زندگی عوض نمیشود

 

 

آن روزها گذشتند .

 روزهای پیاپی شور و زندگی .

 روزهایی که بوی امید می داد .

لحظه هایی که مرا تا اوج خوشبختی می رساند.

 آنجا که به ابرها دست می کشیدم و

 ثانیه هایی که دریای نیلوفر قلبم قد می کشید و

می پیچید و به بغض ابرها می رسید

 اما...

حالا من مانده ام و دلتنگی .

 من مانده ام و دنیایی حرف نگفته .

 حالا من هستم و خستگی از رکود لحظه های کبود خاطره .

انگار گم شده ام در هجوم سکوتی تلخ .

 انگار از ذهن زمان پاک شده ام

و در سیاهی سمج روزهای بی پایان گم .

کاش می توانستم از دیار غریبانه دلتنگی هجرت کنم.

کاش توان این را داشتم تا

 مرز رویای سبز با هم بودن پرواز کنم

 ودر آغوش مهربانی ها جانی تازه بیابم.

اما زندگی عوض نمیشود .

روی لحظه ها پا می گذارد و می گذرد .

 

کسی نمی دونه ؟

 

انگار گم شده ام.

در هجوم سکوتی تلخ،مضحک است....

آنقدر خسته ام که دیگر حالی برای خنده های معنی دار هم ندارم....

 

  خانه آرزو ها

در خانه من سایه سنگین خموشی و سکوت انزوا

دست در دست هم نهاده است

این کلبه را روزی که ساختم

آرزوها داشتم و نقش آرزو انعکاسی از زیبایی ،

 از هنر بر در و دیوار باقی می گذاشت

چراغها روشنی داشت و

 سراسر زمستان در بخاری دیوار

 شعله های آتش زبانه می کشید.

در کوی و بازار می گشتم

تا آنچه را چشم می پسندد و دل می خواهد بخرم

 و بر شکوه خانه آرزوها بیفزایم.

خانه من خانه امید بود و آواز قناری نشاط

در اتاقهای آن می پیچید،

گلدانها هرگز از گل شاداب خالی نمی ماند،

گرد و غبار بر چهره اثاث خانه نمی نشست

     چون بهار در می رسید و درختان میوه شکوفه می داد.

    سلین های خوشرنگ حاشیه ها ر جلوه می داد            

 و به دنبال خود گلهای استکانی را

 به درون صحنه جلوه گری می کشاند

  گلبن ما غنچه می داد ودیدار چمن زنگ غم از

  دل می زدود.این کلبه را روزی که ساختم

                       آرزوها داشتم......

خودمم نمی دونم امشب چه مرگم شده....

کسی نمی دونه ؟

اگه کسی فهمید به منم بگه البته لطفا.....

آسمانی باشید تا باشید.....

 

به کنارت برمی گردم

 

هر روز ساعت ها کنار پنجره ی احساسم می نشینم

و افق دور دست خیالم را نظاره گر می شوم

و چشم هایم را با آن هوای ابری و بارانی

 به ملاقات یادت می فرستم

.ذکر  دوریت را برای دل غریبم نجوا میکنم

و آنقدر برایت حرف می زنم که تن حرفهایم درد می گیرد

 و شب دلتنگی مثل همیشه خسته بر درمی کوبد.

 من باید بروم ؛

اما تو نگران نباش .

 باز فردا همان ساعتها می آیند و من

 اگر روزی دیگر در سرنوشتم طلوع کرد ؛

به کنارت برمی گردم .

.

 

لحظه ای در باران

می روم کنج اتاق

تکیه ام بر دیوار...

*سر من بر زانو...

نگهم بر در بی پیکر این ویرانی

*تن من می لرزد...

سوز پاییزی باد شبنشیمن آمده است

ترسم از این فریاد لرزم از این آوار...

در دلم شعله ای بر پا شده است

*گوش سپردم به صدای باران

ناگهان از بر این حال پریشان دلم

*نگهی می گذرد...

در پس پنجره ای نورانی من تو را می بینم

و صدای پایت آهنگی شده است...

*در میان باران

چشم من در بر  بی پیکر این ایرانی

لحظه ای مبهوت است...

لرزه ای بر در این دخمه سرا می افتد

*چشم در چشم...

*رو در رو...

مات و مبهوت به هم می نگریم

آمدی کنج خرابات دلم

*تکیه ام بر دوشت...

*سر من بر شانه ات...

گوش سپردیم به صدای باران

*که می خواند همه احساس مرا...

 

نکند گرمی دستهای تو از عشق نیست !

                                                                      rose20 

بربالهای تو نشسته ام ...

 و چون پرنده ای آزاد تا ابر ها بالا خواهم رفت .

ای کاش که این پرواز در خواب نباشد و تو ...

گیسوان آشفته مرا در خواب رها مسازی .

نکند گرمی دستهای تو از عشق نیست !

نکند محبت کلامی پوچ و رویائی است !

ای وای که این پرواز تا اوج رفتن بر بال باد باشد ...

                                              ای وای ...!!!

 

 

برنده و بازنده !

 

......خداحافظ

عزیزی که فرصت بیان احساسات رو به من ندادی، خداحافظ.
 
من دیگه غرق تنهایی شدم که تو می خواستی در آن غرق بشم.
 
می خوام ساده و پاک برای تو و قلب خودم و همه اعتراف کنم،

و مطمئنم این چیزی از ارزشهای من کم نمی کنه و
 
 لطمئه ای هم به غرورم نمیزنه.

برای یکبار و حتی آخرین بار هم که شده
 
مجبوری احساس منو بخونی، می دونی چرا؟

چون دیگه گوش نمی دی و
 
 فقط چیزی رو می خواهی که خودت می خواهی ببینی یا بشنوی.

می دونی وقتی کسی داره غرق می شه، دیگه نمیگه سلام.

فقط کمک می خواد، ولی کار من دیگه از کمک خواستن گذشته.

می خوام برای آخرین بار بگم:
 
 که من برای نابود نشدن عشق و احساسم همه ی تلاشمو کردم.

درست تو لحظه ی اوج،
 
 درست تو اون بالا بالاها،
 
 که فکر میکردم دستت توی دست منه...

ولی افسوس که تو خیلی وقت بود
 
دستت رو از دست من جدا کرده بودی،

و من چه دیر فهمیدم، که تنها درون گود وایستادم
 
 و دارم برای چیزی می جنگم،

که اون خیلی وقته مال من نیست.

من توی وجود تو، یه ذره از وجود خدا،
 
 یا حتی یه تکه از وجود خودمو پیدا کرده بودم.

تو اون شاهزاده ای نبودی که من توی قصه هام
 
 ازش یه بت ساخته بودم.

تو حتی اون چیزی که خودت رو نشون میدادی، هم نبودی..

برای من دیگه اسم تو یا هویت تو مهم نیست.

برای من اون عشق و احساسی که توی وجود تو پیدا کردم،
 
 عزیز و دوست داشتنیه.

واسه همین هم تا ابد دوستت خواهم داشت.

فقط بدون، همیشه خواستم پُر بشی از من.

تو عمیق تر از اونی بودی که احساس من بتونه تو رو پر کنه.

و هر چی تلاش کردم، دیدم تمام وجودت خالیه،
 
 آره! از من خالیه.

آخه من چقدر هستم که بتونم عظمت وجود تو رو پر کنم.

به جای اینکه من پُرت کنم، غرق اعماق وجود تو شدم و نابود شدم.

آره! توی وجود تو گم شدم..

و کسی به من فرصت کمک خواستن هم نداد.

همیشه از خدا می خواستم که یه عشق واقعی رو بهم بده،

اون عشق رو بهم داد، گرچه خیلی زود هم ازم گرفت.

ولی هر چه بیشتر میگذره به حقیقی بودن اون عشق مطمئن تر میشم.

حتی نبودن تو توی این مدت نتونست ذره ای از احساس من کم کنه،

چه بسا هر لحظه قدرتش رو توی قلبم بیشتر از پیش احساس می کنم.

دلم می خواد برات آرزو کنم که یه روزی عاشق بشی،

ولی برات آرزوی قشنگتری می کنم..

اینکه اگر عاشق شدی هیچ وقت دلت نشکنه
 
 و در کنار عشقت طعم خوشبختی واقعی رو بچشی.

آرزوی یه عاشق برای معشوقش چیزی غیر از این نمی تونه باشه.

دیگه حتی نمی خوام فکر کنم که احساس واقعی تو چی بود؟

دیگه دنبال مقصر هم نمی گردم..
 
دنبال برنده و بازنده هم نیستم.

اگه برنده و بازنده ای هم باشه..
 
 اون برنده تویی..

تو بردی... آره! فقط تو بردی.

ولی من خوشحالم که به تو باختم.

 

سوار سبز

 

 روزانه ای نیست که بنویسم.

همین طور اتفاق مهمی.

شعری صرف کنید.اسم ندارد.شرمنده

نگاه، نارسا ترین ترانه، بی صدا ترین

غروب بی فروغ شهر، ز آسمان جدا ترین

 

تمام چارپاره ها، غزل ترین ترانه ها

ز خلط خونی زمان، فتاده زیر پا ترین 

 

فرشته های آسمان شرجی و هوای بد

مدام در هوای دیدن رخ خدا ترین

 

درخت سیب زندگی، شکوفه مرده، واژگون 

گناه بی هوس ترین، هبوط بی حوا ترین

 

صدای ساز نفرت و کویر پر «زمین» پست   

و مشق هم نوازی گروه بد نوا ترین

 

نبرد سرخ و سبز را هماره سرخ می برد

و سرزمین جنگ ها هنوز کربلا ترین

 

صف بلند و بی نهایت تعفن و لجن

کنار آن فروشگاه عاشقی، گدا ترین

 

میان شاعرانه های مردمان روزگار

فقط همین دو جمله خوب مانده از قضا ترین

 

بزرگراه زندگی به عشق ختم می شود

من گفته ام سوار سبز می رسد ز راه انتها ترین

 

 

 


حرفهای نا گفته ...

منم این خسته دل درمانده

به تو بیگانه پناه آورده

منم آن از همه دنیا رانده

در رهت هستی ی خود گم کرده

 

از ته کوچه مرا می بینی

می شناسی ام و در می بندی

شاید ای با غم من بیگانه

بر من از پنجره یی می خندی

 

      

گریه کن گریه نه بر من خنده

یاد من باش و دل غمگینم

پاکی ام دیدی و رنجم دادی

من به چشم خودم این می بینم

 

خوب دیروزی من در بگشا

که بگویم ز تو هم دل کندم

خسته ازاین همه دلتنگی ها

بر تو و عشق و وفا می خندم

       با تو حرفی دارم        

   جز تو ای دور از من

 از همه بیزارم

 

جسد سرد ...

 

دیریست مانده یک جسد سرد،

در خلوت کبود اتاقم

هر عضو آن ز عضو دگردور مانده است

گویی که قطعه، قطعه ی دیگر را

.از خود رانده است

.از یاد رفته در تن او وحدت

بر چهره اش که حیرت ماسیده روی آن،

سه حفره ی کبود که خالی است

.از تابش زمان

با ناخن این جسد را از هم شکافتم

رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن

اما از آنچه در پی آن بودم،

.رنگی نیافتم

با جنبش است پیکر او گرم یک جدال

بسته است نقش بر تن لب هایش،

تصویر یک سوال