X
تبلیغات
رایتل

تنها برای تو می نویسم

هر روز


شیطان لعنتی


خط های ذهن مرا


اشغال می کند


هی با شماره های غلط ، زنگ می زند،‏

آن وقت


من اشتباه می کنم و او


با اشتباه های دلم


حال می کند.

 

             امروز پاره است

                                    آن سیم ها 
                                                    که دلم را
                                                                     آسمان مخابره می کرد.

 

 

دیروز شیطان را دیدم ,

 در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود

فریب می فروخت .

 مردم دورش جمع شده بودند , هیاهو می کردند

و هول میزدند و بیشتر می خواستند .

 توی بساطش همه چیز بود :

حرص , دروغ , خیانت , جاه طلبی و ...

 هر کس چیزی می خرید و

در ازایش چیزی می داد .

 بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند

و بعضی پاره ای از روحشان را .

 بعضی ها ایمانشان را می دادند

و بعضی عقیده شان را .

شیطان می خندید و دهنش بوی گند جهنم می داد .

 حالم را بهم می زد .

 دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم

انگار ذهنم را خواند .

 موذیانه خنذید و گفت :

 من کاری با کسی ندارم

 فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و ارام نجوا می کنم

نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم

 چیزی از من بخرد .

 می بینی ! ادمها خودشان دور من جمع شده اند

جوابش را ندادم .

 ان وقت سرش را نزدیکتر اورد و گفت

البته تو با اینها فرق می کنی ,

 تو زیرکی و مومن .

 زیرکی و ایمان ادم را نجات می دهد .

 اینها ساده اند و گرسنه . به جای هر

چیزی فریب می خورند .

از شیطان بدم می امد ,

حرفهایش اما شیرین بود .گذاشتم که

حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت

ساعتها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعبه ای

عبادت افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود . دور از چشم شیطان

ان را برداشتم و توی جیبم گذاشتم با خودم گفتم : بگذار یک بار

هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدم .

 بگذار یک بار هم اوفریب بخورد .

 به خانه امدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم .

توی ان اما جز غرور چیزی نبود ...

جعبه عبادت از دستم افتاد و

غرور توی اتاق ریخت ...

فریب خورده بودم

 فریب ...

دستم را روی قلبم گذاشتم . نبود !

 فهمیدم که ان را کنار بساط

شیطان جا گذاشته ام ...

 تمام راه را دویدم , تمام راه

لعنتش کردم ,

 تمام راه خدا خدا کردم ...

 می خواستم یقه نامردش را بگیرم

, عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و

قلبم را پس بگیرم

به میدان رسیدم , شیطان اما نبود .

 نشستم و های های گریه کردم .

 اشک هایم که تمام شد بلند شدم ...

بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم

 که صدایی شنیدم , صدای قلبم را ...

همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم

به شکرانه قلبی که پیدا شده بود ...

[ پنج‌شنبه 8 تیر‌ماه سال 1385 ] [ 12:48 ب.ظ ] [ دختری که هیچ کس و جز تو نداره ] [ نظرات (12) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 768082