X
تبلیغات
رایتل

تنها برای تو می نویسم

 

میدانی چگونه دوستت دارم؟

مثل احساس بعد از دعا...

 

 روزها گذشتند 

 روزهای پیاپی شور و زندگی

روزهایی که بوی امید می داد

 لحظه هایی که مرا تا اوج خوشبختی می رساند

 آنجا که به ابرها دست می کشیدم

و ثانیه هایی که دریای نیلوفر قلبم قد می کشید و می پیچید

 و به بغض ابرها می رسید اما...

حالا من مانده ام و دلتنگی

من مانده ام و دنیایی حرف نگفته

حالا من هستم و خستگی از رکود لحظه های کبود خاطره

انگار گم شده ام در هجوم سکوتی تلخ 

 انگار از ذهن زمان پاک شده ام

و در سیاهی سمج روزهای بی پایان گم

کاش می توانستم از دیار غریبانه دلتنگی هجرت کنم

کاش توان این را داشتم تا مرز رویای سبز با هم بودن پرواز کنم

 ودر آغوش مهربانی ها جانی تازه بیابم

اما زندگی عوض نمیشود

روی لحظه ها پا می گذارد و می گذرد

 

 

قلب من کنار پنجرهء تنهایی هنوز بی قرار توست

گرچه انتظار هیچ معجزه ای از لحظه ها نیست 

روزها می آیند ، می مانند و می روند و تو دیگر نمی آیی

 و شاید برای من ، بی تو ،انتظار مفهومی تازه می یابد

وقتی من وشبهایم به امید انتظار زنده می مانیم

و زنده بودن معنایی است ساده که من دشوارش کرده ام !

و زند گانی شاید 

 مجموع ای است از تکرار .... انتظار

 

                        
چه ساده بودم من ...

این روزها پر از سکوتم 

 اما سکوتم پر از حرف است

حرفهایی که جز با زبان سکوت و نگاه نمیتوانم بگویم

اگر تمام کلمات دنیا راهم برایت بنویسم باز هم مرا نمیفهمی

چون ندیدی چشمهایم چقدر مات شده این روزها ...

 به روی گریه نمیآورم که شب است

چقدر حماقت میخواهد که آدمی نا امید شود

چه ساده بودم من ...

فکر میکردم آنقدر بزرگ شده ام که گریه را از یاد برده ام

فکر میکردم آنقدر سخت شده ام که

هیچ زمین خوردنی نمیتواند مرا بشکند

 فکر میکردم به هرچه حرف تلخ و نگاه نادرست

و طعنه ی تاریک آنقدر عادت کرده ام که

 میتوانم لبخندی از سر بی قیدی بزنم و در دل بگویم

 "این نیز بگذرد "

فکر میکردم احمقانه ترین کار دنیا

 انصراف دادن از ادامه ی راه زندگی است

فکر میکردم هیچ بن بستی نمیتواند مرا از ادامه ی راه منصرف کند

و هیچ گاه، هیچ گاه از ادامه دادن انصراف نخواهم داد

فکر میکردم اگر به بن بست بخورم از بیراهه میروم ...

اما میروم ...

فکر میکردم آنقدر قوی شده ام که کوله بارم را زمین نگذارم

 و اگر لازم شد کوله ی مسافر خسته ای را نیز بر دوش گیرم

فکر میکردم خدایی دارم که همین نزدیکیست ...

آنقدر نزدیک که حرفهای دلم را نیز میشنود

فکر میکردم خدایی دارم که هیچ گاه ،هیچ گاه با من قهر نمیکند

فکر میکردم خدایی دارم که اگر برایش گریه کنم دلش میگیرد

فهمیدم آنقدر دلم کودک است که

میتوانم یک شبِ سیاه را تا صبح گریه کنم 

 فهمیدم یک نفر هست که نگاه نادرست و طعنه ی تلخش

 مرا میشکند ...

مرا به راحتی شیشه میشکند ،خرد میکند

فهمیدم یک شبه آنقدر کودک شدم که با هر حرف نادرستی

بغض میکنم و روزها شکسته میمانم

فهمیدم خدایم آنقدر دور است که نمی بینمش 

 فهمیدم اگر دریا دریا اشک بر دامنش بریزم

 حتی گرمی دستانش را بر روی سرم حس نمیکنم

فهمیدم انصراف از ادامه ی زندگی

 احمقانه ترین کار دنیا نیست ...

من هم ممکن است از ادامه انصراف دهم

فهمیدم گاهی تنها یک راه پیش رو داری و اگر به بن بست برسی

هیچ بیراهه ای نمیتواند تو را به مقصد برساند

 فهمیدم گاهی ترس از بیراهه ها و هر آنچه که نمیتواند خوب باشد

قدرت رفتن را ...قدرت ادامه دادن را میگیرد

فهمیدم زودتر از حد انتظارم خسته میشوم ...

آنقدر خسته که زانوانم خم میشود و به زمین میخورم

شبی آرزو کردم همه چیز تمام شود  به هر قیمتی...میفهمی؟

هرقیمتی ...

اما انصراف هم جسارت میخواست که من نداشتم ...

پس ماندم و تنها آرزو کردم که شب بخوابم و صبح زود ...

خیلی حرفها تا لبه ی پرتگاه ذهنم آمدند

و چند قدم مانده تا لبه دوباره آرام آرام برگشتند بی آنکه سقوط کنند

 همانجا ماند و وقتی لایه ای از غبار زمان رویشان نشست

وکمی کدر شدند رفتند که فراموش شوند …

یا چه میدانم شاید رفتند گوشه ای نشستند

تا روزی دیگر غبارشان را پس بزنم و خوب بهشان فکر کنم

 و سکوت جای همه شان را گرفت

اصلا چه ربطی میان نوشتن های من و بودن های تو هست

 که از نبودنت مینویسم ؟

وقتی دستانت در حسرت دستانیست که

فاصله اش تا تو سه نقطه است

از همیشه تنها تری

 میدانی نوش دارو بعد مرگ سهراب یعنی چه؟

یعنی دل میگیرد و تو نیستی ...

یعنی دل من پر از حرف است

 و حرفها آنقدر همانجا میمانند که در من حل میشوند ...

یعنی صدای تو که می آید تنها حال غریبه ای را میپرسم

که آن طرف خط نشسته ونمیداند

 این طرف همه ی لبخند ها زورکی است ...

یعنی صدای بوق تلفن میگوید کسی آن طرف خط نیست

 و من تازه بیاد می آورم چقدر حرف در پستوی دلم بود

نه ! نترس چیزی از این گلایه ها را نخواهی شنید

 که مبادا خاطر این روزهایت آشفته شود ...

قصد رفتن هم ندارم ...

از فرار خسته ام بگذار هرکه میخواهد بیاید

هر که میخواهد برود ...

وهیچگاه نفهمد چشمی تر شد

خودم بریده بودم ...

خودم دوخته بودم

 و حالا ذره ذره میشکافم آن پیراهن آبی را

 که به رنگ رویا دوخته بودم و به تن باور هایم کرده بودم ...

سرد است ...

ذهن من، قلب تو ...

 نه اینکه شکسته باشم ..نه!

 اما عریانم ...

و عجیب میلرزم !

راه میروم و فکر میکنم ...

فکر میکنم و شخم میزنم زمین مرده ی ذهنم را ...

تکه تکه های دیروز را از زیر خروارها خاطره بیرون میکشم ...

 هرچقدر این کتاب را زیر و رو کنم

داستان دیگری از لابلای کلماتش بیرون نخواهد ریخت

باورش میکنم!

باید فصلی نو را شروع کنم ...

اما نمیتوانم

نبودن هایت را هم نشمردم …

دارد حکایت دل و دیده باورم میشود

کجای این روزهای پر از سکوتی؟

 چه میکنی؟

 نشسته ای و به چشمهایی که بیقرارت کرد فکر میکنی

 یا همان باریکه راهی را که

از دلت به دلم کشیده بودی را هم بسته ای ؟


نمیدانم چرا از همه نامحرم ترشده ای!

 میدانی …

نشسته ام و به اینجا فکر میکنم…

به اینجایی که آدم تنهاست یا شاید به آدمی که اینجا تنهاست

" اگر آدم باشد "

همه میگویند تنهایی ام از جنس تنهایی آدم نیست

" من از دل سپردگان هیچ مکتبی نیستم ...

و خوب میدانم این آدم را ویران میکند

جایی دارم که نمیدانم کجاست

آنجا که نه گنبد طلا دارد و نه چاه و نه ضریح چیزی در درونم ...

 خدایی را صدا زدم که خودم میشناسمش

 نه خدایی که بین صفحات کتاب میگذارند

 و از عذابش مینویسند

روزهای دلتنگ و کش داریست ...

میتوانم لحظه لحظه ی بودنم را در نبودنهای طولانیت تباه کنم ...

میدانم ..میدانم ...دست دلم رو شده ...

اما سخت است به باختن اعتراف کنم ...

باور کن نگاه کردن به چشمهای شکسته ی بازنده سخت است

چه برسد به این که آن بازنده خودت باشی و دیوارها همه آینه!

فکرم این روزها به هرجا میرود ...

به هرجا که تو در آن نباشی میرود!

نگاهم نیز این روزها مانند فکرم هرزه شده ...

به هرچشمی زل میزند...

 اما نه برای پیداکردن تو ...

برای گم کردن تو ...

اما میدانم، تلاش بیهوده ایست

من حساب و کتاب نمیدانم

نمیخواهم نبودن هایت را بشمارم ...

تنها میخواهم بگذرند و من نفهمم ...

و آنقدر گمت کنم که تا خودت نخواهی هیچگاه پیدایت نکنم

اما مگر میشود با این همه ردپا گمت کرد؟

نگاهت چه رنج عظیمی است وقتی به یادم می آورد

 که چه چیزهای فراوانی را هنوز به تو نگفته ام...

گاهی با سی و دو حرف و حتی فریادی که تا عرش میرود

کسی حرفت را نمیفهمد

 اصلا نمیشنود و گاهی...

چه ساده بودم من ...

این روزها پر از سکوتم 

 اما سکوتم پر از حرف است

حرفهایی که جز با زبان سکوت و نگاه نمیتوانم بگویم

 روزهای دلتنگ و کش داریست ...

بهتره بگم شبهای دلتنگی  و شبهای خط خطی!

. 

همه آدمها یه دوست یه رفیق دارن و همیشه با اون هستن

 شاید تا آخر عمرشون شاید هم نه ...

ولی میدونن که همیشه یکی هست...

 ولی من ... به اندازه همه دلتنگی هام

 به اندازه همه تنهاییم

 به اندازه همه عمرم

 دوست و رفیق دارم...

 ولی میتونم به صراحت بگم که هیچکدومشون دوست نیستن

چونکه همه اشون اگه با من هستن فقط بخاطر خودشونه

 بارها برام اتفاق افتاده کسائی که ادعاشون میشد از همه رفیق ترن

 از همه دوست ترن... از همه نارفیق تر بودن

 و فقط از دوست بودن اون وقتای رو دوست هستن

که خودشون بهم نیاز داشتن یاخودشون احتیاج داشتن

وقتی دیگه پر شدن از همه چیزخیلی راحت بیخیال میشن

بعدش انگار نه انگار که من رو می شناسن

 و آنقدر رسمی باهات برخورد می کنن

 که گاهی اوقات متعجب می شی از اینهمه رفیق های نارفیق...!

همیشه اون آدمهای که بیشتر از همه بهشون خوبی کردم

 یا بیشتر از همه باهاشون بودم زودتر هم رفتن...

نه اینکه برام مهم باشه که الان نیستن  یا اینکه هستن

 ولی بود و نبودشون فرقی نمی کنه ها

دارم می نویسم...

 که بدونم ... این دوستای من کجایی زندگی من حضور دارن

دوستای خوب من وقتی پر از دلتنگی هستن پر از تنهایی..

 پر از بی کسی...

 پر از نبودن یه همراه...

 پر از نبودن یه دوست دختر یا پسر تو زندگیشون

 من رو می شناسن ولی همین که جنس شون جور شد...

 یه رفیق تازه پیدا کردن اصلا یه حالتم نمی پرسن...

وقتی کارشون گیر داره ا وقتی خودشون بخوان من رو می شناسن

 ولی وقتی همه مشکلاتشون حل شد همه گرفتاری هاشون رفع شد

دیگه حالتم نمی پرسن

حالا من همه اینها رو نوشتم که به خودم بگم...

 اگه خواستم برم سینما, کوه, مسافرت, جشنواره, نمایشگاه

و یا هر جایی دیگه به کسی نگم چونکه میدونم کسی نیست...

 حتی یه دوست ساده که وقتی دلت گرفت

 میدونی اون هست که به حرفات گوش بده

وقتی از نظر کاری ه یه جایی رسیدی

 که فقط بخوای با کسی مشورت کنی

 واقعا مثل یه دوست کمکت کنه

اگه یه شب داشتی از دلتنگی می مردی

بدونی  اون  دوستت هست که باهاش حرف بزنی

 همین..!

 

 


[ دوشنبه 14 آبان‌ماه سال 1386 ] [ 09:42 ق.ظ ] [ دختری که هیچ کس و جز تو نداره ] [ نظرات (10) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 767103