پروردگارا ما را در این دنیا تنها نگذار
دستمان را بگیر نگذار بیش از این
در این دنیای پر از نفرت و کینه غرق شویم .
پروردگارا بر ما رحم کن
به ما بندگان گناهکارت فرصتی عطا کن
تا شاید بتوانیم گوشه ای از الطاف بی نهایت تو را شکر گوییم.
پروردگارا دستهایمان را بگیر دستهایی که همیشه به طرف تو هستند
دستهایی که خالیست آنها را از الطاف خود پرکن
و در آخر پروردگارا به ما صبری عطا فرما
که طاقت این همه مشکلات و بدبختیهای دنیا را داشته باشیم.


نه وقتی اومدی کسی فهمید و نه وفتی رفتی !
نمی دونی توی دلم چه غوغایی به پا شد.
هم وقت اومدنت و هم ...
رفتی یا بهتر بگم رفتم
آره رفتم به احترام تو
به خاطر تو
به عشق تو
مثل وقتی که دل نوشته هامو
حرفامو،سکوتمو،غوغای دلمو
اینجا نوشتم،
همش واسه تو بود
به عشق تو بود
هرچند نخوندی
شایدم خوندی و واست .... رفتم! رفتم تا فراموش کنم ولی ای کاش چون همگان فراموش کار بودم و تو هم فراموش شدنی !
اما افسوس و صد افسوس!
که نه من فراموش کارم و
نه توفراموش شدنی !
رفتم غافل از اینکه دلم هنوز در حسرت
به آغوش کشیدنت،
بوسیدنت و
حتی بوییدنت مانده است !
چوبه های دار را همیشه ،
محکمترازمعبدهای رازآلود میسازند .
تا یادمان باشد که فرصت ها همیشه به آدمی روی نمی کنند.
و رفتن ، همیشه نزدیک است.
نزدیکتر ازمن به تو،
وقتی میخواهم تو را مهمان واژه های دوستانه ام کنم.
فرصتها همیشگی نیستند.
نمی شود کسی را از خود رنجاند،
آنگاه بعد ها که پشیمانی به ما روی آورد ،
انتظارداشته باشیم درمزرعه دلی که شکسته ایم
شکوفه های گیلاس زندگی رادر تابلوی بهاربه تماشا بنشینیم.
می خوام بگم دوست دارم
اما چشام بارونیه سهم نداشتنت برام سیاهیه ، ویرونیه دلم میخواد شبای غم کنارچشمات بشینم از آسمون آرزو گلای عشق و بچینم دلم میخواد پنجره رو تا سقف رویا وا کنم هی تو چشای ناز تو نگا ، نگا ، نگا کنم تنگی دلتنگی ها مو یکی یکی برات بگم
تو سختی های زندگی
خودم هواخواهت بشم
می خوام بگم دوست دارم
اما چشام بارونیه
قسمت این نبود نات
سیاهیه، ویرونیه
درهای دوستی هر صد هزارسال یکبار بروی آدمیان گشوده می شوند.
وهرروز، شاید همان روز صد هزارسال بعد باشد.
نباید فرصتها را حتی به همین چند لحظه دیگر واگذارکرد.
لذت هرچیزی مال همان لحظه است.
حسرتها خزان می کنند ما را.
تخم تردید اگردرزمین دوستی هامان جان بگیرند، جانمان را می گیرند.
و جا را برای زندگی تنگ می کنند.
آفتاب نگاهت
روشنای کهکشان تنهایی من است
شک ،
در من پایان می گیرد
آنگاه که لبخند می زنی به رویم
امید،
در من جان می دمد
آنگاه که
گوشی صبورمی شوی
برای گفته ها و ناگفته هایم
همپای دردها و
دریغ هایم می شوی
تا مباد از خود واپس بمانم
همتای من اگر تو
تا ابد
چله نشین شادی های
بی پایان خواهم بود
با تو
به هر چه آفتاب اقتدا می کنم
این همه نجابت
دریغ است که
در حصار حسادت من اسیر بماند
تابنده باش
آنچنانکه که بوده و هستی
نه برای من
برای همه کسانی که
برای رسیدن به امیدهاشان
به آفتابی چون تو نیاز دارند ؛
صادق و صمیمی و پاک
هیچ کسی دوبارعاشق نمی شود.
عشق تنها یکبار برآدمی نزول می کند.
و دریافتن آن لحظه تاریخی است که مارا
به پلهای سعادت نزدیک می گرداند.
وگرنه آدمی، بی عشق تکرارحادثه ای خسته کننده است.
نمایشی بی مفهوم است ،
که حتی نمی شود با آن، اوقات فراغتمان را پر کنیم.
گاهی شبا فکر می کنم
چرا ازم دل بریدی چی شد که بی خبریه روز
از دل من پر کشیدی
گاهی شبا که نیستی تو
چشامو بارون می گیره
وقتی که نیستی پیش من
طفلکی این دل می میره .....
تو آسمون زندگی م
آبی بی نهایتی
برای عاشق شدنم
بهانه ی یه فرصتی ....
گاهی شبا فکر می کنم
میشه که مال من باشی
برای پرکشیدنم
میشه که بال من باشی
گاهی شبا که نیستی تو
چشامو بارون می گیره
کاش بدونی که این دلم
از غم دوریت می میره
عشق وسیله ای برای خوب زندگی کردن نیست.
بلکه خوب زندگی کردن است.
خوش بودن درزندگی دلیل خوب زندگی کردن نیست.
کشتی عشق اگرچه در دریای اندوه شناور است .
اما این دریا از جنس آبهای مجهول و عمیق نیست.
از جنس مهربانی ابر است برای زمین خشک.
عشق ، بیابانی با مارهای گزنده و خزنده های ترسناک نیست.
آبی است واقعی ،درسراب گمراهی آدمی،
درصحرای بی آبادی نمی دانم ها.و
عشق، یک حماقت شجاعانه است!.
ای بهترین !
باید کوله بار رفتن را هرلحظه، آماده بردرنهاد.
که عشق، سفراست .
از من . از تو ، به ما.
عشق سهمی است که من می تواند از تنه ما برگیرد،
بی آنکه ازما بکاهد.
و کاستن،درعشق نیست.
عشق ،
افزودن است .
به طاقتها.
به نداشته ها.
به تکیه ها و تکیه گاهها.
محکم شدن است.
شجاعتی است دربرابرسپاه جنگجوی حیله .
و عشق ،
آرامش است، در طوفان بی رحمی های دوستانه .
عشق آخرین فرصت برای همیشه زنده ماندن است.
وردی است که درهای بسته نفهمیدن ها را می گشاید.
دریغ را باید درعبور، برزمین نهاد و سواربراسب چموش دوستی شد.
وزندگی چیزی نیست جزگذشت.
تا من، آسیب نبیند. تا تو.... .
گذشت ، دقیقا خود سکوت است.
اعتراضی برای افزون کردن سهمی بر زندگی خویشتن نیست.
و من بعد از تو چوبه دار خویش را نه از چوب ،
که از اشکهایم بنا کرده ام.
که دیری است پشت کوههای عظیم البرز را نیز به لرزه درآورده است.
واشک نماد همه حرفهای نگفته است ،
که به زبان عشق جاری می شود.
و تویی ،
آنکه این قطره های معصوم زیر قدمهایش خودکشی می کنند.
اشک ، خون بغض است که از دارچشم برزمین حسرت می افتد.
با این همه درد،
تویی آنکه هر روز میخواهم برایت آتشکده ای برالبرزکوه بنا می کنم ،
تا آتشکده های خدایان ازآتش
عشق تو،
خاکستر حسرتی بیش نباشند .
در تو
چیزی هست
که دیدن یا ندیدنت
تورا از من نمی کاهد
هرگاه شعله می گیری
از بیرون تا درونم
ازمی دانم تا نمی دانم هایم را
زیر و زبر می کنی
عجیب تر آنکه
هرگزدرمن غروب نکرده ای
چه شامگاهان، چه روزهای ابری
در من باریده ای
بیش از آنچه آسمان بر زمین
در من ریشه داری
از چشم تا دل
خورشید را می دانم
که آتش است
تو را نه
او هر روز غروب می کند
وتو هر لحظه در من می زایی
هزار خورشید بی غروب را
هزار بار لذت اولین بار عاشق شدن را
در تو
چیزی هست که نمی دانم
در من
چیزی هست که می دانم
امید دوباره دیدنت
تو درمن بلندترین و سوزاننده ترین شعله های دوستی را روشن میداری.
آنچنانکه خدایان دیرسال نیزبرتو حسادت می ورزند.
که شعله های تو بالا می برد، نه آنکه بر زمین بکوباند.
معراج عظیم من ،
دیدار دوباره توست.
مشتاقان را جز آوردن نام تو،
افتخاری بیش نصیب نخواهد شد.
که دیدارت، سزاوارعشقهای پاک است.
و دوستی، همین گفتن ها نیست.
شنیدن،
شناختن ،
فهمیدن ؛
و آنگاه دوست داشتن.
این است تمام ماجرای عشق.
و دیدن هیچ است. و دیدن ، عشق نیست.
عشق با دیدن آغاز نمی شود، با فهمیدن آغاز می شود.
آسمان در گوشه و کنارش رنگ لاجوردی به خود می گیرد سکوتی وهم انگیزهمه جا را فرا می گیرد و
قاصدکها خبر آمدن پاییزرا با خود به یغما می برند... شبا هنگام ، چشمانم را نمی گشایم
تا مباد یاد چشمانت را فراموش کنم.
آ هسته دستانم را بر دیوار برهنه می کشم و
خطوطی طلایی بر پشت پلکانم چهره ی همیشه
خندانت را به وضوح ترسیم می کنند. آهسته انگشتانم را بر لبانت می گذارم و
حباب اندیشه ام را بسوی چشمانت می غلطانم...
صدایی از نور در گوشم زمزمه می شود ...
با من بمان
به طلب تو چشم می گشایم :
نور پا یان یافته است.
تو رفته ای
وچون همیشه دستانم بر دیوار سردِ خانه
تنها مانده است.
و من خواهم رفت ..
اری من نیز روزی خواهم رفت .
رها خواهم شد.
در دستانِ پرهوس باد رها خواهم شدو
باد روزی تن ِ خسته ام را با خود خواهد برد.
شب را پرسیدم:این همه سیاهی را سبب چیست؟
ستاره هایش را خندید و
که از دروازه چشمانت میگذرد
روز را گفتم:روشناییت را باور کنم؟
شعله های آفتابش را پنهان کرد و گفت:
بدین باور مباش ..
تو در سکوتی سرد خواهی مرد
گفتند:از مردمانی میگریزیم
که در تاریکی ِجهل خود چشمهایشان را بر روی عشق بسته اند
،سکوت را سرزنش میکنند و بیهوده تن میسایند
در کوچه های منجمد ِبی احساسی ِخویش.
پرنده را گفتم :این همه اوج در آسمان از چیست؟
آسمانی که چتریست بر سر
گفت:آسمان بهانه است.
پرواز رابه خاطر نسپار که پروازم در آسمان نه رفتن و عشق ِ
رسیدن به اوج است ،که
رفتن از زمینی است که خاکش پذیرای هر تنی به عبث شده است.
آب را پرسیدم:روشناییت را به من بده ..
آب گفت:آنان در بالا دست مرا گِل کردند.دیگر
آه ...آه..آه..
سرهای بریده..
کمرهای شکسته...
چوبه های دار ..
اعدامهای ممتد ..
کودکان ِ یاءس..منجمد و خموش
آری من خواهم رفت نه،من میروم .دیگر تمام شد..
دیگر این من نیز از
خود گریزان
است
ازمن پرسیدم:بااین لبهای خاموش
،تن ِحقیر،
گردن شکسته
وقلب پاره پاره
توراکسی پذیرا
هست؟
من گفت:آسمان پذیرایم نیست،چون فراخ است و من حقیر
آب مرا نمیشناسد چون روشن است و من تاریک
روز از من میگریزد و شب رهایم میکند
باد مرا با خود نمیبرد
خاک تنم را هر چند حقیر است و خوار ،
میپذیرد پس من به خاک
بازمیگردم.
ای خــــــــــــــدا...
آنکه در تنهاترین تنهایی ام تنهای تنهایم گذاشت....
در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش نذار...
چه جوابم بدهی ...
چه جوابی ندهی چه مرا یاد کنی...
چه برانی از خود من تو را میخواهم
چه تو باشی یانه تو مجازات منی ..
به عذابی شیرین
تکیه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم
ما که به هم نمی رسیم بسه دیگه بزار برم کی گفته بود
به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم حیف تو نیست
کنج قفس چادر غم سرت کنم
من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها
نه برده ای حلقه به گوش نه ناجی فرشته ها
من عاشقم همین و بس غصه نداره بی کسیم
قشنگیه قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم
گاهی دلم نمی خواست تو را ببینم ام تو در کنارم بودی
و با نفسهایت یخ روزهایم باز می شد.
گاهی دلم نمی خواست تو را بخوانم،
اما تو چون یک ترانه ی زیبا بر لبم زندگی می کردی.
من در کنار تو بودم بدون اینکه شور و نوایی داشته باشم.
بی آنکه بدانم تو از خورشید کروتری.
بی آنکه بدانم تو تا کنون از شعرهایی که تا به حال از بر کرده ام،شنیدنی تری.
من در کنار تو بودم اما دریغا نمی دانستم کجا هستم.
حکایت من حکایت دره ای است که
عمری در کنار کوهستان زندگی می کند و با قله بیگانه است.
نمی دانستم از آسمان و زمین چه می خواهم .
هر شب در دیوان حافظ دنبال کسی می گشتم که مرا تا دروئازه های قیامت ببرد.
من انگار منتظر بودم کسی بیاید که قلبش زادگاه همه ی گلها باشد.
وقتی به من نگاه کردی،چشمهایم را بستم،
وقتی در جاده های خاطره غزل می خواندی،ایستادم و خاموش ماندم .
مهربانانه آمدی ،سنگدلانه رفتم.از شکفتن گفتی ،
از خزان سرودم و ناگهان مه همه جا را گرفت.
حرفهایم مرطوب شد و چشمهایت با ابر های مهاجر رفتند.
اکنون می خواهم دنیا پنجره ای بشود و
من از قاب آن بر افق نگاه کنم و آنقدر دعا بخوانم که
تو با نخستین خورشید به خانه ام بیایی.
اکنون دوست دارم باغهای زمین را دور بریزم،
آنگاه گلهای تازه ای بیافرینم و تقدیم تو میکنم