X
تبلیغات
رایتل

تنها برای تو می نویسم

 

471xr0y.gif

  باورم نمی شود

 کاش در کنارم بودی 

 کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم
 
باورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی

و فاصله بین من و تو بیداد میکند
 
کاش می توانستم دستانت را بگیرم

 و با تو به اوج خوشبختی بروم
 
کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم

 
دلم بدجور هوای تو را کرده هست عزیزم

 دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست

ای  بهترینم
 
باورم نمیشود ، این همه فاصله در بین من و تو غوغا میکند
 
 و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند 

 امواج تنهایی مثل  خنجر در قلبهایمان مینشیند 
 
و ای کاش در کنارم بودی ...

 کاش بودی

 و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی میکردی
 
باورم نمیشه ، سخت است باور کردنش 

 با نبودنت در کنارم گویادر این دنیا تنهای تنهایم

بی کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته 

 در جاده ای که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است
 
 کاش که تو در کنارم بودی

انگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم
 
سخته ولی...

 باید  نشست درگوشه ای و گریست و انتظار کشید

 تا تو به سوی من بیایی
 
و ای کاش تو در کنارم بودی 

 باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای 

 دلم  بدجور برای تو تنگ است 

 باورم نمیشود که رفته ای....


 ای بی وفا این رسمش نبود

 زمستان سرد را با تو همانند بهار به سر کردم 

 در آتش عشق تو  سوختم و با درد دوری تو ساختم...

با شادی تو شاد بودم

لبخند تو آرزوی من و گریه تو عزای من بود

چه شبهایی بود که چشمان خیسم را به خاطرت سرزنش کردم

 آن لحظه که تو در زیر باران به یاد من قدم میزدی

 در این سو من لحظه غروب خورشید  به یادت اشک میریختم

گفتم حرف دلت را بگو به من ؟

 گفتی حرف دلم را بارها برایت تکرار کرده ام

گفتم دلم میخواهد باز برایم تکرار کنی

 چیزی نگفتی و سکوت تلخی کردی

 آری از سکوتت فهمیدم حرف دلت را

 حرف دلت این بود که فراموشت کنم

این بود که دیگر مرا دوست نمیداری

 سکوتی که میگفت این دوری و این فاصله قلب مرا

 از توسرد کرده است و دیگر هیچ عشقی نسبت به تو ندارم

 خسته شده ام

مرا رها کن و بگذار خودم باشم

سکوت آخرت ٬ یک سکوت تلخ و پر از غم بود 

 سکوت آخرت تنها یک بغض غریب در گلویم نشاند

بغضی که هیچگاه تبدیل به اشک نشد

 چشمانم میدانستند که دیگر اشک ریختن بی فایده است 

 چشمانم دیگر آن اشکها را  لایق آن قلب بی وفایت نمیدانستند

ای بی وفا چقدر دلم برای تو تنگ میشد

 و به خاطر دوری از تو اشک میریختم

 ای بی وفا چه شبهایی بود که با چشمانی خیس به خواب میرفتم

 ای بی وفا این رسمش نبود

چقدر لحظه شماری میکردم که لحظه دیدار با تو  فرا رسد

 تا بتوانم دوباره دستان گرمت را در دست بگیرم

 ای بی وفا چقدر دستانم را به سوی خدای خویش بردم

و تو را دعا میکردم ‌ التماس میکردم 

 با گریه و زاری التماسش میکردم تا تو را به من برساند

 این رسمش نبود ای بی وفا

که من با تمام غم و غصه های لحظه های عاشقی مان ساختم

 اما تو به راحتی از من گذشتی...

  ای بی وفا این رسم عاشقی نبود


چگونه عاشق بمانم؟

دیگر دوستت ندارم

چگونه می توانم با این قلب شکسته ام ، بی غرور عاشق بمانم!

چگونه می توانم با چشمانی که دیگر

 یک قطره اشک نیز در آن نیست عاشق بمانم!

 دیگر حوصله عاشق شدن ندارم  ،عاشقی از من گذشت

دیگر نه دلی دارم که دلتنگت شود و در انتظارت بنشیند 

و نه اشکی در چشمانم مانده است که برای تو بریزد

چگونه می توانم با این قلب بی احساسم عاشق بمانم

مدتی است که قلبم عاشق ولی تنهاست 

 و لحظه به لحظه بهانه تو را میگیرد

 چگونه می توانم با این قلب بهانه گیر عاشق بمانم

قلبم نسبت به تو بی احساس شده است 

گویا از عشقت سرد سرد شده

دیگر تو را دوست ندارد و مثل گذشته عاشقت نیست

شعله های آتش عشقت  قلب و احساسم را سوزانده است

 و اینک نیز در حال خاکستر شدن است

چگونه می توانم با یک قلب و احساسی که

 تبدیل به خاکستر شده عاشق بمانم

چگونه عاشق بمانم وقتی عشقی در این زمانه نیست

چگونه می توانم عاشقت بمانم وقتی تو بی وفایی

و یک ذره احساس در وجودت نیست

چگونه عاشقت بمانم وقتی مرا دوست نداری

عاشقی از ما گذشت از این انتظار خسته ام  

 از تو و آن قلب بی وفایت دل شکسته ام

دیگر مثل گذشته دوستت ندارم

 به آرزویت رسیدی 

 مرا از عشقت سرد کردی و توانستی قلبم را راضی به رفتن کنی

می روم برای همیشه 

 غروری نیز در دل نمانده

 و اگر تا این لحظه به پای تو نشسته بودم

تنها به خاطر یک ذره غروری بود که در دلم مانده بود

 اما همان یک ذره غرور را نیز شکستی

تو بازیگر خوبی بودی و قلبم نیز بازیچه خوبی برایت بود

چگونه می توانم عاشقت بمانم

وقتی عشقت بی فرجام و دلت سنگ است

چرا عاشق بمانم وقتی تو هوای مرا نداری دلتنگ من نیستی

 دلت با من نیست و مرا دوست نداری

تو نیز مثل همه

 تنها ادعا میکردی که دوستم داری

چگونه می توانم عاشقت بمانم وقتی دلت با من نیست

پس میروم تا روزی در حسرت عشقم بمیری

 

[ شنبه 5 آبان‌ماه سال 1386 ] [ 09:14 ق.ظ ] [ دختری که هیچ کس و جز تو نداره ] [ نظرات (6) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 766082