زندگی چون قفسی است
جای خالی تو هر شب؛کتاب حرفامو بسته
رفتی و اسم قشنگت مونده رو دیوار کوچه
غبار غصه گرفته؛سینه ی تب دار کوچه
عاقبت یک شب تاریک غزل رفتنو خوندی
منو با چشمای ابری میون دریا نشوندی
لحظه های انتظار و یک بغل دلواپسی
|
ای کاش آسمون حرف کویر رو میفهمید
و اشک خود رو نثار گونه های خشک او می کرد ....
ای کاش واژه حقیقت آنقدر با لبها صمیمی بود
که برای بیان کردنش به شهامت نیاز نبود ...
ای کاش دلها آنقدر خالص بودن
که دعا ها قبل از پائین آمدن دستها مستجاب می شد ....
ای کاش شمع ، حقیقت محبت را در تقلای بال پر سوز پروانه میدید
و او را باور می کرد ...
ای کاش مهتاب با کوچه های تاریک شب آشناتر بود ....
ای کاش آنقدر مهربان بود که داغ را به دست خزان نمی سپردند ....
ای کاش فریاد آنقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست ...
و کاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید و عاطفه معنی عشق.....
و کاش تو .......
برگرد ........ |
در یکی از ماههای فصل بهار سال آینده
آن هم
بر سر خاکستر مزارم.............
صدای پای بهار را در همین نزدیکی احساس میکنم .
بهار همیشه برای من تداعی سخاوت آسمان ،
تبسم گلها ، برآشفتگی خواب کوهساران ، هیاهوی بال پرندگان مهاجر ،
رویش ، شکفتن و زیبائی بوده است .
لحظه ای درنگ میکنم و به مرور قافله شتابناک عمرم ،
به جویباری که بی وقفه از کنارم می گذرد
و به دریای میلیونها روز و سال و قرن رفته می پیوندد
، می اندیشم .
