ابر را تا به دریا تنزل بایدش...

 

 

ابر را تا به دریا تنزل بایدش...

                    

                       

 

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد می شی

بر می گرده و نگات می کنه بدون براش مهمی

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میوفتی بر می گرده

 و با عجله می یاد سمتت بدون براش عزیزی

اگه یکی رو دیدی وقتی داری می خندی بر می گرده

و نگات می کنه بدون واسش قشنگی

اگه یکی رو دیدی وقتی داری گریه می کنی بر می گرده

 و میاد باهات اشک می ریزه بدون دوست داره

اگه یکی رو دیدی وقتی داری با یکی دیگه

حرف می زنی ترکت می کنه بدون عاشقته

 اگه یکی رو دیدی وقتی داری ترکش می کنی

برات فقط سکوت می کنه بدون دیوونته

اگه یکی رو دیدی که از نبودنت داغون شده

 بدون براش همه چی بودی

اگه یکی رو دیدی که یه روز از بی تو بودن

 می ناله بدون بدونه تو می میره

اگه یکی رو دیدی که بعد رفتنت

 لباس سفید پوشیده بدون بدون تو مرده

اگه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده

و یه پارچه سفید روش کشیدن

 بدون واسه خاطر تو مرده...

مثل من

....

 

یه نفر ...یه جایی ...


HydroForum® Group

یک نفر...
یک جایی...
تمام رؤیایش لبخند توست

 وزمانی که به تو فکر میکنه احساس میکنه که زندگی واقعا با ارزشه
پس هر گاه احساس تنهایی کردی این حقیقت رو به خاطر داشته باش.
یک نفر ...
یک جای...

در حال فکر کردن به توست.


در زیر باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم…

 


چشمم را به ابرهای سرگردان دوخته بودم…
انتظار می کشیدم…
انتظار قطره ای
عاشق از باران که از آسمان بیاید و بر چشمانم بنشیند…
 
 تا شاید چشمانم عاشق آن قطره شود…

 

 

باران می بارید آسمان می نالید، ابرها بی قرار بودند…
 
صدای رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود…
 
 خیس خیس شده بودم ، مثل پرنده ای در زیر باران…!

 

 

دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها
 تا شاید خودم قطره عاشق را میان این همه قطره پیدا کنم…
 می دانستم قطره هایی که از آسمان می ریزد اشکهای آسمان است…
اشکهایی که هر قطره از آن خاطره ای بیش نبود…

 

 

در رویاهایم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در میان ابرها، در میان قطره ها!
 چطور می شود از میان این همه قطره باران ، قطره عاشق را پیدا کرد؟!
 قطره هایی که هر وقت به زمین میریخت یا به دریا می رفت!، یا به رودخانه!
، یا به صحرا می رفت و به زمین فرو می رفت و یا بر روی گل می نشست!…
 من به دنبال قطره ای بودم که بر روی چشمانم بنشیند…

 


نه قطره ای که عاشق دریا یا گل شود…و
 یا اینکه ناپدید شود!…
 من قطره عاشق را
می خواستم که یک رنگ باشد!…
 همان رنگ باران عشق من…!

 

 

نگاهم به باران بود ،
 در دلم چه غوغایی بود!…
 انتظار به سر رسید ، قطره عاشق به چشمانم نرسید!…

 


باران کم کم داشت رد خود را گم می کرد…و آسمان داشت آرام میگرفت!
 دلم نمی خواست آسمان آرام بگیرد اما…!
 من نا امید نشدم و باز هم منتظر ماندم…
 آنقدر انتظار کشیدم تا…قطره آخرباران را از آن بالاها می دیدم…
 قطره ای که آرزو داشتم به
چشمانم بنشیند…
 آرزو داشتم بیاید و با چشمانم دوست شود…
 قطره باران داشت به سوی چشمانم می آمد…
 نگاهم همچنان به آن قطره بود…
طوفان سعی داشت
قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشیند…

 

 

اما آن قطره عشق با طوفان جنگید ،
 از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…
چه لحظه قشنگی…
در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمین می ریخت
چشمان من هم شروع به اشک ریختن کرد…
اشکهایم با آن قطره یکی شده بود…
احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته…
به قطره وابسته شدم…
 آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود…
همان قطره ای که باران عشقم به من هدیه داد…
zanborak
 
 ایناو دیگه رویاست باورم نمیشه  فقط خواستم بگم
وقتی که گریه ام میگیره دلم میگه مبارکه
قدر اشکهاتو بدون هنوز چشات بی کلکه
وقتی که گریه ام میگیره یه آسمون بارونی ام
اما به کی بگم خدا من تو خودم زندونی ام
سرمو بالا می گیرم کسی جوابم نمیده
خیلی شب هاست یه رهگذربه گریهام نخندیده
ه روزو روزگاریه منو یه دنیا من یه دنیا بی کسی
 شدم یه مشت خاطره یه کوره ی دلواپسی
می خوام تلافی نکنم حرمت دل رو میشکنم
دارن به جرم ساده گیم چوب حراجم می زنن
تو این ولایت غریب دل مرده ها عزیز ترن
قحطی عشق عاشقاست قلب های سنگی می خرن

نیما

و توی این غروب دلتنگ وکسل کنندهء بی محبتی ،

 با تلنگر شعرگونهء چشمان سیاهی ،

 تمام زیر وبم زندگی گذشته ات زیرو رو می شه،

ودلت تا انتهای وجودت شروع به طپیدن میکنه؟!!

 یک حس غریبی بدون اینکه بفهمی،

باران وار بهت یک سایه زلال و روشنی را هدیه میکنه.

 باورت نمی شه که کسی اومده

 تا تورا برای یک دنیا پرستش آماده کنه

 و دلت را پرت کنه تو پنجره های داغ خیال

 و ببرتت توی اون طرف شبانه های لطیف

 و باران زدهءتلاونگ بیدار شدن خورشید عشق…؟ 


اونجاست که احساس میکنی تو دستای مهربونش یه سبد رازقی بارون خورده،

 و توی دلش یک بغل آشنائی داغ را ،

 زیر چتر سیاه وبلند مژه های قشنگ چشمانش پنهان کرده.

 تازه توی اون لحظه است که

 برای اولین بار حس میکنی چقدر به رنگ سیاه علاقه داشتی

 و خودت بی خبر بودی؟!!!

 با هر نگاه ،

 ردیف ،ردیف، گل های قرمز و سپید میخک را،

تو کنار جاده های خلوت و خاکی دلت می کاره،

و با هر خنده، سبد،سبد، یاس و نیلوفر و نسترن را

سخاوت مندانه می ریزه تو بغلت وازت می خواد که اونها را نوازش کنی…،

 دستت را می گیره و می بره پشت یه پنجرهء چوبی،

 که باز می شه به یک جلگهء سبز محبت و صفا و صمیمیت،

تازه خوب که دقت میکنی ،

 توی ژرفای عمیق چشمانش،

 یه دریای صمیمی را می بینی که بی تابانه بهت زل زده!!،

 توی عطر اندیشه های بکرش با واژه هائی آشنا میشی ،

 که تا بحال هرگز از کس دیگری نشنیده بودی،

بعد با یک صدای نم دار وملتهب،

که نغمه های مستانهء یک فاختهء ماده را برات تداعی میکنه،

 آرام ودل انگیز صدات می زنه،

 با این صدا انگاری داری مثل بوته های خشک وتبدار اسپند گر می گیری

و شعله ور می شی، حال کسی را پیدا کردی که

انگار یک پاتیل شراب ناب و ارغوانی! را .

 لاجرعه سر کشیده، می ری توی خلسه و داغ، داغ میکنی،

بعد در حالی که داری برای اولین مرتبه شاید؟!!،

 از ته دل می خندی،بدون اینکه خودت بفهمی که داری چیکار میکنی

 و چی میگی،

 توی عمیق ترین گوشهء چشمان خمارش زل میزنی و

 میگی: دوستت دارم..!!! 

خوابم یا بیدار؟!! هنوز نفهمیده ام...

انسانی را در خود کشتم
انسانی را در خود زادم
و در سکوتِ دردبار ِ خود، مرگ و زندگی را شناختم
اما میان این هر دو،‌ من، لنگر پر رفت و آمد دردی بیش نبودم
که شقاوت‌های نادانی‌اش از هم دریده بود...
تنها
هنگامی که خاطره‌ات را می‌بوسم در می‌یابم دیری‌ست که مرده‌ام.
چرا که لبان خود را از پیشانی‌ ِ خاطره‌ی تو سردتر می‌یابم!
از پیشانی خاطره‌ی تو
ای یار!
ای شاخه‌ی جدا مانده‌ی من...
(شاملو)
 
 هنگامی‌که می‌میرم
با گیتارم زیر شن‌ها خاکم کنید.
هنگامی‌که می‌میرم
در میان نارنجستان‌ها
و ریجان‌های خوش‌بو خاکم کنید.
هنگامی‌که می‌میرم
اگر خواستید
در بادنمایی خاکم کنید.
هنگامی که می‌میرم...
(فدریکو گارسیا لورکا)

 خوابم یا بیدار؟!! هنوز نفهمیده ام...

 هنوز چشم هایم را نگشوده ام ولی هی دارم زیر لب چیزی را زمزمه می کنم...

 آن قدر هشیار نشده ام که بفهمم چه می گویم...

 انگار شعری می خوانم...

  صدای او را می شنوم که صدایم می کند

امّا حسی شیرین نمی گذاردم که برخیزم...

از ترس تمام شدنش...

 ملحفه را روی صورتم می کشم...

 سرم را در بالش فرو می برم...

 چشم هایم را به هم می فشارم ...

 و هی زیر لب زمزمه می کنم...

 

 چشم هایم بسته است امّا کم کمک دارم هشیار می شوم... 

می فهمم که خواب بوده ام و اکنون نماز صبح است

و باید برخیزم...

 

 هنوز چشم هایم بسته است امّا به گمانم هشیارم دیگر...

 نمی دانم چرا زیر لب شعر می خوانم...

 چرا هی لبخند می زنم...

انگار یکی دارد توی دلم می خندد...

 

 سرم زیر ملحفه ست و چشمانم باز...

بر می خیزم...

 چراغ اتاق هنوز خاموش است و نور کمی از حال می آید...

هنوز چشم هایم نیمه بازند و درست نمی بینم...

 کورمال کورمال روی میز دنبال قلم می گردم...

قلم را نمی دانم چطور در دست گرفته ام و سررسید هم سر و ته

 یک صفحه را باز می کنم

 و می نویسم آن چه را که زمزمه می کردم،

 پیش از آن که مثل همیشه از یاد برود...

 

در خواب دیده ام  که تو...

 

او باز صدایم می کند...

قلم را می گذارم... لحظه ای درنگ می کنم... و دوباره می خندم...

 می روم وضو بگیرم...

.

.

.

من که یادم نیست امّا عصر که آمدم مادر پرسید دیشب چه خوابی دیده بودی؟!

 من هاج و واج نگاهش کردم

اخه  بودن مادر  در خانه  خودش   یه خوابه

 و او گفت صبح که وضو می گرفتم هی توی آینه نگاه می کردم و لبخند می زدم..

. بعد هم هی زیر لب شعری را می خواندم...

 می گفت انگاری  اصلاً  اینجا نبوده ام...

هر چه فکر می کنم هیچ یادم نمی آید...

 هیچ... تنها دلشوره ای شیرین...

 حسی مبهم در دلم موج می زند...

.

.

.

حالا ساعت از ۱۲ گذشته است... 

 چشم هایم را می مالم...

خوابم می آید...

دیوان حافظ را بر می دارم و باز به طریق معروف و عادت مألوف...

 

دیدم به خواب دوش که ماهی بر آمدی

کز عکس روی او شب هجران سر آمدی

تعبیر رفت یار سفر کرده می رسد

ای کاش هر چه زودتر از در در آمدی

...

 

دوباره یک چیزی دارد در دلم می خندد...

یکهو انگار چیزی یادم بیاید می روم سراغ سررسید...

قلم هنوز لای همان صفحه است، باز می کنم...

 خطم انگار لبخند می زند و چشم هایش را می مالد...

 خوابش می آید....

 

در خواب دیده ام که تو باز آمدی به شور

بر لب نشسته خنده، تو را چهره غرق نور

...

 

لبخند می زند... لبخند می زنم... 

 

هنوز هم می شنوم...

مدتی ست که انگار صدایی در باد فریاد می زند...

دور است ولی...

گویی مرا می خواند...

تو که نمی فهمی چه می گویم!

حالا هی سرزنشم کن!

 اصلا فکر کن این را نوشته ام که یک چیزی نوشته باشم...

 اما گفته بودم که... دیوانه ام می کند این صدا...

 گوش هایم را می گیرم تا نشنوم اما نزدیک تر می شود و بلندتر...

انگار کسی در سرم دارد فریاد می کند...

حالا تو مسخره ام کن...

 بگو خیالاتی شده ام...

بگو به خودم تلقین می کنم...

 مهم نیست...

هی دارم صبوری می کنم پا به پای نرفتن...

اما وقت دارد از دست می رود...

باید بروم ... باید بروم...

باید...

همین امشب...

شاید...

 

امشب گذشت و بی فایده...

 دستم هم به قلم نمی رود...

 در تمام لحظاتم حضور داری و نداری..

. وقتی هستم نیستی... وقتی نیستم هستی...

می نشینم برمی خیزی... بر می خیزم می نشینی...

 می آیم می روی... می روم می آیی...

 سخن می گویم سکوت می کنی... سکوت می کنم سخن می گویی... 

 می خندم می گریی... می گریم می خندی...

 دل می بندم دل می کنی... دل می کنم دل می بندی...

نمی دانم... نمی دانم این چه رازیست در این گونه بودن و نبودنت...

این همه سنگین...

 

« ای نمی دانم...

هر چه هستی باش اما کاش...

نه جز اینم آرزویی نیست:

هر چه هستی باش!

اما باش! »

 

(دعا)آشتی با خدا

 
وقتی اینقدر دردهات زیاد شده که نمی تونی تحمل کنی.
 وقتی اینقدر تنها شدی که حتی حرفاتو نمی تونی به تزدیکترین آدم توی زندگیت بزنی.
 وقتی باید پیش همه نقش تکیه گاه و یه آدم بی احساس و نشکن رو بازی بکنی.
 وقتی دردهات کوچیکن ولی برای قلب نازک تو بار زیادی هستن.
 اون موقع است که نمی تونی جلوی اشکاتو بگیری.
 اون موقع است که نصف شب هیچ قرص خواب آوری نمی تونه
 حتی یه ذره خواب به چشات بیاره.
 اون موقع است که همدمت می شینه کنارت
 و بدون اینکه بدونه علت گریه ات چیه باهات اشک می ریزه .
 با این حال باز هم نمی تونه هیچی به هیچ کس بگی.
 اون موقع است که میبینی تنها راه آروم شدن اینه که
 بیای اینجا پای کامپیوتر و بشینی بنویسی.
 بنویسی که درد توی سینه ات داره خفه ات می کنه
 و تو حتی اجازه اعتراض نداری چه برسه به اینکه فریاد بزنی.
 بعد تازه می فهمی که نوشتن هم دیگه آرومت نمی کنه .
 یکی نیست بهت بگه آخه چه مرگته.
 تو که مثل هر روزمی خندی شوخی می کنی
و سر حالی پس چرا شبا ... خجالت بکش .
تو یه زنی . باید قوی باشی .
 محکم باشی.
 گریه برای چی .
 اشک برای چی .
 ناله برای چی؟
 می دونی علت ناراحتیات از نظر دیگران چقدر احمقانه است؟
 پس عاقل باش.
 تو فقط یه چاه نیاز داری. یه چاه توی یه نخلستان توی دل شب.
 پس پاشو راه بیفت. اینجا نشین
همیشه دلم می خواست تو خلوت و تنهایی باهات حرف بزنم.
همیشه دلم می خواست هیچ کس رو تو خلوت خودم با تو راه ندم.
همیشه دلم می خواست یه گوشه دنج رو برای صحبت کردن با تو داشته باشم.
همیشه دلم می خواست کسی زمزمه های عاشقانه ام رو با تو نشنوه،
اما الان اومدم اینجا در سکوت فریاد بزنم!
اومدم در حضور همه آدمهایی که میان اینارو می خونن
بهت بگم در برابر دریای لطف تو قطره ای بیش نیستم،
اومدم بگم در مقابل همه نعمتهایی که به من عطا کردی
 و موفقیتهایی که نصیبم کردی و بخصوص موفقیتی که امروز نصیبم شد
 جز دو رکعت نماز شکر عاشقانه چیزی ندارم که پیش کش کنم
که نشوندهنده عجز وحقارت من در برابر این همه لطف باشه
 التماس می کنم که اینو از من بپذیر. 
یادش بخیر چه شبهایی رو که وقتی همه خوابیده بودن
دستهامو به سوی آسمون بلند می کردم
و همون طور که اشک می ریختم باهات صحبت می کردم ،دردودل می کردم
،دعا می کردم،سپاسگزاری می کردم.
اما اون اشکها اصلا دلیل ناراحتی من نبود
ولی  حالا  بهعضی موقع ها  نمازم  نمی خونم
دلم بدجوری شکسته
 خودت می دونی که خیلی موقعها بوده که خوشحال بودم اما بازم اشکام سرازیر می شد .
اصلا دعا کردن...
...
خدا  جون بیا  آشتی
 

خدا جون نگام کن ...

 

خیلی شلوغ بود .

 همه جا تا چشم کار میکرد آدمها در حرکت بودند.

همه داشتن حرف میزدن .

 هر کسی یک اسمی را صدا میزد .

دیدمش ، اوناهاش ،

دویدم طرفش رفت .

من را دید ولی رفت وفقط یک نگاه ساده کرد .

داد زدم : من برای تو آمدم چرا رفتی ؟؟؟

صداش کردم ، بلند اسمش را صدا زدم ..

با تو هستم !

 چرا تحویل نمی گیری ؟

 من فقط برای تو آمدم . خواهش میکنم .

 داشت میرفت ،گریه کردم،

 التماس کردم .

 نرو بخاطر کسانی که دوستشون داری نرو .

به صداقت اونها قسم نرو.

من غیر از تو کسی را ندارم .

 فقط تویی نرو....!!!!

اینقدر گریه کردم که داشت حالم بد میشد .

دیگه همه را مثل یک هاله سیاه می دیدم .

 هرکسی یک حرفی میزد .

گفتم خب معلومه دوستم نداره .

براش ارزش ندارم . نا امید شدم .

گفتم دیگه صداش نمی کنم .

دیگه صدا ندارم که بخواهم صداش کنم .

ناگهان صدایی شنیدم

از فاصله دور ،

گفتم میایی؟

  داد زد بازم صدام کن ،

التماس کن ،

 آخه دختر اون  خدا ست ،

 به این راحتی که نمیاد .

با تمام سلولهای بدنت صدا بزن...

به نظر شما صدام را میشنوه؟

جواب میده ؟

 

اینجا مکان عشقه...


(اینجا مکان عشقه
          توقف کینه
                                               مطلقا ممنوع!!!!)
 
همسفرم میشی؟
 
آره با توام.
با خود خودت.
 
کجا میرم؟
 
یه سر میرم به مکان عشق،
 
 یه سفر رویایی به جایی که فقط جای پاکی هاست.
 
همون جا که بلرزه، می تونه زندگیتو بلرزونه.
 
وقتی بسوزه میتونه آتیشت بزنه،
 
 وقتی بگیره می تونه دلیل مبهم باریدن
 
 بی اختیار چشمات مثه ابر بهار شه.
 
اون جا که اگه بشکنه ،
 
 آه ناخواستش میتونه قدرت سحر و جادو بگیره.
 
اون جا که مهرش افسون میکنه.
 
همون جا که اگه از عمقش چیزی رو از خدا بخوای،
 
اگه خیرت، تو اون خواسته باشه ،استجابتش رد خور نداره.
 
اون جا که یه وقتا یی فقط تو هستی وخدا ،
 
 سکوت و انعکاس زمزمه های دعا و همه چشم امیدت به خونه خداست
 
 اون جا که گاهی عیارصمیمیت با خدا اون قدر بالاست که قیمت نداره.
 
این جا همون مکان عشقه.
 
جای باشکوه ترین و زیباترین احساسات.
 
باید عشق از خود، بی خودت کنه.
 
جای بزرگنمایی قضاوت های ناعادلانه و گیر دادن به اندیشه های منفی نیست.
 
یادت نره خونه دلت، مکان عشقه.
 
این جا مهربون ترین عضو وجودته.
 
جایی که فقط متعلق به عزیزترین هاست.
 
اگه تو هم مثل من می خوای سبک شی ،
 
 اگه می خوای طعم شیرین پروازو خودت بچشی
 
 بیا همین حالا با من همسفر شو.
 
چشماتو ببند فقط اراده کن
 
.از خودت شروع کن تا
 
 آخرین کسی که همیشه محال بتونی ببخشیش.
 
یادت باشه محال بی معنیه،
 
 قبول دارم ممکنه خیلی آسون نباشه،
 
 حتی اگه معتقدی سخته، میگم عیب نداره.
 
بذار یه سختی به سختی های زندگیت اضافه بشه،
 
 ولی در عوض رنگ زندگیت عوض میشه.
 
عشق در قلب ما امانت گذاشته نشده تا
 
زیر گردو غبار کدورت و بی مهری بوی نا بگیره.
 
عشق عطری داره که همه رو مست می کنه ،
 
حیف نیست که تو جاش اون قدر بمونه که
 
 بی مصرف و بی خاصیت بشه.
 
و عشق همون جادوی است که راهش همیشه بازه.
 
قدرتش نا محدود وعمیق و نفوذش معجزه میکنه و اگه خالص باشه،
 
 هیچی جلودارش نیست چون کل موانع رو تو چشم بهم زدنی ذوب میکنه.
 
بیا نذاریم از گذشت لحظه ها ،
 
 افسوس و سرزنش از دست دادنش باقی بمونه.
 
به هیچ قیمتی اجازه ندیم نصیب ما از
 
 گذر لحظه ها پشیمونی و بی خبری باشه.
 
بیا گذشته های دردناک و رها کنیم.
 
این جوری امروز قطعا یه روز دیگه هست.
 
امروز دیروز نیست
 
 امروز شروع تازه باقی زندگی ماست...

قضاوت

دیگه خسته شدم .

از بس دعوا میکنند .

 این میگه من راست میگم ،

 اون میگه من راست میگم .

 گاهی اینقدر شدید میشه این دعوا که ....

من هم که یک ناظر هستم کاری نمی تونم بکنم .

میدونید ،

این میگه فکرکن ببین آینده را در نظر بگیر ،

ببین گذشته چی بر تو کرده و حالا کجایی بعد تصمیم بگیر .

.اون میگه گذشته رفته الان را می بینم .

من در حال زندگی میکنم .

کاری به گذشته و آینده ندارم .

خلاصه اینقدر بحث میکنن که گاهی دیوانه میشم .

 نمی دونم چرا ولی از کارهاشون هم خوشم میاد هم ناراحت میشم .

ولی با خودم میگم 

 هنوز کسی نتوانسته دعوای عقل و دل را حل بکنه

 اون موقع من می خواهم بین اینها قضاوت کنم ....!!!!!!

 

ای کاش منم یک قلب ادم برفی داشتم


 
ادم برفی به ادمها می خندد
 
 چون قلب ادم برفی با خورشید بهاری گرم می شود
 
 ولی قلب ما ادم ها گاهی توی بهار هم سرد و بی روح باقی می ماند.....
 
ادم برفی به ما می خندد چون قلبش را به هر شکلی که بخواهد در می اورد
 
 ولی قلب ما ادمها وقتی شکست دیگه شکل نمی گیرد.....
 
ادم برفی وقتی قلبش دو تکه شود باز به هم وصلش می شود
 
 ولی ما ادمها وقتی قلبمون دو تکه شد...
 
تکه هاش دور می اندازیم.....
 
ای کاش منم یک قلب ادم برفی داشتم.

 
 
 ای کاش هنوز کودکی بودم که در کنار کوچه بازی می کرد
 
 و به دنیای اما و چرا تنها لبخند می زدم و
 
 زندگی را در لبخند مادر معنی می کردم
 
صدای تو را از میان مه شنیدم و به سویت امدم
 
 ولی خود در جادوی مه گم شدم
 
 و شبح وار می گردم و می گردم...
 
چیزی از گذشته خود بیاد ندارم جز اینکه می خواستم حرکت کنم
 
 ولی به کجا؟......
 
من کی هستم؟...
 
کجا دارم می روم؟ ...
 
برای چه می روم؟...
 
اسمم را فراموش کردم ...
 
من هیچ کسی نیستم جز یک شبح سرگردان....
 
یک شبح که روی برگ یک گل سرخ نشسته
 
 و نمی داند چرا گلبرگهای گل سرخ از
 
 شبنم چشمانش خیس شده...
 
نمی دانم نمی دانم نمی دانم
 
 زنبورک
 
چشمهایم را می بندم و به دنیای با تو بودن پا می گذارم ...
 
صدایت را با گوش جان می شنوم
 
(به اندازه کهکشان راه شیری دوست دارم)
 
صدایی که مرا به خود می خواند به دور
 
 از دنیای گرگ و میش
 
 جایی دور تر از دنیای بودن یا نبودن
 
جایی که بودن خویش را در وجودت معنی کنم...
 
به عقربه رقاص زمان نگاه می کنم که
 
بدون توجه به من می رقصد و می رقصد...
 
صدای قلبم را می شنوم که می گوید....
 
صدایم کن صدایم کن.....
 
و من هنوز منتظرم
 

در کوچه های کودکی خودم قدم می گذارم...
 
هنوز همه چیز بوی زندگی می دهد...
 
ارزوهایی به زیبایی یک اسباب بازی و به شیرینی یک بستنی...
 
ارزوهایی به سادگی یک لبخند و
 
 به گرمی اغوش پر مهر پدرم ...
 
ای کاش هرگز بزرگ نشده بودم...
زنبورک

برای بهار بانوی عزیزم که زود خزانی شد...

 

 

آروم آروم آروم آروم...

تمام شد...

سوخت و من نفهمیدمش...

من ندیدم نگاه پر از حرفش را...

آروم آروم آروم آروم...

خاموش شد و من فقط نگاهش کردم.

نگاهش کردم...

آنقدر نگاهش کردم تااااااااا...

دیگر نگاهم نکرد...

نگاهم نکرد و تمام شد...

دیدی بهار؟

دیدی باختی!

 همیشه پلک می زدی همیشه می باختی...

این بار هم پلک زدی..

فقط نمی دانم چرا پلک زدنت این همه طولانی شده...

اینجا همه دیوانه شده اند

این ها همه برای بستن چشمهایت می گریند.

اما من ته دلم می خندم...

می دانم ...

بازی همیشگی مان است.

من مثلا می مردم و تو بالای سرم گریه می کردی...

این بار نوبت توست فقط نمی دانم چرا من گریه نمی کنم..

چرا من چادرم را روی سرم نمی کشم

و مثل مامان زار نمی زنم...

آروم آروم آروم آروم...

رویت انداختند...نه!

 این نامردی است وقتی من می مردم همیشه رویم چادر نماز عزیز را می انداختی

 و موهایت را می کشیدی و من زیر چادر خنده ام می گرفت...یادت می آید؟

یواشکی نیشگونم می گرفتی که تو مردی!

اما روی تو ...روی تو ملحفه سفید انداختند

 اصلا مثل چادر نماز عزیز گل های ریز لیمویی ندارد...

 بلند می شوم  و همان چادر را می آورم و رویت می اندازم...

مامانت فریاد می زند،

می ترسم از خواب بپری...

می دانم...می دانم...

تو هیچ وقت طاقت اشک های مادرت را نداری

 برای همین هیچ وقت چشماهیت را باز نمی کنی...

یعنی هیچ وقت چشمهایت را باز نمی کنی؟!