X
تبلیغات
رایتل

تنها برای تو می نویسم

 

 دلم صحرای دلتنگی  

 

 شبم تاریک

 

 سرم  از قصه تو خالی

 

 ولی از عشق پربارم

 

 ببین انقدر پربارم

 

 که در اوج نگاه تو

 

 هنوزبال و پر دارم

 

 ولی افسوس

 

  شبم بی تو

 

  شبی مرموز و غمگین است

 

  شبی بی ماه

 

  شبی خاموش

 

  دلی صحرای دلتنگی

 

  زمینی از بلا مفروش

 

  در این تاریکی مطلق

 

  چه بی مهتاب خواهم مرد !!!

 

  کنار وحشت دریا

 

  میان هاله ای از ترس

 

  اگر بودی به دریا می زدی شاید !!!

 

 ولی بی تو

 

 چنان بی جرات و سستم

 

 که بی دریا کنار ساحلی خاموش

 

 خواهم مرد !!!

 

 عجب حرفیست حرف عشق

 

 چرا پایان نمی گیرد !

 

 چرا مجنون تنهایش

 

 شبی سامان نمی گیرد.

 

 

        

          

نمی دانم ...

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

 نمی خواهم بدانم کوزه   گر از خاک اندامم جه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

 گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

 و   او یکریز و پی در پی دم خویش را در گلویم سخت بفشارد

 و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

 بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را...

 

 

 

آری ، یکی را دوست میدارم ،

آن را احساس کردم در قلبم …

او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است…

او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است…

یکی را دوست میدارم …آری ،

او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است …

قلبم او را دوست میدارد و من  هم تسلیم احساست پاک قلبم میباشم…

یکی را دوست میدارم ،

همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم آمد و

مرا با خود به دشت دوستی ها  برد…ا

و همان فرشته ای است که با بالین سفیدش
 
مرا به اوج آسمان آبی برد و مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا کرد…

یکی را دوست میدارم ،

همان کسی که هر شب برایم قصه لیلی و مجنون در گوشم

زمزمه میکرد و مرا به خواب عاشقی می برد …

یکی را دوست میدارم ،

همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به من

آموخت…

اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم …

او مثل ابر بهار زود گذر نیست ،

او برایم مانند یک آسمان است که همیشه بالای سرم می باشد…

آسمانی که زمانی ابری می شود چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود…

آری ، تو برایم مانند همان آسمانی…

یکی را دوست میدارم ،
 
او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است…

پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ،

بمان و تسلیم  احساسات  پاک من باش…

می خواهم با تو تا آخرین نفس بمانم....

می مانم تا زمانی که خون عشق در رگهای من جاری است .....

ای خورشید آسمان روزهای من ،

ای مهتاب روشن بخش شبهای من ، ای ستاره

درخشان آسمان تیره و تار من ،

ای آسمان زندگی من  و در پایان ای همدم زندگی من

،با من باش چون که تو را دوست میدارم ،

 آری ، تو را دوست میدارم…

فقط تو را…!

 

 

دیشب با تو حرف زدم

نمی دونم شنیدی یا نه...

به تو گفتم تو این دنیا فقط تو رو دارم

و تو می خندیدی به حرفهام

گفتم بی تو در این دنیا می میرم

وتو با طعنه جواب دادی که تو عمریه مُردی...

وقتی که روم رو برگردوندم                   

بغض راه گلو مو گرفته بود

امان از این غرور که نمی ذاره اشک بریزم

وقتی با مهربانیت اومدی تا از دلم بیرون بیاری

اشک امونم نداد....

و تو وقتی حال منو دیدی

گویا فهمیدی چه کردی با دلم

تو هم مثل من رویت رو برگردوندی

دیدم که اشک می ریختی و زمزمه می کردی

وقتی اومدم بهت بگم دوستت دارم...

گفتی منم بی تو در این دنیا می میرم !

 

 

زیبا هوای حوصله ابری است...

چشمی از عشق ببخشایم تا زود آفتاب فرو شوید دلتنگی من را

زیبا هنوز عشق حول و حوش چشم تو میچرخد

دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد

یادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامی دلها هم نام شود

یادم بده چگونه نگاهت کنم تا تردی بالهایت در تند باد عشق نلرزد

زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس میکنم

زیبا آنگونه عاشقم که نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم

آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است

زیبا چشم تو شعر ..چشم تو شاعر...من دزد شعرهای چشم تو هستم

زیبا ...زیبا کنار حوصله ام بنشین ....بنشین مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منزله عشق...بنشان مرا به منزله باران

بنشان مرا به منزله رویش...من سبز میشوم

زیبا ستاره های کرامت را در لحظه های ساکت عاشق بر من ببار

بر من ببار تا که برویم بهار وار

زیبا تمام حرف دلم این است

من عشق را با نام تو آغاز کرده ام

در هر کجای عشق که هستی

          
  آغاز کن مرا...

 

 

[ چهارشنبه 21 تیر‌ماه سال 1385 ] [ 09:25 ب.ظ ] [ دختری که هیچ کس و جز تو نداره ] [ نظرات (1) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 766087