
تا حالا شده امیدت ا ز همه جا قطع بشه ؟!
خیلی وحشتناکه،
الهی نصیب هیچ کس نشه.
امروز، نزدیک بود یه لحظه شاکی از خدا هم بشم
اما خودش رحم کرد که اسیر دست شیطان نشوم
و دلم را ذره ای اسیر ناامیدی از او نگردانم!
از اینکه اینقدر پرتوقع بودم و چیزی را از خدا خواستم
که برای به دست آوردنش آنطور که باید تلاش نکردم
از خودم لجم گرفت.
مگه نه اینکه می گویند: از تو حرکت، ا ز خدا برکت؟
پس چرا من نشسته و دست روی دست گذاشته
و مدام از خدا می خوام همه کارهامو راست و ریست کنه!
درسته که با دعاکردن می شه خیلی چیزها را از خدا گرفت
اما نه بدون هیچ تلاش و زحمتی،
پس خودمون چی؟
نه ، اینطوری نمی شه،
باید یک یا علی اساسی بگم و شروع کنم،
واسه تمام اون کارهای عقب افتاده ای
که عزیزترینم نیز برای رسیدن من به آن هدفها
تمام تشویق و همکاری اش را به کار گرفت.
خنده داره اگه بگم امروز خیلی ناراحت شدم،
وقتی دیدم جلوی ۰۰۰
راست راستی هم خنده داره،
باشه اشکال نداره، دوباره سعی می کنم،
نه من پیرم و نه خدا بخیل 
اما شما را به خدا، برایم دعا کنید،
آخرش در کنار تلاش،
لطف و عنایت خداوند کریم غیر قابل انکار است،
من، همیشه، در هر شرایطی
امیدم به همین دعاهاست ...
هفت روز از شبی که اراده ی زندگی
در وجود یک دختر کوچولو
که میتوانست این نباشد غلبه کرد میگذرد
و نمیفهمم که چرا نمیتوانم
از خاطرات مبهم ان روزها
وگاهی تلخی ِ
یک زندگی دوباره فرار کنم.
چیزی هست برای باور،
من زنده ماندم
و به این داستان کهنه ادامه میدهم.
کسی چه میداند،
شاید هم باید اینطور می بود.
وقتی دکتر برایم میگفت:
که با "فکر های بیخود" دارم موفق میشوم
که از شر همین یک ذره مغز باقیمانده هم خلاص بشوم
خودم را تصور کردم که گوشه ی تخت نشستم
و می بافم و فکر میکنم.
فکر های دور و دراز.
مطیعانه آرامبخش ها را میخورم و میبافم.
یک ردیف از زیر.یک ردیف از رو.
جمعه شال گردن پشمی آبی و سفیدم را تمام کردم.
این شال گرمترین چیزی ست که دارم.
هر دانه اش آشناست،
یادگار یک سفر در خیال.
یک شال گردن کرم و قهو ه ای میبافم.
وقت بافتنش به شوفاژ تکیه میدهم،
شاید درد شانه هایم کمتر بشود.
یعنی معنی این دانه ها را میفهمد؟
***
سالهاست که خیال میبافم.
حالا دیگر به بافتن خیال عادت کرده ام.
قرن هاست که مثل شهرزاد
در ذهنم داستان می سرایم تا زنده بمانم.
من رویا میبافم تا بتوانم باز ادامه بدهم.
چه چیز را ادامه بدهی؟
چیزی که نامش را زندگی نهاده اند.*
*شالی به درازای جاده ی ابریشم.

دیگر چیزی مثل سابق نیست...
کسی مانند گذشته نمی بیند ...
نمی خواند...
.نمی فهمد....
نه!
من نمی خواهم بگویم که چرا همه بودنشان را از یاد برده اند و سرود نبودن سر می دهند.
نه!
قسم به همان لحظه ی مقدس نگاهت، من دیوانه ام!
من کودکی هستم که هیچ گاه بزرگ نخواهد شد.
نه!
من آنی نیستم که می پندارند.
من هنوز دوست دارم بلند بخندم.
هنوز دوست دارم در همین کوچه ها فریاد بزنم و بی محابا بدوم.
همین کوچه هایی که حالا ساختمان های بلند با هیبت پرشکوهشان بر آنها سایه افکنده. شکوه پوشالی!
خیلی دلم تنگ شده. آنقدر به تو نیاز دارم که حتی توان درکت نیست!
آری. این بار تو را توان درک من نیست.
این روزها گنگی که هیچ، دیگر کوری هم میهمان ناخوانده ی چشمانم شده.
تنها چشمانم برای این است که خانه را، این اتاق را و این دفتر را خیس کنند.
راه می روم و هیچ کس را نمی بینم.
دوستانم از کنارم می گذرند و من یادم می رود که باید سلام می کردم.
خیابان ها را گم می کنم. خیابان های این شهر کوچک را!
خنده دار نیست؟
رنگ ها! وای رنگ ها را اشتباه می گیرم.می گوید چه پیراهن آبی قشنگی!
اما من چه باید بگویم که پیراهن را خاکستری می بینم؟
چگونه بگویم که دیگر سیر شده ام؟
و دیگر نمی توانم از این غذای مسموم لذت ببرم؟
چگونه بگویم که هیچ جای امیدی در نگاه توخالی آدم های اطرافم نمی یابم.
چگونه بگویم که میان این همه شاید یک نفر باشد که مرا بفهمد.
باور نمی کنی حتی نمی دانند که باید به هنگام خواندن شعر احترام کوچکی بگذارند.
من نمی خواهم که از درون گوش بدهند و بفهمند. نه.
لااقل در ظاهر که می توانند همگام حس بی کران آدم باشند.
روزها می روم آنجا روی آن صندلی های سرد می نشینم. سکوت می کنم.
و با چشمهای کورم هرچه آدم هایی را که کنارم می نشینند نگاه می کنم، چیزی نمی بینم. باورت نمی شود.
عینک هم می زنم. اما باز نمی بینم. انگار قرن ها میان من و آنها فاصله است.
چقدر سخت است آدم میان جمعیت اطراف و خودش نقطه ی مشترکی نیابد.
دوست ندارم هر دوست داشتنی را به بازی بگیرند. وبر عکس.
هر سلام یا خنده ی ساده را به منزله ی دوستت دارم خطاب کنند
و پرونده ی آدم ها را دوتا دوتا ببندند.
وحشتناک این است عده ای با اینکه آگاهند که تو کامل می شناسیشان،
چنان با غرور و اکراه پاسخ سلامت را می دهند
که انگار تو نوکر قصر ورسای هستی و آنها مالک قصر!
طوری راه می روند که به زمین فخر می فروشند. که ای زمین!
بدان که کنون چه کسی بر تو گام می نهد.
آگاه باش و قدر بدان!
آخر باید چکار کنم که من به این می اندیشم که
چرا ما نباید شبها به جای حرف های عادی و همیشگی حرف تازه ای بزنیم؟
چرا نباید چیزی از هم یاد بگیریم؟
چرا نباید به دردهای هم گوش بدهیم و ایراد های هم را برطرف کنیم؟
خسته ام....
عزیز دل!
احساس خفگی می کنم.
راه من و اینها دو تا خط موازی است.
کاش لااقل مثل خودم اینجا بیشتر داشتم...
می دانم این روزها خیلی ها مثل من شده اند..
.خسته ام...
...
می گذرد اما شرایط سخت تر می شود .
اصلا نمی دانم چگونه است که تا احساس می کنی
روال زندگیت داره می افته در راه هموار ناگهان اتفاقی می افته
و همه چیز را برهم می زنه ...
چقدر این روزها تنهام ، روزگار غریبیست نازنین .
گاهی دلم می خواست من هم می توانستم
مثل همه آدمهایی شوم که شکستن دل دیگری برایشان به راحتی آب خوردنه ...
چطوری که می تونند تنها خود و موقعیت و منفعت خودشنو بببینند و دیگر هیچ ....
چطوری که می توانند بگذارند و بروند ؟
تا حالا شده دلت برای دل خودت بسوزه،
این روزها دلم برای دل خودم می سوزه...
خداوندا می دانم ، تو هستی ، همیشه ، همه جا
و تنها و تنها یاد تو بوده که امیدم داده برای ادامه دادن ، برای نهراسیدن و واندادن ...
پس نگذار سوسوی فانوس امید خانه تاریک دلم هم خاموش شود ...
راه حل الهی والاترین راه حل است.

من به آخرین سطر نانوشته هایم می اندیشم
لابه لای این همه خطوط مبهم و واژه ندیده دوباره از سر سطر آغاز می شوی!
با این همه هنوز هم به تقدس تند یک حس عاشقانه مثل همیشه دوستت دارماما باور کن نمی دانمبه کجای این قصه باید عادت کنموقتی تو عاقبت می روی و من دوباره در هیچ گم می شوم سرما از تلاقی گیج زمین و زمان خط می خورد و این قصهدوباره از نو با سلام آشنای بهار تا به تا می شود!
کنار پارک در گوشه ای خلوت نشسته بود
و عصای سفید جمع شده اش را محکم در دست گرفته بود .
صدای غرش آسمان او را به خود آورد .
از جا بر خاست و دستش را برای گرفتن قطرات خنک باران دراز کرد .
ناگهان سردی چیزی را در کف دستش حس کرد .
پسرک در حالی که با عجله از کنار ش می گذشت فریاد زد:
"مامان !پول رو دادم به اون گداهه!"