X
تبلیغات
رایتل

تنها برای تو می نویسم

کنار پارک در گوشه ای خلوت نشسته بود

و عصای سفید جمع شده اش را محکم در دست گرفته بود .

صدای غرش آسمان او را به خود آورد .

از جا بر خاست و دستش را برای گرفتن قطرات  خنک باران  دراز کرد .

ناگهان سردی چیزی را در کف دستش حس کرد .

 پسرک در حالی که با عجله از کنار ش می گذشت فریاد زد:

 

 "مامان !پول رو دادم به اون گداهه!"

[ سه‌شنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1385 ] [ 12:17 ق.ظ ] [ دختری که هیچ کس و جز تو نداره ] [ نظرات (1) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 768699