ابر را تا به دریا تنزل بایدش...

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد می شی
بر می گرده و نگات می کنه بدون براش مهمی
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میوفتی بر می گرده
و با عجله می یاد سمتت بدون براش عزیزی
اگه یکی رو دیدی وقتی داری می خندی بر می گرده
و نگات می کنه بدون واسش قشنگی
اگه یکی رو دیدی وقتی داری گریه می کنی بر می گرده
و میاد باهات اشک می ریزه بدون دوست داره
اگه یکی رو دیدی وقتی داری با یکی دیگه
حرف می زنی ترکت می کنه بدون عاشقته
اگه یکی رو دیدی وقتی داری ترکش می کنی
برات فقط سکوت می کنه بدون دیوونته
اگه یکی رو دیدی که از نبودنت داغون شده
بدون براش همه چی بودی
اگه یکی رو دیدی که یه روز از بی تو بودن
می ناله بدون بدونه تو می میره
اگه یکی رو دیدی که بعد رفتنت
لباس سفید پوشیده بدون بدون تو مرده
اگه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده
و یه پارچه سفید روش کشیدن
بدون واسه خاطر تو مرده...
مثل من
....


یک نفر...
یک جایی...
تمام رؤیایش لبخند توست
وزمانی که به تو فکر میکنه احساس میکنه که زندگی واقعا با ارزشه
پس هر گاه احساس تنهایی کردی این حقیقت رو به خاطر داشته باش.
یک نفر ...
یک جای...
در حال فکر کردن به توست.


و توی این غروب دلتنگ وکسل کنندهء بی محبتی ،
با تلنگر شعرگونهء چشمان سیاهی ،
تمام زیر وبم زندگی گذشته ات زیرو رو می شه،
ودلت تا انتهای وجودت شروع به طپیدن میکنه؟!!
یک حس غریبی بدون اینکه بفهمی،
باران وار بهت یک سایه زلال و روشنی را هدیه میکنه.
باورت نمی شه که کسی اومده
تا تورا برای یک دنیا پرستش آماده کنه
و دلت را پرت کنه تو پنجره های داغ خیال
و ببرتت توی اون طرف شبانه های لطیف
و باران زدهءتلاونگ بیدار شدن خورشید عشق…؟
اونجاست که احساس میکنی تو دستای مهربونش یه سبد رازقی بارون خورده،
و توی دلش یک بغل آشنائی داغ را ،
زیر چتر سیاه وبلند مژه های قشنگ چشمانش پنهان کرده.
تازه توی اون لحظه است که
برای اولین بار حس میکنی چقدر به رنگ سیاه علاقه داشتی
و خودت بی خبر بودی؟!!!
با هر نگاه ،
ردیف ،ردیف، گل های قرمز و سپید میخک را،
تو کنار جاده های خلوت و خاکی دلت می کاره،
و با هر خنده، سبد،سبد، یاس و نیلوفر و نسترن را
سخاوت مندانه می ریزه تو بغلت وازت می خواد که اونها را نوازش کنی…،
دستت را می گیره و می بره پشت یه پنجرهء چوبی،
که باز می شه به یک جلگهء سبز محبت و صفا و صمیمیت،
تازه خوب که دقت میکنی ،
توی ژرفای عمیق چشمانش،
یه دریای صمیمی را می بینی که بی تابانه بهت زل زده!!،
توی عطر اندیشه های بکرش با واژه هائی آشنا میشی ،
که تا بحال هرگز از کس دیگری نشنیده بودی،
بعد با یک صدای نم دار وملتهب،
که نغمه های مستانهء یک فاختهء ماده را برات تداعی میکنه،
آرام ودل انگیز صدات می زنه،
با این صدا انگاری داری مثل بوته های خشک وتبدار اسپند گر می گیری
و شعله ور می شی، حال کسی را پیدا کردی که
انگار یک پاتیل شراب ناب و ارغوانی! را .
لاجرعه سر کشیده، می ری توی خلسه و داغ، داغ میکنی،
بعد در حالی که داری برای اولین مرتبه شاید؟!!،
از ته دل می خندی،بدون اینکه خودت بفهمی که داری چیکار میکنی
و چی میگی،
توی عمیق ترین گوشهء چشمان خمارش زل میزنی و
میگی: دوستت دارم..!!!


خوابم یا بیدار؟!! هنوز نفهمیده ام...
هنوز چشم هایم را نگشوده ام ولی هی دارم زیر لب چیزی را زمزمه می کنم... آن قدر هشیار نشده ام که بفهمم چه می گویم... انگار شعری می خوانم... صدای او را می شنوم که صدایم می کند امّا حسی شیرین نمی گذاردم که برخیزم... از ترس تمام شدنش... ملحفه را روی صورتم می کشم... سرم را در بالش فرو می برم... چشم هایم را به هم می فشارم ... و هی زیر لب زمزمه می کنم... چشم هایم بسته است امّا کم کمک دارم هشیار می شوم... می فهمم که خواب بوده ام و اکنون نماز صبح است و باید برخیزم... هنوز چشم هایم بسته است امّا به گمانم هشیارم دیگر... نمی دانم چرا زیر لب شعر می خوانم... چرا هی لبخند می زنم... انگار یکی دارد توی دلم می خندد... سرم زیر ملحفه ست و چشمانم باز... بر می خیزم... چراغ اتاق هنوز خاموش است و نور کمی از حال می آید... هنوز چشم هایم نیمه بازند و درست نمی بینم... کورمال کورمال روی میز دنبال قلم می گردم... قلم را نمی دانم چطور در دست گرفته ام و سررسید هم سر و ته یک صفحه را باز می کنم و می نویسم آن چه را که زمزمه می کردم، پیش از آن که مثل همیشه از یاد برود... در خواب دیده ام که تو... او باز صدایم می کند... قلم را می گذارم... لحظه ای درنگ می کنم... و دوباره می خندم... می روم وضو بگیرم... . . . من که یادم نیست امّا عصر که آمدم مادر پرسید دیشب چه خوابی دیده بودی؟! من هاج و واج نگاهش کردم اخه بودن مادر در خانه خودش یه خوابه و او گفت صبح که وضو می گرفتم هی توی آینه نگاه می کردم و لبخند می زدم.. . بعد هم هی زیر لب شعری را می خواندم... می گفت انگاری اصلاً اینجا نبوده ام... هر چه فکر می کنم هیچ یادم نمی آید... هیچ... تنها دلشوره ای شیرین... حسی مبهم در دلم موج می زند... .
. . حالا ساعت از ۱۲ گذشته است... چشم هایم را می مالم... خوابم می آید... دیوان حافظ را بر می دارم و باز به طریق معروف و عادت مألوف... دیدم به خواب دوش که ماهی بر آمدی کز عکس روی او شب هجران سر آمدی تعبیر رفت یار سفر کرده می رسد ای کاش هر چه زودتر از در در آمدی ... دوباره یک چیزی دارد در دلم می خندد... یکهو انگار چیزی یادم بیاید می روم سراغ سررسید... قلم هنوز لای همان صفحه است، باز می کنم... خطم انگار لبخند می زند و چشم هایش را می مالد... خوابش می آید.... در خواب دیده ام که تو باز آمدی به شور بر لب نشسته خنده، تو را چهره غرق نور ... لبخند می زند... لبخند می زنم... هنوز هم می شنوم... مدتی ست که انگار صدایی در باد فریاد می زند... دور است ولی... گویی مرا می خواند... تو که نمی فهمی چه می گویم! حالا هی سرزنشم کن! اصلا فکر کن این را نوشته ام که یک چیزی نوشته باشم... اما گفته بودم که... دیوانه ام می کند این صدا... گوش هایم را می گیرم تا نشنوم اما نزدیک تر می شود و بلندتر... انگار کسی در سرم دارد فریاد می کند... حالا تو مسخره ام کن... بگو خیالاتی شده ام... بگو به خودم تلقین می کنم... مهم نیست... هی دارم صبوری می کنم پا به پای نرفتن... اما وقت دارد از دست می رود... باید بروم ... باید بروم... باید... همین امشب... شاید... امشب گذشت و بی فایده... دستم هم به قلم نمی رود... در تمام لحظاتم حضور داری و نداری.. . وقتی هستم نیستی... وقتی نیستم هستی... می نشینم برمی خیزی... بر می خیزم می نشینی... می آیم می روی... می روم می آیی... سخن می گویم سکوت می کنی... سکوت می کنم سخن می گویی... می خندم می گریی... می گریم می خندی... دل می بندم دل می کنی... دل می کنم دل می بندی... نمی دانم... نمی دانم این چه رازیست در این گونه بودن و نبودنت... این همه سنگین... « ای نمی دانم... هر چه هستی باش اما کاش... نه جز اینم آرزویی نیست: هر چه هستی باش! اما باش! »




خیلی شلوغ بود .
همه جا تا چشم کار میکرد آدمها در حرکت بودند.
همه داشتن حرف میزدن .
هر کسی یک اسمی را صدا میزد .
دیدمش ، اوناهاش ،
دویدم طرفش رفت .
من را دید ولی رفت وفقط یک نگاه ساده کرد .
داد زدم : من برای تو آمدم چرا رفتی ؟؟؟
صداش کردم ، بلند اسمش را صدا زدم ..
با تو هستم !
چرا تحویل نمی گیری ؟
من فقط برای تو آمدم . خواهش میکنم .
داشت میرفت ،گریه کردم،
التماس کردم .
نرو بخاطر کسانی که دوستشون داری نرو .
به صداقت اونها قسم نرو.
من غیر از تو کسی را ندارم .
فقط تویی نرو....!!!!
اینقدر گریه کردم که داشت حالم بد میشد .
دیگه همه را مثل یک هاله سیاه می دیدم .
هرکسی یک حرفی میزد .
گفتم خب معلومه دوستم نداره .
براش ارزش ندارم . نا امید شدم .
گفتم دیگه صداش نمی کنم .
دیگه صدا ندارم که بخواهم صداش کنم .
ناگهان صدایی شنیدم
از فاصله دور ،
گفتم میایی؟
داد زد بازم صدام کن ،
التماس کن ،
آخه دختر اون خدا ست ،
به این راحتی که نمیاد .
با تمام سلولهای بدنت صدا بزن...
به نظر شما صدام را میشنوه؟
جواب میده ؟



دیگه خسته شدم .
از بس دعوا میکنند .
این میگه من راست میگم ،
اون میگه من راست میگم .
گاهی اینقدر شدید میشه این دعوا که ....
من هم که یک ناظر هستم کاری نمی تونم بکنم .
میدونید ،
این میگه فکرکن ببین آینده را در نظر بگیر ،
ببین گذشته چی بر تو کرده و حالا کجایی بعد تصمیم بگیر .
.اون میگه گذشته رفته الان را می بینم .
من در حال زندگی میکنم .
کاری به گذشته و آینده ندارم .
خلاصه اینقدر بحث میکنن که گاهی دیوانه میشم .
نمی دونم چرا ولی از کارهاشون هم خوشم میاد هم ناراحت میشم .
ولی با خودم میگم
هنوز کسی نتوانسته دعوای عقل و دل را حل بکنه
اون موقع من می خواهم بین اینها قضاوت کنم ....!!!!!!





آروم آروم آروم آروم...
تمام شد...
سوخت و من نفهمیدمش...
من ندیدم نگاه پر از حرفش را...
آروم آروم آروم آروم...
خاموش شد و من فقط نگاهش کردم.
نگاهش کردم...
آنقدر نگاهش کردم تااااااااا...
دیگر نگاهم نکرد...
نگاهم نکرد و تمام شد...
دیدی بهار؟
دیدی باختی!
همیشه پلک می زدی همیشه می باختی...
این بار هم پلک زدی..
فقط نمی دانم چرا پلک زدنت این همه طولانی شده...
اینجا همه دیوانه شده اند
این ها همه برای بستن چشمهایت می گریند.
اما من ته دلم می خندم...
می دانم ...
بازی همیشگی مان است.
من مثلا می مردم و تو بالای سرم گریه می کردی...
این بار نوبت توست فقط نمی دانم چرا من گریه نمی کنم..
چرا من چادرم را روی سرم نمی کشم
و مثل مامان زار نمی زنم...
آروم آروم آروم آروم...
رویت انداختند...نه!
این نامردی است وقتی من می مردم همیشه رویم چادر نماز عزیز را می انداختی
و موهایت را می کشیدی و من زیر چادر خنده ام می گرفت...یادت می آید؟
یواشکی نیشگونم می گرفتی که تو مردی!
اما روی تو ...روی تو ملحفه سفید انداختند
اصلا مثل چادر نماز عزیز گل های ریز لیمویی ندارد...
بلند می شوم و همان چادر را می آورم و رویت می اندازم...
مامانت فریاد می زند،
می ترسم از خواب بپری...
می دانم...می دانم...
تو هیچ وقت طاقت اشک های مادرت را نداری
برای همین هیچ وقت چشماهیت را باز نمی کنی...
یعنی هیچ وقت چشمهایت را باز نمی کنی؟!