به دنبال کدامین ماه هستی؟

 

 

هزار تابوت ِ سیاه  پیشکش ِ عاشق کشیت...

 آنکه را عشق همنشین گشت چه هراس از مرگ!

پیش ِ خاکستری خورشید گور ِ هزار چراغ کنده شده...

  چند سالیست نور در زیرزمین تنهایی همسایه کشته شده...

 به دنبال کدامین ماه هستی؟

                             به خدا نامه نوشتم ...

                                          وای اگر خدایی نباشد...

 

شیرین و لاله نازینینم

 

 


خواهر چراغ زندگــــــیم، خواهر گُلِ بهار

خواهر سنگ صبورم با چشمان بی قرار

در تنگـــنای غربت و تنهـــــایی و مـــلال

خواهر نوید روشنــــــــی، پایــــان انتظار

خواهرم، زندگیِ من، همدمِ فوق العاده مهربونم،

 بهترین و دوست داشتنی ترین خواهر دنیا،

 ای تنها مونس تو شبهای تنهایی و دلتنگیم،

 ای لطیفتر و زیباتر از هر چی حریر تو دنیاست،

 ای خوشبوترین گل باغ زندگی،

 ای تک ستاره ی همیشه روشن شبهای سرد و تار بی قراری من،

 چلچراغ امیدم، آفتاب تابان آسمونه چشمهای بارونیه من

، روشنیِ قلب، خوبِ من، عشق من، گل همیشه بهار من، نفس،

  از روزی که به دنیا اومدی چیزی بیاد ندارم

 اما میدونم که از همون اول تا حالا عاشقونه دوستت دارم

 و از همون ابتدا ارزش حضورت رو در کنارم

حس کردم و قدر دونستم.

از خدا، همون خدای بزرگ و مهربون میخوام

به هر آرزویی که داری برسی،

 بهترین زندگی رو داشته باشی

 و برای بدست آوردن سعادتت حاضرم جونمو هم فدات کنم

 تا خوشبخت ترین دختر روی زمین بشی،

 میدونم که الان هم همینطوری

 اما من میخوام خوشبختیت بیشتر و بیشترتر بشه

 چون سعادت تو، رضایت تو، خنده ی تو، موفقیت های تو،

همون خوشبختی و آرزوی بزرگ منه..

 

پرواز چـــــــو می کــــردم تو بال و پرم بودی

هر جــا که سفر کــــردم تو همسفرم بودی

در غربت و تنهایـــی در مستـی و هشیاری

هر جــــــا که نظر کـــــردم تو در نظرم بودی

در خواب چو می رفتم با یـــاد تو می خفتم

من خاک رهــــت بودم تو تاج ســــــرم بودی

در وحشت و تردیـــــدم ره را ز تـــو پرسیدم

در ظلـــمت شـــــبهایم تو راهــــــبرم بودی

در مهلـــــــکه ی دنیا از خــــــصم نترسیدم

زیرا که به هر تیغی هـــــمچون سِپرم بودی

هر جا که سخن گفتم از عشق تو میـگفتم

هر راه کـــــه می رفتم تو در گــــــذرم بودی

هرگـــز نروی از دل تا جـــــان به تنـــم باشد

 تو تمــــنای چشمــــــان تَــــرَم بودی

 

 

جای خالی تو....

 

در سکوتی پر هیاهو

 در کنار بیقراری

دست به دست مهربانی

زیر مهتاب محبت؛ رو به باغ

مینشینم تا بیایی

 می نشینم تا سکوتم با صدای گرم تو تنها شود

 رو به روی باغ رویا ؛ باغی از بودن می سازم

 ای همه معنای بودن ؛ می نشینم تا بیایی.

 

ای کاش چشمهایم بر شانه هایت وشانه هایت بر اشکهایم محرم بود

انگاه به بغض های گره خورده نشان میدادم که تو کیستی

ای سکوتی که به فریاد شباهت داری

به کجا مینگری

به فراسوی شبانگه بنگر که مرا می بینی......

 

جای خالی تو آزارم می دهد!

بدون تو هیچ چیز کامل نیست نه حال،نه گذشته و نه آینده

جای خالی تو را در همه چیز احساس می کنم!

در سفرهایی که رفتم در کتابی که می خوانم در نوشته هایم

 در خواب هایی که می بینم یک جای خالی بزرگ آزارم می دهد

جای خالی تو.......

 

 مرا دردی است  که جز << سکوت >> توان در شنیدن نیست
 
 مرا هزاران افسوس است که جز << نسیم >> مظروف دمیدن نیست
 
 مرا اشکی بر چشم است که جز << باران >> طریقی در همراهی نیست
 
 مرا ره ناخواسته است  که جز << رود >> رکابی در جاری شدن نیست
 
 مرا شعری در دل است که جز << باد >> آهنگی  در سرودن نیست
 
 
 
     مرا نگاهی است در گذر گاه خاطره ها،
 
 همچو رهگذری که نگران و ملتمس در فاصله هاست
 
    که با دستی در دعا و پیشانی در سجود به بارگاه یگانه معبود
 
 زیرا میدانستی 
 
 چرا که این درد را جز <<سکوت>> توان در شنیدن نیست.
                 
                       


جای خالی ات خیلی آزارم می دهد ...

 

حس غریبی دارم

حس تنهایی ... غریبی ...

مثل آنروزها که نبودی ...!!

حس کسی که ماه ها تمام ِ کوچه های بی چراغ ِ منتهی به تو را دوید

و کسی از او نپرسید که در سرش چه می گذرد

چه رسد به دلش!

خسته ام ...

در تمام این مدتی که گذشته

به اندازه ی دویدن های این سه روز خسته نبوده ام

 مانده ام با یک خانه پر از بوی تو ...

نگاهم به هر طرف که می رود تو را می بیند...

جای خالی ات خیلی آزارم می دهد...

آزرده می شوم و دلتنگ ...

دلتنگ تو ... دلتنگ حرفهایت ...

 دلتنگ آغوش گرمت ... دلتنگ بوسیدنت ...

آزرده ام از دیدن روزهای تلخ بی تو بودن !!

تو نیستی و جای تو را هیچ خدایی پر نمی کند ...

این روزها پی هر شبی که می گذرد ، روزی از عمرم کم می شود

تمام نیرویم را با خود می برد

بی هیچ اغماضی همه اش را می طلبد

فرو می کشد

و من تمام می شوم و تهی !!

در آخر ...

تنها تو در این فضای تهی، ته نشین می شوی

و زمزمه ای در سرم مرور می شود :


" باز با من تا آخر دنیا می مانی ...؟؟ "


می دانم تنها مسبب دوری از تو و این احساس خلاء و تنهایی مرگ آور ...

 خودم بوده ام !!

این من تنها ...!!

می توانم به راحتی خاطره تو را

در دور دست ترین بی نهایت

زیر خروارها فراموشی

 دفن کنم...!!

   

 

 

دلم گرفته

 

 

 

 

من 

 

 به   اندازه  بی حوصلگی 

 

 غمگینم 

 

 

دلتنگت شده ام به همین سادگی !

 

 

 دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری ...!!

دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت...

سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام !

من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرنده ام

من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید ......

دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است ...!!

می‌خواهمت هنوز

گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند .

اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که...

 حتی اگر چشمانت بیگانه را بنگرند ,

حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند ,

می ‌خواهمت هنوز ...

 به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که ...

 دلتنگت شده ام به همین سادگی !

niyayesh

 

 

گلها همه پژمرده اند

 

درپهنای این مرداب

 اندیشه های من مانند یک حباب

می نشیند به روی گل همیشه آب

ونیلوفرباز می کندآغوش خویش را

به روی مهمان نورسیده وغمدار

حباب چوشنید قصه نیلوفر وگرداب

فغان داد وزیاد برد آفرینش خودرا زباد وآب

پرگشود زآن مرداب

رفت ورفت تارسید به یک سرداب

مرداب بانگ برآورد زگرمی آب

گفتم تودیگرچرا؟

گفت زبدعهدی زمان، زجوش وخروش نامردمان ، زبی وفایی کسان

من ماندم ویک آرزو

بازهم ببینم زگروه مردمان هیاهو

آمینی گفتم وسرپرزدم

به باغ گل وگلاب

دیدم که گلها همه پژمرده اند

 

 

دوری

 

 

 در کوچه پس کوچه های دلم،

 

که پر شده از بوی نم خانه کاهگلی قلبم،

 

یاد تو سوار بر قالیچه پرنده پروازمی کند.

 

من هم از برج جدایی به تو

 می نگرم وحسرت جدایی از تو رو می کشم .