X
تبلیغات
نماشا
رایتل

تنها برای تو می نویسم

 

  
دلم خیلی گرفته...
 
آسمان ابری و دلگرفته است ، دلم نیز مانند آسمان شده...
 
حال و هوای تنهایی به سراغم آمده و مثل همیشه

چشمانم بهانه تو را میگیرند...
 
میخواهم چند خطی از تو بنویسم 

 اما قطره های اشکم بر روی صفحه کاغذ ریخته است

و قلمم بر روی کاغذ خیس نمی نویسد....
 
دلم خیلی گرفته است ، یک عالمه درد دل دارم 

 نمیدانم چگونه دلم را خالی کنم...
 
میخواهم از غصه ها و دلتنگی ها رها شوم اما نمیتوانم
 
خانه سوت و کور است ، آسمان همچنان مانند من بغض کرده 
 
همچنان که در گوشه ای از اتاق

در این خانه سوت و کور و دلگرفته نشسته ام 

 سرم را بر روی زانوهایم گذاشته ام و اشک میریزم 
 
به یادم آمد آن لحظه که تو در کنارم بودی

 و سرم را بر روی شانه های
 
 مهربان تو میگذاشتم و اشک شوق میریختم 
 
حالا تو نیستی ، و من تنها با غم هایم مانده ام 
 
کاش قدر آن لحظاتی که در کنارت بودم را میدانستم 

 هیچگاه این چنین لحظه ای را  که

 اینگونه به غم بشینم را  تصور نمیکردم
 
قلبم مثل گذشته تند تند نمیزند 

 و مثل گذشته به انتظار شنیدن
 
 صدایت لحظه شماری نمیکند!

 قلب شکسته ام نیز حال و هوای غریبی دارد....
 
شب و روز برایم معنایی ندارد 

 شبهایم تیره و تار است و روزهایم نیز مثل شبها!
 
دیگر زندگی برایم زیبا نیست 

 تنها تو زیبا بود که رهایم کردی!
 
اگر ابرهای سیاه سرگردان قلب آسمان آبی را فرا گرفته اند 
 
 درد نبودنت در کنارم همچو ابرهای سیاه آسمان

 قلب مرا  نیز فرا گرفته است
 
فکرم از یادت بیرون نمیرود، دلم هوایت کرده است
 
و همچنان از  غم نبودنت اشک میریزم
 
سهم من از با تو بودن
 
بسوزان قلبم را ، بازی کن با این بازیچه سرخ رنگ
 
همه سوزاندند تو نیز بسوزان ، همه با آن بازی کردند 

 قلبم به عنوان بازیچه تقدیم به تو ، تو نیز با آن بازی کن 
 
کاش با آن بازی میکردی تا ابد 

 اما هیچگاه از آن خسته نمی شدی
 
و آن را دور نمی انداختی 
 
کاش قلبم را می سوزاندی ، اما هیچگاه آخر سر ، آب سرد
 
 بر روی آن نمی ریختی!
 
رسم عاشقی این نیست ... رسم عاشقی دلشکستن نیست!
 
تو با قلب من بازی کردی و بعد آن را شکستی

با بی محبتی هایت آن را سوزاندی

و اینک نیز آن را به من بازگرداندنی!
 
تو خودت بگو این رسم عاشقیست؟
 
اگر این رسم عاشقیست پس لعنت به عشق !
 
با چه اطمینان و آرامشی قلبم را به تو هدیه کردم 

 فکر میکردم که قلب  تو بهترین و امن ترین جایی است

 که میتوانم در آن اسیر شوم و تا ابد بمانم....
 
اما مدتی گذشت که احساس کردم

هوای قلبت سرد سرد شده است و

 دیگر آن گرمای همیشگی را ندارد !

هر چه در قلبت سوختم تا با  گرمای سوختنم در آنجا بمانم

بی فایده بود ، قلب تو آنقدر سرد بود
 
 که دیگر جای ماندن در آن نبود....
 
این رسمش نبود !

 تو با من 

 احساس من

 قلب شکسته من بازی کردی!
 
همه آن را شکستند و رفتند 

 اما دوباره بازی عشق را با تو آغاز کردم

انتظار اینکه دوباره قلبم شکسته شود نداشتم!
 
قلبم بی صدا شکست و تنها چند قطره اشک

چند آرزوی بر باد رفته سهم من از ، با تو بودن بود...


خیلی دوستت دارم
 
عشق را با تو می شناسم ، زندگی را با تو زیبا می بینم
 
اگر گهگاهی چند خطی می نویسم به عشق تو است
 
و اگر اینک نفس می کشم و زندگی میکنم به خاطر وجود
 
تو هست هم نفسم!
 
ای تو که مرا عاشق خودت کردی ، نمی دانی که چقدر
 
دوستت دارم ، نمی دانی که با تو چه آرزوهایی در دل دارم...
 
اگر از عشق می نویسم ، به عشق تو است ، و با وجود تو
 
عشق برای من مقدس و پاک است....
 
بعد از تو دیگر طلب عشق را از خدای خویش نخواهم کرد!
 
تو همان معنای واقعی یک عشق پاک هستی ، تو همان
 
چشمه محبتی هستی که در قلب من می جوشی و به
 
قلبم نیروی عشق را می دهی!
 
با تو مجنون تر از مجنونم ، بی تو باور کن که می میرم!
 
ای تو به زیبایی گل ها ، به پاکی و زلالی دریا ، به لطافت
 
شبنم روی گل ها دوستت دارم...
 
ای تو به بلندی کوه ها ، به درخشندگی ستاره ها ، به گرمی
 
خورشید ، به وسعت دشت عشق دوستت دارم....
 
ای تو هم نفس من ، طلوع زندگی ام ، تک ستاره آسمان
 
تاریک قلبم دوستت دارم....
 
ای تو که مرا اسیر آن قلب مهربانت کردی ، مرا در این
 
دنیای عاشقی در به در کردی ، باور کن که بی تو میمیرم!
 
مرا تنها نگذار ، تا ابد با من بمان ، نگذار که اشکهایم از این
 
چشمهای بی گناهم روانه شوند ، نگذار دوباره این
 
قلبی که تو را دیوانه وار دوست دارد بشکند، نگذار دوباره
 
مثل یک دیوانه تنها در این دنیای بی محبت در به در شوم
 
با من بمان ای مظهر زیبایی ها و ای همسفر جاده زندگی ام!
 
ای تو که مرا در آم قلب مهربانت اسیر کردی ، به من
 
محبت و عشق برسان و بدان که من تنها به عشق تو زنده ام
 
آنگاه که تو پا به این قلب تنهای من گذاشتی ، زندگی ام رنگ
 
سبز بهار را به خود گرفت و آن شبهای بی ستاره ام با آمدن تو
 
ستاره باران شد و دروازه شهر سوخته قلبم گلباران شد...
 
آنگاه که تو با حضورت خوشبختی را در زندگی ام تضمین کردی
 
باغ سوخته قلبم تبدیل به فصل بهار دلها شد....
 
عزیزم خیلی دوستت دارم ، بیشتر از آنچه که تصور می کنی
 
دوستت دارم و به انتظارت تا لحظه مرگم نیز خواهم نشست
 
تا بیایی و مرا با خود به جایی ببری که با هم و در کنار هم
 
زیباترین و عاشقانه ترین زندگی را داشته باشیم...
 
 بیا با هم صفحات دفتر عشق را ورق بزنیم

و متنهای گذشته را بخوانیم...
 
من و تو یعنی دو هم نفس ، دو همدل ، دو دلدار ، دو مجنون!


دوباره من ، دوباره تو ، دوباره ما و دوباره عشق ...
 
من و تو در میان عاشقان بهترینم ، زیرا دیوانه ترینم

من و تودر سرزمین عشاق در بالاترین نقطه آن سرزمینیم

زیرا عاشقترینم
 
دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم

آری عزیزم خیلی دوستت دارم


تنهای تنها بودم 

 من بودم و یک دنیا تنهایی 

 تو آمدی و مرا عاشق کردی


عاشق آْن قلب پر از محبتت کردی 

 مرا در این دنیای عاشقی در به در کردی
 
عزیز دلمی 

 همدم من در این طوفان دریایی 

 عشق من در اوج سفیدی ابرهایی ، همزبان این دل تنهایی 
 
بگو درد دلت را به من که لیلی عاشق مرا مجنون کرده است

 بگو درد دلت را به من که آسمان بی ستاره مرا دلتنگ کرده است

 بگو هر چه دل تنگت خواست بگو

بگو که بغض گلویم چشمان خسته ام را بارانی کرده است
 
بی قرارم 

 به خدا ، بی قرار بی قرارم

به خدا از غم دلتنگی دیگر نایی ندارم...
 
اگر با قلب من بازی کردی 

 انگار با جان من بازی خواهی کرد... 

 حالا من یک دل شکسته ام....

 دل شکسته ای که تو را دوست دارد!
 
زنده ام چونکه تو در کنارمی

هستم چون که تو عشقمی

 و خوشحالم چونکه تو خندانی…

 میمیرم زمانی که تو می روی

 نابود میشوم زمانی که تو از من دور می شوی 

 گریانم زمانی که تو غمیگینی ای عشق من …!

 پس بمان در کنار من ، برای همیشه و تا ابد 

 با من زندگی کن ، با عشقم نه به خاطراتم!
 
هیچگاه مثل آن لحظه آرام نبودم

آنگاه که تو را در آغوش  گرفتم....

زیباترین و پر احساس ترین لحظه زندگی ام بود

لحظه ای که من و تو با هم به اوج عشق رسیدیم!

لحظه ای که احساس کردم تو تنهای تنها

 برای من و قلب شکسته ام می باشی..
 
آن لحظه که دلتنگ یارم می شوم

 خود به خود هوس باران را میکنم....

آن لحظه که اشک از چشمانم سرازیر می شود

 هوس یک کوچه تنها را میکنم....

آن لحظه است که دلم میخواهد تنهایی در زیر باران

بدون هیچ چتر و سر پناهی قدم بزنم...

قدم بزنم تا خیس خیس شوم 

 خیس تر از قطره های  باران

خیس تر از آسمان ، خیس تراز درختان

آن لحظه که خیس خیس می شوم 

 دلم میخواهد باز زیر باران بمانم 

 دلم نمیخواهد باران قطع شود

دلم میخواهد همچو آسمان که بغضش را خالی میکند

خالی شوم ، از دلتنگی ها ، از این شب پر از تنهایی...

تنها صدای قطره های باران را می شنوم و اشک میریزم 

 و آرزوی یارم را میکنم

دلم میخواهد آسمان با اشکهایش سیل به پا کند
 
چه گرمایی دارد این آتش عشق تو ، قلب مرا می سوزاند!

چه لذتی دارد سوختن در آتش عشق تو ، مرا عاشقتر میکند!

چه زیباست خاکستر شدن از گرمای عشق تو

 و چه نورانی است شعله های آتش این قلب سرخ تو!

بسوزان مرا ، انقدر با شعله هایت مرا بسوزان تا خاکستر شوم
 
دلم برای باران تنگ شده است 

 دلم برای صدای قطره هایش تنگ شده است

دلم تنگ است برای پرسه در زیر باران

بارانی که به من  آموخت رسم زندگی را

دلم تنگ است برای صدای غرش آسمان 

 برای ابرهای سیاه سرگردان

برای زمستان

در آن روزها بارانی بود برای قدم زدن در زیر آن

 و خالی  کردن دل های پر از غم!

مدتی است که دیگر نه بارانی است و نه ابری 

 این روزها  تنها یک قلب است که پر از درد دل است!
 
اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم 

 و تمام فکر و زندگی من تو شده ای

به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است

 و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های

 دور از تو بودن اینهمه سخت و  پر از غم و غصه

است بدان که این دست خودم نیست

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را

 در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو میباشم

 دست خودم نیست که همیشه به یاد تو  می باشم
 
در این غروب پر از دلتنگی در حالی که خورشید آسمان

در پشت کوه ها به خواب می رود و آسمان آبی سرخ 

 و دلگرفته می شود دلم هوایت را کرده است

 عزیزم

در این خلوت عاشقانه ، در حالی که چشمانم از دلتنگی

 خیس خیس است دلم هوایت را کرده است

در این سکوت تلخ ، در حالی که حتی صدای نفسهایم

را نمی شنوم دلم هوایت را کرده است

در این لحظه های سرد و نفسگیر 

 در این لحظه هایی  که تنهایی سر به سر قلب پر از درد من

میگذارد و در حالی بغض غریبی در گلویم نشسته است 

 دلم هوایت را کرده است

وقتی تو آمدی پاییز دلم بهار شد ، کویر دلم گلستان شد.

وقتی تو آمدی قلب شکسته ام پر از عشق شد 

 زندگی ام  پر از طراوت و تازگی شد


تو مانند بارانی بر روی من باریدی و تن خسته و غم زده

مرا پر از طراوت عشق کردی

تو مانند گلی در باغچه قلبم روییدی و قلب سوخته

 مرا تبدیل به گلستان عاشقی کردی

تو مانند مهتابی بر آسمان دلم تابیدی

 و دل تاریک مرا پر از نور عشق خودت کردی

تو با گرمای وجودت زمستان سرد دلم را گرم گرم کردی

عزیزم این قلب کوچکم تنها برای تو می تپد !

این چشمهای بی گناهم برای تو اشک می ریزند

و این تن خسته ام به عشق تو زنده است....

به قلب کوچک و گویا شکسته ام عشق بورز که برای تو می تپد

خون عاشقی را با محبت هایت در رگهای خشکم بریز

 و به من جانی تازه ببخش

مرا نوازش کن

مرا آرام کن ٬ بیا و به من بگو که مرا دوست میداری

اگر بارها گفته ای باز تکرار کن عزیزم....
 
تنها تو لایق این قلب سرخ من 

 لایق تمام احساسات عاشقانه من

و لایق این  عشق  بی پایان می باشی عزیزم

 عشقمن با تمام احساسات زیبایش تقدیم به تو باد

 چون به جز تو کسی لایق این عشق نخواهد بود! 


 

[ چهارشنبه 18 مهر‌ماه سال 1386 ] [ 08:45 ق.ظ ] [ دختری که هیچ کس و جز تو نداره ] [ نظرات (5) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 765622