تا کجا /

Mail By t a r a n e h h a
 
تا کدوم ستاره دنبال تو باشم
 
تا کجا بی خبر از حال تو باشم
 
مگه میشه از تو دل برید و دل کند
 
بگو می خوام تا ابد مال تو باشم
 
از کسی نیس که نشونی تو نگیرم
 
به تو روزی میرسم من که بمیرم
 
هنوزم جای دو دستات خالی مونده
 
تا قیامت توی دستای حقیرم
 
خاک هر جاده نشسته روی دوشم
 
کی میاد روزی که با تو روبرو شم
 
من که از اول قصه گفته بودم
 
غیر تو با سایه م نمی جوشم
 
 
 

واسه یک بار

نه مـی خـوام بـیـن من و بین دلــش جنگ بشه
 
نه می خوام عشقی که اون نداره کم رنگ بشه
 
مـن فـقط   یــه  چــیزی از خـــــدا مــی خــــوام
 
واســه یکــــبارم شــده دلــش بـرام تنـگ بــشه
 
 

 

 

 

همیشه همینطور است....
یکی می ماند
تا روزها و گریه را حساب کند

یکی می رود
تا در قلبت بماند تا ابد....
اشک هایت را پشت پایش بریزی

رسم رویاها همین است.....
که تنها بمانی با اندوه خویش
روزها و گریه ها را
به آسمان خالی ات سنجاق کنی

باید باور کنی که بر نمی گردد....
که بگویی چقدر شب ها سر بی شام گذاشته ای
تا بتوانی هر صبح
با یک شاخه گل ارزان
            منتظرش بمانی......

 

 

 

 

 

همیشه به یاد تو

 

 دلم صحرای دلتنگی  

 

 شبم تاریک

 

 سرم  از قصه تو خالی

 

 ولی از عشق پربارم

 

 ببین انقدر پربارم

 

 که در اوج نگاه تو

 

 هنوزبال و پر دارم

 

 ولی افسوس

 

  شبم بی تو

 

  شبی مرموز و غمگین است

 

  شبی بی ماه

 

  شبی خاموش

 

  دلی صحرای دلتنگی

 

  زمینی از بلا مفروش

 

  در این تاریکی مطلق

 

  چه بی مهتاب خواهم مرد !!!

 

  کنار وحشت دریا

 

  میان هاله ای از ترس

 

  اگر بودی به دریا می زدی شاید !!!

 

 ولی بی تو

 

 چنان بی جرات و سستم

 

 که بی دریا کنار ساحلی خاموش

 

 خواهم مرد !!!

 

 عجب حرفیست حرف عشق

 

 چرا پایان نمی گیرد !

 

 چرا مجنون تنهایش

 

 شبی سامان نمی گیرد.

 

 

        

          

نمی دانم ...

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

 نمی خواهم بدانم کوزه   گر از خاک اندامم جه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

 گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

 و   او یکریز و پی در پی دم خویش را در گلویم سخت بفشارد

 و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

 بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را...

 

 

 

آری ، یکی را دوست میدارم ،

آن را احساس کردم در قلبم …

او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است…

او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است…

یکی را دوست میدارم …آری ،

او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است …

قلبم او را دوست میدارد و من  هم تسلیم احساست پاک قلبم میباشم…

یکی را دوست میدارم ،

همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم آمد و

مرا با خود به دشت دوستی ها  برد…ا

و همان فرشته ای است که با بالین سفیدش
 
مرا به اوج آسمان آبی برد و مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا کرد…

یکی را دوست میدارم ،

همان کسی که هر شب برایم قصه لیلی و مجنون در گوشم

زمزمه میکرد و مرا به خواب عاشقی می برد …

یکی را دوست میدارم ،

همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به من

آموخت…

اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم …

او مثل ابر بهار زود گذر نیست ،

او برایم مانند یک آسمان است که همیشه بالای سرم می باشد…

آسمانی که زمانی ابری می شود چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود…

آری ، تو برایم مانند همان آسمانی…

یکی را دوست میدارم ،
 
او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است…

پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ،

بمان و تسلیم  احساسات  پاک من باش…

می خواهم با تو تا آخرین نفس بمانم....

می مانم تا زمانی که خون عشق در رگهای من جاری است .....

ای خورشید آسمان روزهای من ،

ای مهتاب روشن بخش شبهای من ، ای ستاره

درخشان آسمان تیره و تار من ،

ای آسمان زندگی من  و در پایان ای همدم زندگی من

،با من باش چون که تو را دوست میدارم ،

 آری ، تو را دوست میدارم…

فقط تو را…!

 

 

دیشب با تو حرف زدم

نمی دونم شنیدی یا نه...

به تو گفتم تو این دنیا فقط تو رو دارم

و تو می خندیدی به حرفهام

گفتم بی تو در این دنیا می میرم

وتو با طعنه جواب دادی که تو عمریه مُردی...

وقتی که روم رو برگردوندم                   

بغض راه گلو مو گرفته بود

امان از این غرور که نمی ذاره اشک بریزم

وقتی با مهربانیت اومدی تا از دلم بیرون بیاری

اشک امونم نداد....

و تو وقتی حال منو دیدی

گویا فهمیدی چه کردی با دلم

تو هم مثل من رویت رو برگردوندی

دیدم که اشک می ریختی و زمزمه می کردی

وقتی اومدم بهت بگم دوستت دارم...

گفتی منم بی تو در این دنیا می میرم !

 

 

زیبا هوای حوصله ابری است...

چشمی از عشق ببخشایم تا زود آفتاب فرو شوید دلتنگی من را

زیبا هنوز عشق حول و حوش چشم تو میچرخد

دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد

یادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامی دلها هم نام شود

یادم بده چگونه نگاهت کنم تا تردی بالهایت در تند باد عشق نلرزد

زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس میکنم

زیبا آنگونه عاشقم که نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم

آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است

زیبا چشم تو شعر ..چشم تو شاعر...من دزد شعرهای چشم تو هستم

زیبا ...زیبا کنار حوصله ام بنشین ....بنشین مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منزله عشق...بنشان مرا به منزله باران

بنشان مرا به منزله رویش...من سبز میشوم

زیبا ستاره های کرامت را در لحظه های ساکت عاشق بر من ببار

بر من ببار تا که برویم بهار وار

زیبا تمام حرف دلم این است

من عشق را با نام تو آغاز کرده ام

در هر کجای عشق که هستی

          
  آغاز کن مرا...

 

 

تو نبودی....

دیشب دلم هوای تو کرد و تو نبودی چشمانم برای تو 

بارید و تو نبودی ان یادگاری زیبا برگ گل سرخ  

تصویر اسم زیبای تو بود تو نبودی چشمانم تمنای    

نگاه تو میکرد دراتش عشقِ تو بود و تو نبودی ان

قامت رعنا که سفر کرددلم تنها در حسرت دیدار تو    

بودو تو نبودی

شب


شب بود

و خورشید گرم شهر

 در انتهای بی مرزی در گودالی از سکوت خفته بود.

صدای کوچه، تنها در زمزمهء جویبار جاری بود.

و تولد صدا

شاید از دور می آمد.

آنقدر در انتظار تو نشستم که پرنده در دستهایم آشیانه کرد.

 

 

آنقدر در انتظار تو نشستم که پیچک همسایه در من پیچید.

و بر شانه ام گل کرد.

طلوع در قلب من،

در این دشت بی لاله غمگین است !

.

.

.

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شب آهنگ

یادم آید : تو به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم :

حذر از عشقِ ؟ ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز ، نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم ، نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

حذر از عشق ندانم

! ... سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ،نرمیدم

رفت در ظلمت من ، آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

تا کی ؟

در سراشیبی و پیچ و خم‌های سرنوشت نمی‌دانم،

نمی‌دانم به کجا رهسپارم و

 به کدام امید گام برمی‌دارم،

 همین‌قدر می‌دانم که دیگر طاقت رفتن نمانده

و ماندن صعب و محال،

چه باید بکنم؟

گردن از بار گذشته شکسته و

 پشت از سنگینی آن خمیده. محنت ایام خردم کرده،

که حتی یادآوری آن‌ در خاطرم بر بار اندوه می‌افزاید.

چقدر امید داشتم پس از این پایان دهشت‌زا

پای در گلستان می‌نهم که خستگی از تن برگیرم.

نمی‌دانستم که به مرداب سرنوشت خواهم رسید.

در این مرداب سیاه گندیده هیچ نیست،

 

 جز لجن و نشیب‌های گزنده.

 

 پای در گل فرو مانده و رفتن محال.

نه زمین سخت که بر آن بایستم نه خاک سرد که نفس قطع کنم.

زنده و زنده به گور در گور زندگی حیران و اسیر.

من در این سیاه بازار وحشتناک و

این زمان جلادنه امیدی دارم نه دلبستگی.

 آن‌قدر به دل ‌کندن نزدیکم که یک نفس فاصله است

 و آنقدر از دنیا دور، که نفرت دارم از نامش.

به چه چیز ماندن دل ببندم؟

 اینکه روزی زندگی رنگ بگیرد،

به اینکه خوشبختی یعنی تأمل به چه؟

من در این بستر همانند مسافری سرگردان که

در بیابان برهوت بالاجبار چادر برافراشته‌ام،

 بی‌آنکه در طلوع صبح درخششی باشد.

کوفته و خسته. تمام شور و

 احساست گذشته در وجودم مرده است.

تمام دلم، ذهنم، مانند ویرانه‌ای است

که تنها زوزه‌ی وحشتناک باد ـ

 صاعقه‌های شدید، باران سیل‌آسا

هردم آن ویرانه را به بازی گرفته.

 روزی این ویرانه زمین حاصل‌خیزی بود.

 اکنون دیگر هیچ.

دریغ از آن‌همه آرزو که به هرز رفت!

 

 

تا کی به تمنای وصال تو یگانه

 

اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه؟

 

 




اگـر  گاهــی  ندانسـته  بــه احـساس  تـو  خـندیدم 

                                                                 
اگـراز روی خودخواهی فقط خود را قشنگ دیـدم

اگر از دست من در خلـوت خود گریـه می کردی

 اگـر بـد کـردم و هـرگـز به روی خــود نـیـاوردم

 اگـر تـو مهربان بــودی و مــن نـامـهربـان بـودم

       اگـر برای دیگران بهار و بـرای تـو خـزان بودم

       اگـر تــو بـا تـحـمل گـلـه از خودخواهی ام کردی

       اگـر زجــری کشیـدی تــو گــاهـی از زبــان مــن

       اگـر رنـجـیــده خـاطــر گشتــی از لحـن بیـان من

گناهم را ببخش

                        گناهم را ببخش

                                                                       گناهم را ببخش

 



مــــــــــــــــــــــــــــــــــرا به خاطر آور

افتاده اگر به خاک دیدی

از شاخه جدا شقایقی را

یا در دل موج سهمناکی

طوفان بشکسته قایقی را

گر صبح بهار جای شبنم

بر شاخه گلی تگرگ دیدی

یا صید به خون کشیده‌ای را

افتاده به کام مرگ دیدی

ای عشق مرا نکرده باور

آن لحظه مــــــــــــــــــــــــــــــــــرا به خاطر آور

 

 

 

 

شروع ۰۰۰


 

همه چیز را نباید گفت، بعضی چیزها را باید فهمید ....

 

سر انجام ...

بر ظاهرم منگر که شادم ...

 درونم غوغایی برپاست !

گویی کسی تیشه میزند بر وجودم !

 قلبم هزاران پاره شده است ...

شاید یکی از آن پاره ها نصیبش شود !             

 ولی او حریص است محکم تر میکوبد

 تا تکه ای بزرگتر را نصیب خود کند !

 افسوس که با خورد شدن وجودم

سرانجام او نیز در درونم میشکند !

 آنگاه که من ،

 چون آواری بر سر او فرو ریزم...           

                           

به یادت

در این غربت در این تنهایی و خلوت

درون این غبار بی وفایی ها

و از پشت حجاب دوستت دارم

بیادت اشک می ریزم و از خواب گران خویش برمی خیزم

تو را می جویم ای نام آور جانم که شاید در کنارت مرهمی یابم

به یادت زندگی را دوست می دارم

و تنها عشق بودن و از هم دل بریدن را و در غربت غریبی برگزیدن را

و لیکن خوب می دانم در این پهنای دشت بی وفایی ها

پس از این حایل سخت جدایی ها تو را دارم

به یادت دوست می دارم   تمام زندگی را

آنچه خوبان همه دارند تو یک جا داری

می کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت

ولی آهسته می گویم خدایا بی اثر باشد