X
تبلیغات
نماشا
رایتل

تنها برای تو می نویسم

 

خدایا !

بیا پشت آن پنجره

که وا می شود رو بسوی دلم

بیا پرده ها را کناری بزن

که نورت بتابد به روی دلم ...

نمی دانم خواب هستم یا که بیدار...

فقط میدانم بغضی سنگین در سینه ام راه خود را گم کرده

 گاه میشود که مخزن امیدم رو به اتمام می روم

 هر شب می بینم،

دستهای التماسم را که در آتش قهر او می سوزد

گاه می بینم...

خدایی را که تنهاییم را تنها او پر می کرد،دیگر نیست...

 او را دوست دارم...

او را دوست دارم

 و می دانم خدا هم روزی مرا دوست میداشت

 من صدای او را می شنیدم...

هنگامی که شیطان دستهای سردم را محکم می فشرد

 او مرا با خود به تاریکی میبرد

 گاه نقطه ای از نور صورتم را می نوازد...

اما قبل از اینکه چشمانم به نور عادت کند

 ،باز به قعر تاریکی شب کشیده می شوم


خدایا...

ای تنها امیدم برای زندگی

 دستهایم را رها نکن ...

که من غیر از تو هیچ ندارم و تو خود این را میدانی

 هر شب خواب دوزخت را می بینم،

گاه میترسم امام چیز دیگری این میان قلبم را می فشارد...

 و آن اینست که مبادا

 روزی از من رو گردانی و دست رد به سینه تاریکم بزنی

 که هیچ مرگی درد ناکتر از این

 و هیچ لحظه ای زجر آور تر از این نیست...

 تنهایی که جز تو کسی را نداشت تنها نگذار

 و او را آزاد کن...

 از زندانی که خود برای خود ساخته

 و از زنجیرهایی که خود به پای خود بسته...

 ای که در عرش هستی...

 آیا صدای خواهش مرا از این پایین می شنوی؟! 

 

[ یکشنبه 6 مرداد‌ماه سال 1387 ] [ 07:04 ب.ظ ] [ دختری که هیچ کس و جز تو نداره ] [ نظرات (10) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 765674