X
تبلیغات
رایتل

تنها برای تو می نویسم

 خدایا امروز می خواهم با تو حرف از  چیزی بگویم که

 تا حال با تو نگفتم که مثل سنگی بزرگ بر شانه هایم سنگینی می کند .

 نمی دانم من در جهل خود گمراهم یا مردمان در جهل خویشتن!


هر چه بیشتر سعی میکنم خوب باشم بیشتر بد می بینم،

 هر چه بیشتر سعی می کنم انسان باشم نا مردمی بیشتر می بینم،

 هر دستی را که با صداقت جلو بردم با نیرنگ پاسخ دادند،

هرچه بر خشم خود فایق آمدم بیشتر بر من چیره شدند،

 هرچه دلی نشکستم و دلی به دست آوردم   دلم را بیشتر شکستند،

 هر چه صبوری کردم آماج نیرنگ ها بر سرم بیشتر بارید،

هر چه سعی می کنم دنیا را زیبا ببینم

 دنیا با مردمانش در نظرم منفورتر جلوه میکند.

 کاش می شد به سرزمینی رفت که احدی از بندگانت در آنجا نباشد

 تا باخود باشم و با تو.

 دریغا که زندگی بی مردمان با همه ی

 نا مردمی ها یشان امکان ندارد.


خدایا انسان بودن چه قدر سخت و دردناک است.

آنجا که باید دستی بگیری اما نتوانی.

آنجا که هر چه فریاد بر می آوری احدی نمی شنود

 و یا نمی خواهد بشنود.

 آنجا که می دانی تمامی حقایق تلخ را.


خدایا بهای دانستن چه قدر سنگین است.

 حقایق چنان جلوه می کنند که دیگر فرصتی

 برای دیدن آراستگی ها باقی نمی ماند.

والبته با دیدن این حقایق دیگر زیبایی،

 معنای خود را از دست می دهد.


آه، چه قدر دلخسته ام .

 کاش می شد همانند مجنونان به همه چیز خندید و همه چیز را ندید گرفت.

 خوشا به حالشان که زندگی را همان طور که

دوست دارند می بینند نه آن طور که مجبورشان کنند.


نمی دانم من اشتباه می بینم یا تمام این ها واقعیت دارد.

چنان فکرم مشوش است که دیگر خوب را از بد نمی توام مجزا کنم.

 گاهی اوقات با خود می گویم شاید من اشتباه می کنم

و عینک بد بینی بر چشم گذاشته ام.


دنیا زیبا است و مردمانش زیبا تر از آن . به راستی چنین است.


اما چرا من این گونه فکر می کنم؟؟؟


کسی هست سوالم را پاسخ دهد؟

[ پنج‌شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1385 ] [ 01:22 ق.ظ ] [ دختری که هیچ کس و جز تو نداره ] [ نظرات (1) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 767734