مطمئن باش و برو

 

    

 مطمئن باش و برو

ضربه ات کاری بود 

 دل من سخت شکست

 

و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی

 

به من و عشقی پاک

 

که پر از یاد تو بود

 

و خیالم می گفت

 

تا ابد مال تو بود

 

تو برو. ..

 

برو تا راحت تر

 

تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم

 

rose

فرزانه جان

 
امشب شب مهتاب است و ماه کامل...
 
چهره تب دار ماه امشب عجیب شبیه چشمان توست
 
در لحظه هایی که نگاهت میکردم و دیوانه میشدم...
 
شنیده بودم دیوانه دیوانه تر شود
 
 اگرچشمانش  در ماه سفر آغاز کند.
 
 یک  کتاب 4 فصل را بی تو خواندم...
 
بی تو و نگاه به رنگ آسمان تو...
 
شدم رودی که دریایش را خشک یافت...
 
شدم خانه ای که در و روشنایی اش را به یاد نیاورد...
 
شدم درختی که گنجشک و شکوفه اش را آه کشید...
 
شدم پرنده ای که اسیر برف و یخبندان بود
 
 و آسمان و خورشیدش را در رویای ناتمام ساخت...
 
و شدم ماهی که پاره پاره فرو ریخت
 
 و در حسرت یافتن دوباره چشمان تو بارها مداری پر از آشفتگی را طی کرد...
 
نمی دانم چه میشود اگر فردا را از یک راه نیامده طی کنم...
 
ان چنان تو را گم کرده ام که در این راه های نیامده 
 
 نشانی ات را از آسمان بپرسم...
 
حتما میداند من تو را در کدام غبار گم کردم...
 
آسمان عزیزی که رنگش از انعکاس چشمان تو ساطع میشود
 
 وقتی که نگاه میکنی اش و سیاه میشود از غم
 
 وقتی که دو پلکت باز میشود به خواب... 
 
 عجب آرامشی دارد نفس کشیدن در هوای فکر تو...
 
عجب..
.
 
 
 

تویی که نمی شناسمت !

 


هر چند مال من نشدی

 ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم.خیلی چیزا.

یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم.

یاد گرفتم هیچوقت هیچکس ارزش شکستن غرورمو نداره.

یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره

 هر روز دلشو به بهونه ی بشکنم.

یاد گرفتم گریه های هیچکسو باور نکنم.

یاد گرفتم بهش هیچوقت فرصت جبران ندم.

یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم.

یاد گرفتم هر چیزی رو خیلی زودو راحت میشه فراموش کرد

 حتی اگه قسمتی از زندگیمون شده باشه.

یاد گرفتم واسه اینکه یکی حرفامو باور کنه باید باورش کنم.

یاد گرفتم توی این دنیا حتی اگه صد نفرو هم داشته باشی

بازم خیلی تنهایی ،خیلی.

     

 


                             

میدانی چگونه دوستت دارم؟

                     

 

ای مهربانم

هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظار فرداهای من

گلکم روزها در پی دیدنت بودم

و حال در پشت پنجره اتاق تنها تو را می خوانم و خاطراتت را.


خواهم ماند تنها در انتظار دوباره دیدنت

می دانم گریان نمی مانم

خندانم روزی برای دیدنت

روزی خواهی امد

تا طلوع چشمان تو پایانی باشد بر انتظارم...

    .

        .

.

میدانی چگونه دوستت دارم؟

مثل احساس بعد از دعا

 

 

 

جیغ

 

عاقبت  من

بعد  از ماه  مبارک  رمضان 

دوستی پاک

سلام  

 به   سیستم   خودتون دست نزنید 

  این فقط قسمتی  از   حرفهای  منو  هدیه   جونمه

: to poste badit ke up kardi ziresh ye P.N


: mizashti


: P.Ney nevesht


: pey

: *

: khob
:

ke homan va nasrin commentaye poste ghablie hedi ro bekhonin
:

 hamin

: chashammmmmmmmmmmmmm

: chera  dava  dari 

 

.

.

.

 

: Ey baba


: boro zire hamoon poste ghablit benevis


: onam na injori


: dooroost


: heisate ma ro bord


: kodom  post   plz   esmesho bego


: اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟

: az daste too


: chasham


: hooman va  nasirn beram    be in  post      va harfahye  hedi  ro  

bekhonan

: jighhhhhhhhhhhhh

اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟

 

بابا   جان    این  هدیه  منو کشت   نسرین  و  هو من  جان لطفا  کامنت های  این  پست  رو بخونید  

  

 

به قلم می گویم :

- ای همزاد

ای همراه

ای هم سرنوشت

هردومان حیران بازی های دورانهای زشت

شعرهایم را نوشتی 

دست خوش ،

اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟

 

                         

            

مرا بیاموز

 

چگونه درباره ات بنویسم 

  یا

 چگونه از یادت ببرم؟

 

.

.

هستیم  را

در فراق کسی که باز نخواهد گشت

هدر داده ام.

وقلبم اکنون

                    دره ی تاریکی بیش نیست...

 

امشب مشوش آمدم

 

 

امشب دوباره آمدم تا قصه کوچه را دوباره تکرار کنم...

و زیر یک سایبان تا نگاهت را دوباره با من قسمت کنی..

و دوباره شب بود و نگاهت چه معصومانه پر از وسوسه اشک...

و دوباره همان مرور قصه ی دختری از تبار باران

 که شیفته و دیوانه ی پسری از جنس نور شد...

باورم نیست که این دیوانه منم...

که گاه می مانم از لیاقتم برای داشتن عشق تو...

و چقدر دل تنگی هایم برایت

اشک می شود و فرومی ریزد

 و چقدر بغض های سیاهم در

 غربت تنهایی نفش می شود و نمی بینی ...

منی که از لمس احساست می ترسم که نکند

 بلور نازک قلبت ترک بردارد...

 و می شود گاهی که حتی ازخیره شدن هم می ترسم

 که تو از نگاه پریشان من هم می شکنی...

منی که به دامان هر شب پناه می برم

 و غم عشق تو را برای لحظه لحظه عمر بی ثمرم می گویم...

منی که یک نگاه آشفته ات را به هزار خنده بهار نمی دهم...

این دیوانه منم...

در این شب های بلند آرزویی دارم...

آرزویی به بلندای یک شب زمستانی...

که تو تا ابد برای من باشی و من

 تا انتهای دو دنیا دیوانه ی نگاه تو بمانم...

امشب حس می کنم ابری در پشت چشمان خسته ام پنهان شده...

 شاید چون دوباره پناه آورده ام به

 هزاران کاش که ذره ذره در دلم می پوسد...

چقدر دلم می خواست سر بگذاری روی شانه هایم

 تا برایت لالایی مهتاب بخوانم

و از تبلور عشقت در رویاهایم بگویم...

کاش می شد امشب نگاه تازه سپیده را

در شب چشمان قشنگت توصیف کنم...

کاش از نظر هرزه ی مردمکان نمی ترسیدم...

 کاش این آرزوی داشتننت مرا بر باد ندهد...

کاش...

نمی دانم رویاهایم تا کدامین روز نیامده

 در ذهن بی حصارم می شکند...

خسته ام نازنین...

ببخشم اگر امشب مشوش آمدم