X
تبلیغات
رایتل

تنها برای تو می نویسم

 

زندگی، زنده ماندن اجباریست

 تو و من بازیچه ی این زندگی هستیم

 در تمام نا باوریها که خیال میکردیم

 برنده ی این زندگی هستیم مهره ایی سوخته بیش نیستیم

 زندگی مانند یک دایره هست

آن زمان که خیال میکنی آخر خطی

میتونه شروعی دوباره واسه زندگی کردن باشه

ولی افسوس که

 نمی توان هیچ وقت خاطرات تلخش را از یاد برد
 

زمزمه دلتنگی یعنی...

 سکوت دل راشکستن ودرخلوت خودنشستن

زمزمه دلتنگی یعنی عبورازکوچه های پاییزی

 یعنی گفته های دل رابرروی صفحه کاغذرنگی نوشتن 

 یعنی درصدای پرخروش دریا 

 صدای زمزمه دل راشنیدن 

 زمزمه دلتنگی یعنی بهارچه خوب است

یعنی کاش همیشه سبزبمانیم
 

هرگز از انتهای تجربه تا ابتدای راه طولی نمی کشد

کمتر ازیک بهار

...

کاش

کاش وقتی زندگی فرصت دهد،گاهی از پروانه ها یادی کنیم

کاش بخشی از زمان خویش را ،وقف قسمت کردن شادی کنیم

کاش وقتی آسمان بارانی ست ،از زلال چشم هایش تر شویم

وقت پاییز از هجوم دست باد،کاش مثل پونه ها پر پر شویم

کاش وقتی چشم هایی ابریند ،به خود آییم و سپس کاری کنیم

از نگاه زرد گلدانهایمان ،کاش با رغبت پرستاری کنیم

کاش دلتنگ شقایق ها شویم ،به نگاه سرخ شان عادت کنیم

کاش شب وقتی که تنها می شویم ،با خدای یاس ها خلوت کنیم

کاش گاهی در مسیر زندگی، باری از دوش نگاهی کم کنیم

فاصله های میان خویش را، با خطوط دوستی مبهم کنیم

کاش با چشمانمان عهدی کنیم، وقتی از اینجا به دریا می رویم

جای بازی با صدای موج ها ،درد های آبیش را بشنویم

کاش مثل آب مثل چشمه سار ،گونه نیلوفری را تر کنیم

ما همه روزی از اینجا می رویم ،کاش این پرواز را باور کنیم

کاش با حرفی که چندان سبز نیست ،قلب های نقره ای را نشکنیم

کاش هر شب با دو جرعه نور ماه، چشم های خفته را رنگی زنیم

کاش بین ساکنان شهر عشق ،رد پای خویش را پیدا کنیم

کاش با الهام از وجدان خویش ،یک گره از کار دل ها واکنیم

کاش رسم دوستی را ساده تر ،مهربان تر آسمانی تر کنیم

کاش در نقاشی دیدارمان ،شوق ها را ارغوانی تر کنیم

کاش اشکی قلب مان را بشکند ،با نگاه خسته ای ویران شویم

کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند ،ما به جای ابر ها گریان شویم

کاش وقتی آرزویی می کنیم، از دل شفاف مان هم رد شود

مرغ امین هم از آنجا بگذرد،حرفهای قلبمان را بشنود

...

ومن در حسرت خورشید

می سوزم ومی سازم

چرا شد باورم

قصه هایی که برام گفتی

گرفته بغض گلویم را

ودر این آخرین لحظه

چنانت دوست میدارم

که قربانی کنم خودرا برای تو

دلم صد پاره گردیده

زغم بیچاره گردیده

شکسته پنجره

نوری نمی تابد

همه جا تیره وتاریک

چشام جایی نمی بیند

ومن در اول جاده

توانم ناتوان گردید

صداْْیم بر نمی آید

شکسته در گلو دادم

جفایی که روایم شد

سیاه است رنگ فریادم

مرا فریاد رس خوابید

ورفت یادم

زیاد یار و یارانم

ودراین آخرین لحظه


تو هر چند کم کنی یادم

من از یادت نمی کاهم

زروز و روشنی ها من گریزانم

شدم در شب پناهنده

شبم پیوسته بر شب های دیگر شد

وخفتم

در آغوش سرد پراز آرامش یاسی

ندارم انتظاری را

که بی تابی کنم آنرا

ندارد روح من

تابی برای بی قراری ها

ندارد انتظاری را دلم طاقت

دلم سخت می کوبد

باخشم

دیوارناتوان سینه من را

ومن لبریز شدم از خود

وسرریز می کند جسمم

لباسم تنگ گردیده

وکفشا می زند پایم

ومن مجروح و مجروحم

نمیدانم ؟

چگونه سر کنم با خود

با نامرادی ها که برمن رفت


نه آرامش به شب دارم

نه آسایش زتب دارم

زخود هر چند گریزانم

ولی جایی نمیدانم

ترا بر آن ... نده پندم

که من بر پند می خندم

چه میدانی ؟

چه ها کردی

هر چند کم کنی یادم

من از یادت نمی کاهم

ودراین آخرین لحظه

چنانت دوست می دارم

که قربانی کنم خودرا

برای تو

 

 

[ شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1386 ] [ 09:09 ق.ظ ] [ دختری که هیچ کس و جز تو نداره ] [ نظرات (4) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 768129