیم چوب حراجم می زنن
تو این ولایت غریب دل مرده ها عزیز ترن
قحطی عشق عاشقاست قلب های سنگی می خرن

نیما

و توی این غروب دلتنگ وکسل کنندهء بی محبتی ،

 با تلنگر شعرگونهء چشمان سیاهی ،

 تمام زیر وبم زندگی گذشته ات زیرو رو می شه،

ودلت تا انتهای وجودت شروع به طپیدن میکنه؟!!

 یک حس غریبی بدون اینکه بفهمی،

باران وار بهت یک سایه زلال و روشنی را هدیه میکنه.

 باورت نمی شه که کسی اومده

 تا تورا برای یک دنیا پرستش آماده کنه

 و دلت را پرت کنه تو پنجره های داغ خیال

 و ببرتت توی اون طرف شبانه های لطیف

 و باران زدهءتلاونگ بیدار شدن خورشید عشق…؟ 


اونجاست که احساس میکنی تو دستای مهربونش یه سبد رازقی بارون خورده،

 و توی دلش یک بغل آشنائی داغ را ،

 زیر چتر سیاه وبلند مژه های قشنگ چشمانش پنهان کرده.

 تازه توی اون لحظه است که

 برای اولین بار حس میکنی چقدر به رنگ سیاه علاقه داشتی

 و خودت بی خبر بودی؟!!!

 با هر نگاه ،

 ردیف ،ردیف، گل های قرمز و سپید میخک را،

تو کنار جاده های خلوت و خاکی دلت می کاره،

و با هر خنده، سبد،سبد، یاس و نیلوفر و نسترن را

سخاوت مندانه می ریزه تو بغلت وازت می خواد که اونها را نوازش کنی…،

 دستت را می گیره و می بره پشت یه پنجرهء چوبی،

 که باز می شه به یک جلگهء سبز محبت و صفا و صمیمیت،

تازه خوب که دقت میکنی ،

 توی ژرفای عمیق چشمانش،

 یه دریای صمیمی را می بینی که بی تابانه بهت زل زده!!،

 توی عطر اندیشه های بکرش با واژه هائی آشنا میشی ،

 که تا بحال هرگز از کس دیگری نشنیده بودی،

بعد با یک صدای نم دار وملتهب،

که نغمه های مستانهء یک فاختهء ماده را برات تداعی میکنه،

 آرام ودل انگیز صدات می زنه،

 با این صدا انگاری داری مثل بوته های خشک وتبدار اسپند گر می گیری

و شعله ور می شی، حال کسی را پیدا کردی که

انگار یک پاتیل شراب ناب و ارغوانی! را .

 لاجرعه سر کشیده، می ری توی خلسه و داغ، داغ میکنی،

بعد در حالی که داری برای اولین مرتبه شاید؟!!،

 از ته دل می خندی،بدون اینکه خودت بفهمی که داری چیکار میکنی

 و چی میگی،

 توی عمیق ترین گوشهء چشمان خمارش زل میزنی و

 میگی: دوستت دارم..!!! 


پنجشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1385
خوابم یا بیدار؟!! هنوز نفهمیده ام...

انسانی را در خود کشتم
انسانی را در خود زادم
و در سکوتِ دردبار ِ خود، مرگ و زندگی را شناختم
اما میان این هر دو،‌ من، لنگر پر رفت و آمد دردی بیش نبودم
که شقاوت‌های نادانی‌اش از هم دریده بود...
تنها
هنگامی که خاطره‌ات را می‌بوسم در می‌یابم دیری‌ست که مرده‌ام.
چرا که لبان خود را از پیشانی‌ ِ خاطره‌ی تو سردتر می‌یابم!
از پیشانی خاطره‌ی تو
ای یار!
ای شاخه‌ی جدا مانده‌ی من...
(شاملو)
 
 هنگامی‌که می‌میرم
با گیتارم زیر شن‌ها خاکم کنید.
هنگامی‌که می‌میرم
در میان نارنجستان‌ها
و ریجان‌های خوش‌بو خاکم کنید.
هنگامی‌که می‌میرم
اگر خواستید
در بادنمایی خاکم کنید.
هنگامی که می‌میرم...
(فدریکو گارسیا لورکا)

 خوابم یا بیدار؟!! هنوز نفهمیده ام...

 هنوز چشم هایم را نگشوده ام ولی هی دارم زیر لب چیزی را زمزمه می کنم...

 آن قدر هشیار نشده ام که بفهمم چه می گویم...

 انگار شعری می خوانم...

  صدای او را می شنوم که صدایم می کند

امّا حسی شیرین نمی گذاردم که برخیزم...

از ترس تمام شدنش...

 ملحفه را روی صورتم می کشم...

 سرم را در بالش فرو می برم...

 چشم هایم را به هم می فشارم ...

 و هی زیر لب زمزمه می کنم...

 

 چشم هایم بسته است امّا کم کمک دارم هشیار می شوم... 

می فهمم که خواب بوده ام و اکنون نماز صبح است

و باید برخیزم...

 

 هنوز چشم هایم بسته است امّا به گمانم هشیارم دیگر...

 نمی دانم چرا زیر لب شعر می خوانم...

 چرا هی لبخند می زنم...

انگار یکی دارد توی دلم می خندد...

 

 سرم زیر ملحفه ست و چشمانم باز...

بر می خیزم...

 چراغ اتاق هنوز خاموش است و نور کمی از حال می آید...

هنوز چشم هایم نیمه بازند و درست نمی بینم...

 کورمال کورمال روی میز دنبال قلم می گردم...

قلم را نمی دانم چطور در دست گرفته ام و سررسید هم سر و ته

 یک صفحه را باز می کنم

 و می نویسم آن چه را که زمزمه می کردم،

 پیش از آن که مثل همیشه از یاد برود...

 

در خواب دیده ام  که تو...

 

او باز صدایم می کند...

قلم را می گذارم... لحظه ای درنگ می کنم... و دوباره می خندم...

 می روم وضو بگیرم...

.

.

.

من که یادم نیست امّا عصر که آمدم مادر پرسید دیشب چه خوابی دیده بودی؟!

 من هاج و واج نگاهش کردم

اخه  بودن مادر  در خانه  خودش   یه خوابه

 و او گفت صبح که وضو می گرفتم هی توی آینه نگاه می کردم و لبخند می زدم..

. بعد هم هی زیر لب شعری را می خواندم...

 می گفت انگاری  اصلاً  اینجا نبوده ام...

هر چه فکر می کنم هیچ یادم نمی آید...

 هیچ... تنها دلشوره ای شیرین...

 حسی مبهم در دلم موج می زند...

.

.

.

حالا ساعت از ۱۲ گذشته است... 

 چشم هایم را می مالم...

خوابم می آید...

دیوان حافظ را بر می دارم و باز به طریق معروف و عادت مألوف...

 

دیدم به خواب دوش که ماهی بر آمدی

کز عکس روی او شب هجران سر آمدی

تعبیر رفت یار سفر کرده می رسد

ای کاش هر چه زودتر از در در آمدی

...

 

دوباره یک چیزی دارد در دلم می خندد...

یکهو انگار چیزی یادم بیاید می روم سراغ سررسید...

قلم هنوز لای همان صفحه است، باز می کنم...

 خطم انگار لبخند می زند و چشم هایش را می مالد...

 خوابش می آید....

 

در خواب دیده ام که تو باز آمدی به شور

بر لب نشسته خنده، تو را چهره غرق نور

...

 

لبخند می زند... لبخند می زنم... 

 

هنوز هم می شنوم...

مدتی ست که انگار صدایی در باد فریاد می زند...

دور است ولی...

گویی مرا می خواند...

تو که نمی فهمی چه می گویم!

حالا هی سرزنشم کن!

 اصلا فکر کن این را نوشته ام که یک چیزی نوشته باشم...

 اما گفته بودم که... دیوانه ام می کند این صدا...

 گوش هایم را می گیرم تا نشنوم اما نزدیک تر می شود و بلندتر...

انگار کسی در سرم دارد فریاد می کند...

حالا تو مسخره ام کن...

 بگو خیالاتی شده ام...

بگو به خودم تلقین می کنم...

 مهم نیست...

هی دارم صبوری می کنم پا به پای نرفتن...

اما وقت دارد از دست می رود...

باید بروم ... باید بروم...

باید...

همین امشب...

شاید...

 

امشب گذشت و بی فایده...

 دستم هم به قلم نمی رود...

 در تمام لحظاتم حضور داری و نداری..

. وقتی هستم نیستی... وقتی نیستم هستی...

می نشینم برمی خیزی... بر می خیزم می نشینی...

 می آیم می روی... می روم می آیی...

 سخن می گویم سکوت می کنی... سکوت می کنم سخن می گویی... 

 می خندم می گریی... می گریم می خندی...

 دل می بندم دل می کنی... دل می کنم دل می بندی...

نمی دانم... نمی دانم این چه رازیست در این گونه بودن و نبودنت...

این همه سنگین...

 

« ای نمی دانم...

هر چه هستی باش اما کاش...

نه جز اینم آرزویی نیست:

هر چه هستی باش!

اما باش! »

 


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 290362


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
به یادگار برای کسی که نه!
برای به یادگار ماندن برای روزهای نیامده ی فردا می نویسم
تا یادم نرود آنچه که بودم.
چیزی نیست جز دل نوشت های من.

سلام ،
من نه فرشته ام و نه از جنس آسمون ،
و نه به قول اون نویسنده معروف یک کلوخ تیپا خورده
، من  فقط یه آدمم ،
یه آدم که گاهی زیادی مهربونه گاهی زیادی حساسه
و گاهی هم زیادی مغرور ،
آدمی که دوست داره همه رو دوست داشته باشه
و با همه زلال باشه !
اما افسوس که آدمای دیگه گاهی این چیزا رو حس نمی کنن !!
کاش خدای اون بالاها آدمایی رو سر راه هم قرار بده
که حرف همو بفهمن  ، به یه چیز بخندن ، به یه چیز اشک بریزن  ،
و فهم و ادب و ایمان چاشنی صداقت کلامشون باشه .
به همون خدای آسمونا
اینا شعر نیست شعار نیست لااقل برای من نیست
اینا از عمق وجود م بلند میشه
.
.
.
این منم که تو را می خوانم

نه پری قصه هستم در آفاق داستان

و نه قاصدکی در یک قدمی تو

کسی که همواره به یاد توست

سالهاست با رودخانه و آسمان زندگی می کنم

برای کفتران چاهی دانه می ریزم

و ماه را به مهمانی درختان دعوت می کنم

این تویی که مرا در تمام لحظات می بینی

می نویسم تا تمامی درختان سالخورده بدانند

که تو مهربانترین مهربانی

پس آرام و گرم می نویسم

دوستت دارم


حرف دل
زمانی کودکی را فهمیدیم که بزرگ شده بودیم
                     ×××
و حرف را زمانی درک کردیم که  جز دروغ چیز دیگری برای گفتن نداشتیم ...  



بس که دیوار دلم کوتاه اس،هرکه از کوچه تنهایی ما میگذرد،به هوای هوسی هم که شده،سرکی میکشد و میگذرد

شناسنامه کامل من...