مهربانم ...

 

زیبا...

فکر می کنم جهت حرکت نوشته های من خلاف عقربه های ساعت است...

....

...

عقربه ها مرا از تو دور می کنند...

نوشته ها مرا به تو نزدیک...

بی گمان دست های مهربان تو بود

 که مرا به سرزمین آرزوها کشاند

قدم های استوارتو بود که مرا ثابت قدم کرد

صدای طنین افکن تو بود که در گوشم زمزمه می شد

و هرم نفسهایت بود که قلب شکسته ام را مرحمی بود

پس دستم را بگیر و بگذار سرزمینمان آباد بماند

بمان تا قدم به قدم و استوار با هم پیش رویم زمزمه کن محبت را

تا گوشم کر شود برای هر صدای دیگر

و نفس بکش که نفس من نیز از توست

 

 

افسوس...

 آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم

 آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم

و بعد...

 

 

برای آنچه از دست رفته آه میکشیم

 

 

 

خسته ام ،

 خسته از پروازهای طولانی

و اوج گرفتن های مداوم ...

 

خسته از بی همسفر بودن

 

از همسفرهای ناتوان که تاوان ادامه راه را نداشتند و

 

سنگی به بالهایم زدند و از نیمه برگشتند

 

و من فقط توانستم دور شدنشان را ببینم .

 

چون هدفی جز اوج نداشتم

 

اما هر چه جلوتر رفتم  افق را دورتر دیدم

 

و این پندار که تا افق راهی نیست کمرنگ شد .

 

حال بالهایم دیگر جای سنگ ندارد

 

می خواهم روی اولین ابر بالهایم را پهن کنم

 

و ارام سر روی ان بگذارم چشمهایم را ببندم

 

و دمی بیاسایم بالهایم زخمی ام  خسته اند وخودم ...

 

ستاره ها لحظه ای  در گوشی با هم پشت سر ماه حرف نزنید

 

 ساکت باشید

 

بذارید بخوابم .

 

به خورشید بسپارید زود بیدارم کند

 

 شاید مرحمی برای زخمهایم داشته باشد .

 

 

 

بادبادک تو

 آبرنگ، دی‌ماه 1382، تهران


وقتی سلام‌های کاغذی دلم را به باد می‌سپارم،

 می‌بردم تا آسمان، تا آبی‌ترین عمق ناپیدا،

 آنجا که پژواک هر ذره دنباله‌ای‌ست به دنبال‌ بادبادکی بی نخ،

 بالاتر و بالا.

 آفتاب سلام‌ام می‌دهد

 و من وصله‌های تن‌ام را تکه و سوخته به آسمان تو می‌چسبانم.

 برایت ماه می‌کشم،

برایم ماه می‌شوی.

 پلک می‌زنی و شب می‌رسد.

 آفتابی‌های دل‌ام را نخوانده و خوانده در نگاه تو می‌خوابانم،

 لالایی لای...لا... اشک می‌شوی روی گونه‌هایم تبدار،

 و می‌بوسم‌ات هر بار در این عشق‌بازی بی‌پایان.

پلک نمی‌زنی دیگر، پلک نمی‌زنم...

آه... چه می‌شد امشب همیشه امشب باشد،

 بی پروای فردا،

 و اگر هم بود...


باشد که صبح را در چشمان تو طلوع کنم

 و بگویم سلام.


آمین.

 

 

روزی گل به پروانه  گفت:

 

 تنهایم نگذار

 

 پروانه گفت نمیذارم تنها بمونی

 

 تا ابد در کنارت خواهم بود

 

 

 

 

 امروز اون گل تنهاتر از قبل شده

 

 و پروانه دیگر توان پرواز ندارد 

 

 

parvane.jpg

 

 بالهایش از غم گل شکسته

 

 پروانه از غم گل خواهد مرد  

 

   zolf.jpg 

 

 

شیطان

هر روز


شیطان لعنتی


خط های ذهن مرا


اشغال می کند


هی با شماره های غلط ، زنگ می زند،‏

آن وقت


من اشتباه می کنم و او


با اشتباه های دلم


حال می کند.

 

             امروز پاره است

                                    آن سیم ها 
                                                    که دلم را
                                                                     آسمان مخابره می کرد.

 

 

دیروز شیطان را دیدم ,

 در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود

فریب می فروخت .

 مردم دورش جمع شده بودند , هیاهو می کردند

و هول میزدند و بیشتر می خواستند .

 توی بساطش همه چیز بود :

حرص , دروغ , خیانت , جاه طلبی و ...

 هر کس چیزی می خرید و

در ازایش چیزی می داد .

 بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند

و بعضی پاره ای از روحشان را .

 بعضی ها ایمانشان را می دادند

و بعضی عقیده شان را .

شیطان می خندید و دهنش بوی گند جهنم می داد .

 حالم را بهم می زد .

 دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم

انگار ذهنم را خواند .

 موذیانه خنذید و گفت :

 من کاری با کسی ندارم

 فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و ارام نجوا می کنم

نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم

 چیزی از من بخرد .

 می بینی ! ادمها خودشان دور من جمع شده اند

جوابش را ندادم .

 ان وقت سرش را نزدیکتر اورد و گفت

البته تو با اینها فرق می کنی ,

 تو زیرکی و مومن .

 زیرکی و ایمان ادم را نجات می دهد .

 اینها ساده اند و گرسنه . به جای هر

چیزی فریب می خورند .

از شیطان بدم می امد ,

حرفهایش اما شیرین بود .گذاشتم که

حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت

ساعتها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعبه ای

عبادت افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود . دور از چشم شیطان

ان را برداشتم و توی جیبم گذاشتم با خودم گفتم : بگذار یک بار

هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدم .

 بگذار یک بار هم اوفریب بخورد .

 به خانه امدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم .

توی ان اما جز غرور چیزی نبود ...

جعبه عبادت از دستم افتاد و

غرور توی اتاق ریخت ...

فریب خورده بودم

 فریب ...

دستم را روی قلبم گذاشتم . نبود !

 فهمیدم که ان را کنار بساط

شیطان جا گذاشته ام ...

 تمام راه را دویدم , تمام راه

لعنتش کردم ,

 تمام راه خدا خدا کردم ...

 می خواستم یقه نامردش را بگیرم

, عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و

قلبم را پس بگیرم

به میدان رسیدم , شیطان اما نبود .

 نشستم و های های گریه کردم .

 اشک هایم که تمام شد بلند شدم ...

بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم

 که صدایی شنیدم , صدای قلبم را ...

همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم

به شکرانه قلبی که پیدا شده بود ...

شمارش معکوس


پشت میز قمار دلهره عجیبی داشتم

 

برگی حکم داشتم

 

 

 و دیگر هرچه بود ضعیف بود و پائین

  

بازی شروع شد

 

 

  

حاکم او بود و من محکوم

 

 

 

 همه برگهایم رفتند و سربرگ بیش نماند

 

 

 

 

برگی از جنس وفا رو کرد ،  من بالاتر آمدم

 

 

 

 

بازی در دست من افتاد

 

 

 

 

عشق آمدم ،  با حکم عشوه  و  ناز برید

 

 

 

 

و حکم آمد از جنس چشم سیاهش

 

 

 

 

 زندگی

 

                 حکم پایین من بود

 

 

                                                        و

 

  

                                                           من باختم!

 

 

 

چرندیات

 

من( بیست و... سال) خودم را دویده ام

تازه به نقطه ی نرسیدن رسیده ام

می ترسم از خودم که شبیهم به هیچکس

از ترس توی آینه آدم ندیده ام

حتی حواس پرتی من مضحک است که

دیروز کفش لنگه به لنگه خریده ام

من که خودم نخواستم عاشق شوم فقط

حالی نمی شود به دل ور پریده ام

این لقمه هم برای مگس ها نخواستم

یک عنکبوت مرده ی در خود تنیده ام

این دردهای مسخره تقدیر من نبود

من بیشتر از آنچه که باید کشیده ام

بابا ولم کنید! سرم درد می کند

حتی هوای دور و برم درد می کند

زیر فشار طعنه و گوشه کنایه و

زخم زبانتان کمرم درد می کند

از اینکه گفته اید تو شاعر نمی شوی

مضمون شعرهای ترم درد میکند

نامه رسان عشق شما بوده ام،اگر

تا استخوان بال و پرم درد می کند

پس هیچ جا نمی روم آخر نمی شود

پا های مانده از سفرم درد می کند

دیگر قسم نمی خورم از بسکه خورده ام

روح شکسته ی(جدم) درد می کند

طبل چرندیات نکوبید ،بس کنید!

سلول های مغز سرم درد می کند

                                            

من و تو

من و تو
    کدامین رکعت عشق را نخوانده اییم؟؟
             که اینگونه
                سجده 
                سجده
           شکسته می شویم
    
  اما هنوز هم متهم به کافر بودنیم...! 

 

اگر ...

اگر  دردم  یکی  بودی چه  بودی !

 

هرگاه که خدا تو را به لب پرتگاهی برد به او اعتماد کن.

 زیرا یا تو را از پشت

 

می گیرد یا به تو پرواز کردن را خواهد آموخت...

 

 

 هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن....

 

 کسی هست که منتظر توست....

 

 تو را دوست دارد...

 

عاشقانه تو را می نگرد .... 

 

 اشکهای تو را پاک می کند ....

 

و دستهایت را صمیمانه می فشارد 

 

کودک درون ...

 
 و روز به روز حواس من شفافیت خویش را از دست می دهد ...
 
 مثل زمانی که پلک نزدیک می کنی تا کورسویی ببینی از ساحل دوردست ....
 
 اما زمان زیادیست که در کابوس پریشانی گرفتارم و
 
 مدام با خود می گویم کی تمام می شود روزهای سنگین ؟
 
روزهایی مثل تابستان دم کرده و داغ ...
 
 روزهای مرطوب و شرجی تابستان که نفس تا خرخره بالا نمی آید ؟ ...
 
 لذت زندگی فرار می کند از من یا من فرار می کنم از همه چیز.....
 
 من دلم برای خودم تنگ می شود ...
 
 برای روزهایی که من یک کودک بود ....
 
کودکی که درون چشمهایش فقط آب بود....
 
و زندگی زشتیهای خویش را بی حیاوار به رخش نکشیده بود....
 
خشم ... نفرت .... دروغ .... فریب .... شعار ....
 
هیچکدام را نمی شناخت ....
 
 من کودک درونم را می خواهم ....
 
 

پرواز

روزی پرواز کردن را خواهم آموخت

 و من چشم به راه آن روز میمانم و آن روز با

تمام وجود پرواز خواهم کرد 

               

I LOVE YOU

        

وقتی که  دوستت دارم

 نیازی نیست بدانم

 در بیرون از من چه می گذرد

 زیرا همه چیز در درون من می گذرد.... 

 

L: look at for you life.


O: only one that you see.


V: very very extra ordinaly.


E :even more then eny one that you don