X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

تنها برای تو می نویسم
 

 
سالهاست که کور شده ایم
 
قرن هاست کر گشته ایم
 
حتی صدای تپش قلب خویش را از یاد برده ایم
 
سالهاست که قلب را انکار کرده ایم
 
و در سر زندگی میکنیم
 
سالهاست که بودن را با ماندن اشتباه گرفته ایم

  

اگرمی دانستم نگاهت زبان نگاهم را نمی فهمد

هیچ گاه نگاهت نمی کردم

اگر می دانستم روزی تو را از دست می دهم

هیچ گاه به دستت نمی آوردم

اگر می دانستم جدایی به این حد تلخ است

هیچ گاه دل به دوستی نمی بستم

اگر می دانستم جدایی برای عشق است

هیچ گاه عاشق نمی شدم

اگر می دانستم سرانجام عاشقی چنین است

هیچ گاه آغاز نمی کردم

 

 

برای تو می نویسم

 
تویی که از تمام من آگاهی
 
شاید دیگران تو را خدا می خوانند اما من
 
من می خواهم برایم فقط یک تو باشی
 
می خواهم همیشه با هم موازی باشیم
 
می دانی ...
 
هنوز هم شب ها احساس خوابیدن
 
درون تختخواب کوچکم را دارم
 
جایی که پاک بودم
 
معصوم بودم
 
جایی که هر کس مرا می دید می خندید و ناز می داد
 
جایی که من فقط یک نوزاد بودم
 
آرام می گویم
 
تا کسی بیدار نشود
 
من از حصار ها گذشتم و قطره قطره شکل گرفتم
 
در تنهایی شب هایم
 
دور از دستان با محبت زن
 
مرا انگار آفریده اند که بشکنم و بسوزانم 
 
انگار مرا برای تقاص آفریده اند
 
میدانم ...
 
میدانم که چقدر چندش آور و ترش مزه ام
 
اما این مزه ی من نیست
 
این شاید گوشه ای از نقاشی تو است
 
 
 
 
  
از وقتی که مردم
 
دلتنگی هایم چندین برابر شده است.
 
یادت هست؟
 
حتی آن روزها که تمام ثانیه هایش را
 
با تو بودن خرج می کردم
 
آرام و بی صدا می گفتمت:
 
دلتنگم.
 
و این دلتنگی لعنتی هیچگاه رهایم نکرد
 
تا لحظه ی مرگ.
 
دوستت دارم شیرین ترین کلمه ای ست که
 
در این مکان عجیب و غریب برایت می نویسم.
 
وقتی تازه زیر خاکی شدم
 
قدیمی تر ها تشر می زدند
 
که چرا هنوز هم به آن بالا فکر می کنی؟
 
در این جا
 
اندیشیدن به آن بالاها چندان خوشایند نیست.
 
هنوز موریانه ها به چشمانم نرسیده اند.
 
می دانی؟
 
من نگران قلبم هستم
 
اگر آن را هم بخورند
 
دیگر با کجای وجودم باید دوستت داشته باشم؟
 
اینقدر از من نترس
 
شب سوم بعد از مرگم
 
آمدم به خوابت که همین را بگویم،
 
اما از ترس جیغ زدی و از خواب پریدی.
 
نفهمیدم چرا تا این حد وحشت کردی !
 
اما ببین...
 
به خدا من همان عاشق سابقم
 
فقط...
 
فقط کمی مرده ام !
 
همین......

به خودم چرا،

اما به تو که نمی توانم دروغ بگویم!

می دانم بر نمی گردی!

می دانم که چشمم به راه خنده های تو خواهد خشکید!

می دانم که در تابوت ِ همین ترانه ها خواهم خوابید!

می دانم که خط پایان پرتگاه گریه ها مرگ است!

اما هنوز که زنده ام!

گیرم به زور ِ قرص و قطره و دارو،

ولی زنده ام هنوز!

پس چرا چراغه خوابهایم را خاموش کنم؟

چرا به خودم دروغ نگویم؟

من بودن ِ بی رؤیا را باور نمی کنم!

باید فاتحه کسی را که رؤیا ندارد خواند!

این کارگری،

که دیوارهای ساختمان نیمه کاره کوچه ما را بالا می برد،

سالها پیش مرده است!

نگو که این همه مرده را نمی بینی!

مرده هایی که راه می روند و نمی رسند،

حرف می زنند و نمی گویند،

می خوابند و خواب نمی بینند!

می خواهند مرا هم مرده بینند!

مرا که زنده ام هنوز!

ولی من تازه به سایه سار سوسن و صنوبر رسیده ام!

تازه فهمیده ام که رؤیا،

نام کوچک ترانه است!

تازه فهمیده ام،

که چقدر انتظار آن زن سرخپوش زیبا بود!

تازه فهمیده ام که سید خندان هم،

بارها در خفا گریه کرده بود!

تازه غربت صدای فروغ را حس کرده ام!

تازه دوزاری ِ کج و کوله آرزوهایم را

به خورد تلفن ترانه داده ام!

پس کنار خیال تو خواهم ماند!

مگر فاصله من و خاک،

چیزی بیش از چهار انگشت ِ گلایه است،

بعد از سقوط ِ ستاره آنقدر می میرم،

که دل ِ تمام مردگان این کرانه خنک شود!

ولی هر بار که دستهای تو،

(یا دستهای دیگری، چه فرقی می کند؟)

ورق های کتاب مرا ورق بزنند،

زنده می شود

و شانه ام را تکیه گاه گریه می کنم!

اما، از یاد نبر! بی بی باران!

در این روزهای ناشاد دوری و درد،

هیچ شانه ای، تکیه گاه ِ رگبار گریه های من نبود!

هیچ شانه ای!


 

[ شنبه 11 فروردین‌ماه سال 1386 ] [ 02:27 ق.ظ ] [ دختری که هیچ کس و جز تو نداره ] [ نظرات (4) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 765620