
ارزش ها را بی ارزش کردم
حتی باید ها را نباید کردم
و
هیچ نیاندیشیدم که روزی باید...
.
.
.
چه سکوت ها که نکردم
چه خواستن ها که نخواستم
تنها برای تو ...
چه روز ها از سپیده ی صبح تا سکوت شب
فقط به خاطر شنیدن صدای آرامت گریستم ،
خود اشک شدم و باریدم
فراموش نکردم روزی را که فقط برای دیدنت
دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت

چه فریبانه ! آغوشم برایت باز شد،
چه ابلهانه! با تو خوش بودم ،
چه کودکانه ! همه چیزم شدی ،
چه زود ! به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی،
چه ناجوانمردانه ! نیازمندت شدم،
چه حقیرانه ! واژهی قریب خداحافظ به میان آمد،
چه بی رحمانه! ...
و من سوختم، چه عاشقانه!!
اگر اشکهایت برای من جاری نمی شود
پس محبوبم
چشمانت برای من چه فایده ای دارد.
اگر قلبت برای من نمی تپد
پس قلبم برایت چه سودی دارد.
اگر نوای سازت برای من نیست
پس آوازهایت برای من چه سودی دارد.
پس اگر هیچگاه در زندگی عشق نورزیده ای
وجودت در کنار من چه اهمیتی دارد.
محبوبم امیدوارم دلبسته شخص دیگری گردی
تا همراه با درد هجران ، طعم دلپذیر عشق را حس کنی؟
و آنگاه به خاطر این نفرین همواره از من متشکر خواهی بود.
اگر روزی کسی را با تمام وجودت دوست داشته باشی حرف مرا بشنو
عشقت را
اشکت را
وتپش قلبت را
وبالاتر از هر چیز برق دیدگانت را دنبال کن
و آن روز که عشق رادر روح وجانت حس کردی بی پروا
آن را
پذیرفته و لبخند خواهی زد
به ندای قلبت گوش فرا ده
و
آنگاه خواهی رفت تا با عشق بزرگت همنشین شوی.
ترا نفرین میکنم
نفرین میکنم عاشق دیگری گردی
تا در کنار درد هجران
طعم دلپذیر عشق را حس کنی؟
و
آنگاه به خاطر نفرین همواره قدر دان من خواهی بود.

...
کنارم باش ...
شاهد لحظه هایم باش...
ببین با رفتنت چه دردی میکشم ...
ببین دیگر زمونه طلوع عاشقانه ندارد ...
ای عزیز دلم ای تنها سنگ صبورم
با رفتنت من نیز نابود شده ام
اری عزیز دلم من بی تو این زندگی این دنیا را نمیخواهم
من تو را میخواهم
تویی که پاکی را در نگاه زیبایت میبینم
تویی که صداقت را در اعماق وجودت حس میکنم پس نرو ...
و تنهایم نگذار این دنیا بی تو زیبایی ندارد
این دنیا برایم بی تو پوچ و بی مفهوم است
اری عزیز دلم من میخواهم کنارت باشم
نه ساعت ها بلکه سالیان دراز
میخواهم تو از ان من باشی
میخواهم ان قلب پاک و معصوم در زندان دل من باشد
عزیزم دوستت دارم باور کن که تو تنها عشق بودی و خواهی ماند
ای ستاره ی شب های بی قراری
ای تک سوار جاده ی عشق و زندگی دوستت دارم
به ان ایزد یکتا که تو را مرا افرید قسم که دوستت دارم
بمان ... اری بمان
شاهد لحظه هایم باش
شاهد لحظه هایی که من بی تو مانند شمع اب میشوم و میسوزم...
ای ای تمام وجودم دوستت دارم
به وسعت یه دریای طوفانی دوستت دارم
به اندازه تمام دنیایی که پروردگار افریده تو را میپرستم
ای عشق مقدسم دوستت دارم
دوست داشتم دستانت در دستانم بود تا از
عشق تو اب میشدم و در اتش عشقت میسوختم
دوست داشتم در کنارت بودم تا در چشمانت خیره میشدم
و دوست داشتنم را به زبان می اوردم
اری ای عشقم تنها کسم من عاشقم عاشق تو
عاشق چشمهایت دل مهربانت تنهایم نگذار ...
نگذار با بدی ها زشتی ها نامردی های دنیا اشنا شوم
ای عزیزم تنهایم نگذار من به جز تو همدمی ندارم
مونس دلی ندارم
ای تنها ستاره ی شب های بی کسی ام
تو هم مثل من با سختی ها بجنگ برای بهم رسیدن
باید جنگید پس تنهایم نگذار تو هم مثل من با خوبی ها بدی ها بجنگ
نگذار با نبودنت دراین دنیای به ظاهر زیبا غرق شوم
نگذار با نبودنت من نیز نابود شوم
بگذار با بودنت طعم عشق را بچشم
بگذار با بودنت به شهر ارزوها سفر کنم
پس بمان و دستانم را در این شهر غریب بی کس نگذار
پس بمان و مثل من چشم انتظار پیوند باش.....
این بود حرف دلم

باورهایم را از غریب آبادی آورده ام که رنگ ماندن داشت
اما به غروب سردی پیوند خورد که معنای هجرت داشت.
باور کنید باورهایم تنها جاودانگی تنهاییهایم را تثبیت می کنند
و غربتم دردهایم را تشدید می کنند.
باور کنید آمده ام میان شما غریبه ای تازه باشم
غریبه ای منفرد اما گمشده در دنیایتان، کاش باور می کردید
از واقعیت دنیایم بریده ام
و به شهری آمده ام که مثل قصر رویایی است
و مثل خواب گاهی تلخ و گاهی شیرین.
می خواهم فریاد زنم شاید پنجره بیدار شود
و مرا دوباره به سیاهی دنیای سردم پیوند زند.
باور کنید آمده ام تا دستهای سردم را
در تکامل سبزو گرمی محبتهایتان سبز و گرم کنم.
اما پذیرای یک غریبه خواهید بود،
غریبه ای که روزی آشنای مهربانیهایتان بود
و چون به خطا پرواز کرد از حضور بودنتان دورش کردید
و آیا باز پذیرا خواهید بود دستهایی را که مثل شب سیاه
و مثل غروب تب زده است
اما هنوز به التماس بوسه گاه دستهایتان
بارانی ترین شب چشمانش و زنده نگه داشته تا شاید پذیرا گردد.
![]() |
آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد
رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییز راه می رفت...
صدای خش خش ِ برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم
می گوید: دوستت دارم!
.
.
.

می خواهی بروی ... بی بهانه برو...
بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را !!
برو ... نگاه هم نکن !!
نمی خواهم ببینی که هنوز نرفته ... دلم برایت تنگ است
مانده ام چه کنم ؟
التماست کنم؟
نه ... این ، ممکن نیست!
شکستنی نیست غرورم ... همانند قلبم
می خواهی بروی
نه حرف بزن ، نه چیزی بگو !
نیست شو ... چون غریبه ها در مه و دود
می خواهی بروی
برو ... تنها بگذار مرا با رویاهایم ...


قدمهایم را روی رد پاهایت می گذاشتم
چون فکر می کردم اگر مانند تو باشم
دوستم خواهی داشت !
عزیزم هرگز نمی دانستم
تو حتی از خودت هم فراری هستی
فقط به تو فکر می کردم ...
و...
در رویا که نمیشد تو را آنگونه که هستی ببینم؟
نه ...
مرا ببخش که از تو یک بت ساخته بودم
سادگیم را به حساب حماقتم مگذار
چون من واقعا ساده بودم ...
نه احمق!!
من همانی بودم که می دیدی ... نه بهتر ... نه بدتر...
و این بدترین ضعف من است !
کاش مثل آنها که می دانند ...
میدانستم چگونه باید فریبت داد !
و چگونه باید از تو متنفر شد
وقتی بی تفاوت از همه چیز گذشتی
از آن همه احساس پاک ...
از آن همه مهربانی ...
از آن همه خاطره ...
از آن قلب عاشق ...
و چگونه باید از تو متنفر شد
وقتی غرورم را زیر پا له کردی !!
کاش میدانستم چگونه باید فراموشت کرد ...
کاش می دانستم !!

زندگی در گذر زمان ...
من در امتداد خط نگاهت ...
دویدن زمان برای پیوستن به تاریخ
دویدن من برای رسیدن به اوج چشمانت
زمان همیشه به تاریخ پیوست !
افسوس که من
پشت خط شروع هنوز
در جا می زنم!!

نمی دانم! وتقدیس ندانستن برایم گاه شیرین است
و حتی گاهگاهی دوست می دارم ندانم هیچ چیزی را
ندانم بغض های خسته در مجرای آه آلود یک دریا نفس را
که از طغیان ماتم تا ابد آهسته می نالند
ندانم! قصه های تلخ و شیرین نهفته در دل مهتاب گون شب
که هر دفترسرود قهرهای خاکیان و عجز این افلاکیان را
می کند فریاد
ندانم! شبنم بنشسته روی چشم باران را
که از بیگانگی های زمین ، با اشکهایش یکصدا گشته
و می بارد چنان مغرور و خاضع ، تا جهان را پاک گرداند ز ناپاکی
ندانم! حرف طوفان را که بعضی وقت ، بی غیرت!
بسان باد می آید و گاهی چون نسیم ، آرام
رهپوی دیار صبح می گردد برای بردن پیغام های عاشقان
تا مرزهای دور ناپیدا
و یا بهرنوازش کردن یک گونه آشفته و حیران
به هر سو می زند تا که بیابد خسته قلبی را
ندانم! چشم های منتظر، هر روز
با یک خواهش تکراری و معصوم
به وسعت پرازخالی ، یأس می دوزند
و حتی یک اشارت نیست تا از خستگی ها شان
به آن یک روزنه ، وارسته ، دل بندند
ندانم! حرفهای مانده در قلب شقایق را
که حتی یک نفر طاقت نمی آرد شنیدن را
و او یکریز می سوزد ، ولی لبهای او خاموش
صدایش مانده زیر ضربه های مهلک انسان

کسی حتی کلامی را از او اینجا نمی خواند
همه در وصف یک سنبل قلم در دست می گیرند
ندانم! حرفهایی را که با فریاد همراهند
ولی از هیبت صدماجراخاموش می مانند
و تنها با کلام دیده ها ، آن حرف ها ، آغاز می گردند
ندانم! قدرت اینجا مرکزش یکجا و اندیشه به جای
دیگری پرت است و اندیشه بدون بازوی قدرت
هماره زیرشلاق ستم ، محکوم ، می جنگد
ندانم این کسان بی شرم ، آن ماران ضحاکند
که بر دوش حقیقت سر بر آورند از یک بوسه شیطان

به قصد کشتن آزادی و ایمان و خوبی ها
ندانم! ابتذال واژههایی را ، که با دست قلم
در شهر باورها ، زیر عطر سوسن و نرگس
شمیم عشق میدزدند
ندانم! زندگی رسم خوشایندی است
که در این التهاب لحظه ها من نیز ،
به دوشم کوله باری از نفهمیدن بیاندازم ،
و در صد حادثه ، آرام ، ره پویم
ندانم!
اینچنین دانستنی ها سخت دشوار است
چه زجری می کشد آنکس که انسان است و
از احساس سرشار است