داستان آن شاید فردا نباشد...

هر لحظه وساعت زندگی درحال تغییر است

 

زندگی گاهی سایه وگاهی آفتاب است

 
پس هر لحظه تا جایی که میتوانی زندگی کن

 
چون لحظه ای که وجود دارد شاید فردا نباشد

 
کسی که تو را از صمیم قلب بخواهد

 
به سختی در دنیا پیدا میشود

 
پس چنین انسانی اگرجایی هست

 
فقط اوست که از همه بهتراست

 
پس تو آن دست را بگیر

 
چون آن مهربان شاید فردا نباشد

 
پس هر لحظه تا میتوانی زندگی کن
 
چون لحظه ای که وجود دارد شاید فردا نباشد
 
برای استفاده از سایه ی پلکهای تو
 
اگر کسی نزدیک تو آمد
 
اگر صد هزار بار هم مواظب قلب دیوانه ی خود باشی
 
باز هم قلب تو به تپش در خواهد آمد
 
ولی فکر کن این لحظه ای که هست
 
داستان آن شاید فردا نباشد...
 

زندگی

زندگی چون قفسی است

قفس دلتنگی پرازتنهایی
 
وچه عالی میشد لحظه
 
غفلت آن زندانبان
 
ودرباز قفس بعد ازآن هم پرواز
 
که درآن روز عزیز یک دل سیر که نه
 
تا ابد میخواندم

جای خالی تو

جای خالی تو هر شب؛کتاب حرفامو بسته

رفتی و اسم قشنگت مونده رو دیوار کوچه

غبار غصه گرفته؛سینه ی تب دار کوچه

عاقبت یک شب تاریک غزل رفتنو خوندی

منو با چشمای ابری میون دریا نشوندی
 

بین دستای من وتو دیوار فاصله مونده

به گمونم راز مارو یه کسی بی صدا خونده!

واسه ی این دل تنها سخته شبهای جدایی


سخته با چشمای بسته گذر از روز طلایی
                                                  

انتظار

لحظه های انتظار و یک بغل دلواپسی

قصه شبهای تارویک بغل دلواپسی
 
لحظه هایی سردوسنگین خانه ای غرق سکوت
 
ساعتی شماطه دارویک بغل دلواپسی
 
رقص گندمزاروطرح زیبای غروب
 
جاده های بی سوارویک بغل دلواپسی
 
پرسه زن درکوچه های ابی چشمان تو
 
بانگاهی شرمسارویک بغل دلواپسی
 
ایستگاه اخرویک کوپه ترس واضطراب
 
سوت لرزان قطارویک بغل دلواپسی
 
هدیه اوردم برایت ازدل شهری غریب
 
کوله باری انتظارویک بغل دلواپسی.......
 

ای کاش

 
 
ای کاش آسمون حرف کویر رو میفهمید
 
و اشک خود رو نثار گونه های خشک او می کرد ....
 
ای کاش واژه حقیقت آنقدر با لبها صمیمی بود
 
 که برای بیان کردنش به شهامت نیاز نبود ...
 
ای کاش دلها آنقدر خالص بودن
 
که دعا ها قبل از پائین آمدن دستها مستجاب می شد ....
 
ای کاش  شمع ، حقیقت محبت را در تقلای بال پر سوز پروانه میدید
 
 و او را باور می کرد ...
 
ای کاش مهتاب با کوچه های تاریک شب آشناتر بود ....
 
ای کاش آنقدر مهربان بود که داغ را به دست خزان نمی سپردند ....
 
ای کاش فریاد آنقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست ...
 
و کاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید و عاطفه معنی عشق.....
 
و کاش تو .......
 
برگرد ........

جادوی سکوت

 

من سکوت خویش را گم کرده ام

لاجرم در این هیاهو گم شدم

من که خود افسانه می پرداختم

عاقبت افسانه مردم شدم

ای سکوت ای مادر فریاد ها

ساز جانم از تو پر آوازه بود

 تا در آغوش تو در راهی داشتم

چون شراب کهنه شعرم تازه بود

در پناهت برگ و بار من شکفت

تو مرا بردی به شهر یاد ها

 من ندیدم خوشتر از جادوی تو

ای سکوت ای مادر فریاد ها

گم شدم در این هیاهو گم شدم

تو کجایی تا بگیری داد من

گر سکوت خویش را می داشتم

زندگی پر بود از فریاد من

 

چقدر ساده

اون چقدر ساده ازم برید ورفت

وانمود کرد که من و ندید ورفت

همه گفتن اون ازت بی خبره

به خدا گریه هام وشنید ورفت

کم کم حس کرد که براش تکراریم یه عروسک جدید خرید ورفتUpgrade your email with 1000's of emoticon icons
 
 
 
 
از من بریده ای و صدایم نمی کنی

چون درد در منی و رهایم نمی کنی

گم گشته ام میان تماشای چشم تو

از این جنون تلخ جدایم نمی کنی

هر شب چو باد می وزم از داغ یاد تو

آخه چرا؟ چه شد که دعایم نمی کنی

من آخرین پرنده گم کرده لانه ام

در آسمان خویش هوایم نمی کنی

امشب میان کوچه تو را جار می زنم

اما تو باز رو به صدایم نمی کنیUpgrade your email with 1000's of emoticon icons
 
 
 
تو رفتی و مرا در این شب های غربت تنها گذاشتی

با دلی که از عشق تو سرشار است
 
در کوچه باغ های بیقراری ام به دنبالت میگردم

اما می دانم که دیگر رفته ای بر نمی گردی

و میدانم که

تو رفتی و من ماندم بدون توUpgrade your email with 1000's of emoticon icons
 
 
 
 
عشقی که نثار ره تو کردم

در سینه دیگری نخواهی یافت

زان بوسه که بر لبانت افشاندم

شورنده تر اذری نخواهی یافت..Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
 
 
 
     

قلب شکسته

 

چه بگویم؟
 
 کدام یک از حرفهای دلم را؟
 
 خسته­ام ! از نامهربانیها خسته­ام !
 
آری روزگارم به سختی می­گذرد.
 
اشک مرا می­شناسد چرا که همیشه مرا در بیابانهای احساساتم یاری می­کند
 
و هر زمان که احساس دلتنگی و غم و غصه در روحم پیچیده می­شوند
 
 برای نجاتم به سراغم می­آید.
می­دانی!
 
 مدتهاست قلب بیمارم را به مشت گرفته­ و به گدایی محبت آمده­ام.
 
قلب بیمارم را پس زدی و شکستی .
 
 آن هم زمانی که تنها درمان قلب  بیمارم دوای محبت بود.
 
 گله­ای نیست! برو!
 
 و من برای همیشه قلب بیمارم را در سینه خواهم فشرد
 
 تا محبت بیگانه­ای دوای دردش نباشد چرا که می­دانم خواهی آمد.
 

          در یکی از ماههای فصل بهار سال آینده

                                                           آن هم

                                                                   بر سر خاکستر مزارم.............

 

می اندیشم .

صدای پای بهار را در همین نزدیکی احساس میکنم .

 

 بهار همیشه برای من تداعی سخاوت آسمان ،

 

تبسم گلها ، برآشفتگی خواب کوهساران ، هیاهوی بال پرندگان مهاجر ،

 

 رویش ، شکفتن و زیبائی بوده است .

 

 لحظه ای درنگ میکنم و به مرور قافله شتابناک عمرم ،

 

 به جویباری که بی وقفه از کنارم می گذرد

 

و به دریای میلیونها روز و سال و قرن رفته می پیوندد 

 

 ، می اندیشم .

 

به همین سادگی...

رسم زندگی این است

یک روزکسی را دوست می داری

 

وروزبعد تنهایی 

 

به همین سادگی...