X
تبلیغات
رایتل

تنها برای تو می نویسم

چشمام رو بستم هی پلکهام رو روی هم فشار میدم

 ملحفه رو محکم تر میکشم دورسرم شاید خوابم ببره...

چشمام رو که باز میکنم

 توی بازارم یه صدا از پشت سرم میگه:

یه دونه بخر..یه دونه..یه دعا بخر..._

یه پسر 12_10 ساله با لباسهای کثیف و دستهای سیاه

چند تا برگ دعا رو محکم توی دستش میچلونه...

و بعد اون که میگه:گناه داره اخه این همه دعامیخری

و میذاری توی کیفت ولی نمیخونیش خوب گناه داره..

راست میگه همین خود من تا حالا چند تا دعا گرفتم

و گذشتم توی کیفم و سالی به دوازده ماه لاش رو هم باز نمیکنم...

پیش خودم میگم..:

ولی گناه داره کاش پولش و بهش بدم

 اما با دیدن دوباره صورت پسرک میرم

به چند سال پیش...

توی میدون...

 با بچه ها نشستیم و منتظریم تا بقیه بچه ها از بازار...

بیان صدای داد یه پسر 5_4 ساله ما رو متوجه خودش میکنه..

_پولم رو بده..پولم..پولم رو میخوام

پسرک در حالی که جای اشکی که قبلاً ریخته صورتش رو سیاه کرده

آستین مردی رو که روی نیمکت نشسته میکشه

 و مرد اون رو هی پس میزنه..

پسرک قوتی واکسش رو که از دستش روی زمین افتاده

دوباره بر میداره و استین مرد رو میکشه و میگه:

_کفشتو واکس زدم پولشو بده...

مرد هلش میده و میگه:گفتم که پول خورد ندارم

پسره عقب عقب میاد و جلو چند تا عابر رو میگیره

و میگه:ببخشین شما پول خورد دارین؟.

.پول خورد دارین؟؟...

نتیجه ای نمیگیره..

بر میگرده طرف مرد و استینش رو میگیره

 و دوباره میگه پولم رو میخوام ..

این بار مرد یه سیلی بهش میزنه..

گفتم که برو پی کارت...

یکی از بچه ها پسرک رو صدا میزنه...

_اسمت چیه؟

_علی

_چند سالته علی؟

علی:۶ سال

_این مرده چی میگه؟چی شده؟

علی:کفشاشو واکس زدم حالا پولم و نمیده...

و اشکشو با پشت دست پاک میکنه

_بیا این پول

علی:نمیخوام

_بگیر خوب

علی:نه من که گدا نیستم..

من که کفشتو واکس نزدم که بهم پول میدی

یا اول کفشتو واکس میزنم

 بعد پول میگیرم یا اصلاً پول نمیخوام

من همینطور دارم مات نگاهشون میکنم

_خوب بیا کفشمو واکس بزن

......

علی واکسشو که زد پولشو گرفت و رفت

و من دور شدنش رو تماشا می کردم

 

وای خدایا این بچه با این سن کمش میفهمه که نباید گدایی کنه!!!

و باید اول کار کنه بعد پولش رو بگیره...

اما آیا با وجود آدمهایی مثل اون مرد

بعد از گذشت زمان بعد از این که بار ها و بار ها

 با آدمهایی مثل اون مرد مواجه شد

بعد از این همه سال آیا هنوز هم یادش مونده

که نباید دستشو به گدایی جلو کسی دراز کنه؟؟؟

...

پسرک دعا فروش هنوز جلوم ایستاده به خودم میام

بهش میگم نه مرسی نمیخوام دعا دارم

 به راهم ادامه میدم و 100 تومنی رو که توی دستم گرفته بودم

 تا به پسرک بدم رو ....

لای انگشتام له میکنم

[ دوشنبه 12 تیر‌ماه سال 1385 ] [ 05:39 ب.ظ ] [ دختری که هیچ کس و جز تو نداره ] [ نظرات (0) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 766141