" امید "

را از کرم ابریشم بیاموز که دور خود قفس می بافد
ولی باز به فکر پرواز است.

و از این غلامرضا ناقلا

به عشق تو زنده ا م !!
عزیزم ! این قلب کوچکم تنها برای تو می تپد .
این چشمهای بی گناهم برای تو اشک می ریزند
و این تن خسته ام به عشق تو زنده است.....
به قلب کوچک و گویا شکسته ام عشق بورز که برای تو می تپد....
خون عاشقی را با محبت هایت در رگهای خشکم بریز
و به من جانی تازه ببخش
مرا نوازش کن ...
مرا آرام کن ...
بیا و به من بگو که مرا دوست میداری ....
اگر بارها گفته ای باز تکرار کن عزیزم
مرا از دلتنگی هایم رها کن و همیشه در کنارم باش
تا دیگر چشمهایم بهانه تو را نگیرند .
به عشق تو زنده ام ...
به امید تو نفس می کشم ....
اگر روزی بخواهی عشق و امیدم
را از من بگیری دیگر مجالی برای زندگی نخواهد بود.
عزیزم تو تنها آرزوی منی ...
با من بمان ...
عاشقتر از همیشه نیز بمان
تا من
نیز به تنها آرزویم که رسیدن به تو می باشد برسم...در دریای زندگی به عشق تو
روبروی امواج خشمگین دریا ایستاده ام ...
تو که نباشی در این دریا غرق خواهم شد ....
پس بیا و قایق نجات من باش عزیزم .
و مرا در برابر امواج بی محبتی ها و تنهایی ها
نجات بده و تنها سر پناه برای من باش....
در راه رسیدن به تو خیلی سختی ها را کشیدم ...
از همه کس و همه چیز گذشتم تا با تو بمانم
نمیخواهم تویی که به سختی
به دست آورده ام به آسانی و در یک لحظه مثل
عشق های پوچ این زمانه از دست بدهم ...
عزیزم از تمام دار و ندارم در این دنیا تنها یک قلب کوچک را دارم
که در سینه ام به عشق تو میتپد ....
با آن باش همیشه و همیشه با عطر نفسهایت خون عاشقی ات کاری کن
قلبم که تنهای تنها برای تو هست به عشق و به امید تو تا ابد بتپد .
قلبم را نشکن که اگر اینبار شکست ...
شیشه عمر من نیز شکسته خواهد شد....
عزیزم این قلب کوچکم تنهای تنها برای تو میتپد
من عاشق نیز تنها به عشق تو زنده ام.....

در هر میکده،در هر کلبه چوبی،
در هر جایی که مذهب عشق وجود داشته باشد،
به دنبالت میگردم. شاید که تو را پیدا کنم.
در کتیبه قلبم،
یادت رو به یادگاری نگاه داشتم .
که شاید روزی دوباره این رو به خودت هدیه کنم.
دلخوشم به آینده که شاید به کمک زمان راهی پیدا کنم
راهی که آخرش به تو خاتمه پیدا کند.
به تو وقلب وعشق پاکت.
همیشه اشک چشمم به من میگوید که روزی غم هایت تمام می شود.
روزی تو هم در جاده عشق با اقتدار به پیش میروی
وبقیه با حسرت به تو می نگرند.
ای دنیا به من نگاه کن که در کوچه های تاریکت گم شده ام،
کوچه هایی که آخرش به تباهی و بیچارگی میرسد ،
من به تو دل نبستم ولی تو مرا به هیچ وپوچت وابسته کردی.
در آسمان پر ستاره دلت مرا جابده،
منی که از هفت کهکشان رانده شدم،
به خاطر عشقی که نسبت به تو داشتم!!!
در دشت پر گل دلت که از عصاره وجودت
آن ها را پروراندی من را پناه بده،
منی که اقیانوس ها ودریاها نفرینم کرده اند،
به خاطر علا قه ای که نسبت به تو داشتم!!!
در نور طلایی چشمانت مرا غرق کن،
منی که خورشید نورش را بر من حرام کرده است،
به خاطر اینکه فقط تو را در سرم داشتم.
من نمیگذارم هرکس قدم به باغ دلم بگذارد.
ولی در قلبم به روی تو باز گذاشتم.
تمام رویا هایم را با تو ساختم.
خانه قلبم را با یاد تو زینت بخشیدم.
تارو پود آینده ام را به امید با تو بودن ،با شیره جانم ،به هم بافتم.
شب ها در میکده به امید تو، جامی از زندگی مینوشم،
وقتی به اوج مستی می رسم تو را میبینم که در کنار دریای محبت ،
زیر درخت عشق منتظر من نشسته ای.
بیا تا باهم از شراب زندگی جرعه ای بنوشیم
وبه سوی بی نهایت پرواز کنیم.
روزی به او خواهم گفت که چقدر دوستش دارم
برای تو خواهم نوشت ...
که غریب ترینی در عالم
و صدایت خواهم کرد با تمام درد انتظار از گلوی خسته ام
و نگاهت خواهم کرد که چشمان بی رمقم
سالهاست که رد پای جمعه را به عشق تو دنبال می کند
ای کاش من در قرعه روزگار از حذف شدگان نگاهت نباشم ....
سالها و ماهها و روزها و ساعتها و دقیقه ها و ثانیه ها
و لحظه ها پی در پی می گذرند و تو را صدا میکنند.
می آیند و می روند تا تو را ببینند و نمی توانند.
دیروز و امروز و فردا به امید حضور تو رخ می نمایند اما...
اما دیروز فراموش می شود و امروز دیروز می شود و فردا امروز...
ولی نمی دانند که در کجای این زمان و مکان خاکی به انتظار نشسته ای.
آری...
خود بیش از هر کسی منتظر آن لحظه رویایی هستی.
آن ساعتی که بیایی و مرهمی باشی بر دلهای شوریده و
معشوقی باشی برای دلهای عاشق
و منتقمی باشی برای مظلومان و دردمندان.
و آن لحظه، لحظه ایست که تمام ذرات این دنیای لایتناهی از ابد تا ازل
در انتظارش بوده اند و هستند و خواهند بود
و به عشق درک وجودت انتظارها کشیده اند و حسرت ها خورده اند.
...
و چه بگویم از پریشانی و درماندگی و بی لیاقتی خویش که دیدنت پیش کش،
هنوز نه درست می شناسمت و نه درست درکت کرده ام و
این از نابخردی و غفلت من است که خود به آن معترفم.
ولی در تحیرم که با این رو سیاهی
چگونه عشق و محبتت را در دلم قرار داده ای.
آقای من...
به خداوندی خدا با تمام وجود دوستت دارم
که این دوست داشتن میراثی است برای دوستداران اهلبیت.
آنانی که در کودکی با تربت جدّت حسین(علیه السلام) کام می گشایند
و با نوای اذان و اقامه و ذکر شریف
اشهد انّ لا الله الا الله و اشهد انّ محمّد رسول و الله و اشهد انّ علی ولی الله
شنوا می شوند.
آنانی که مادرت را مادر خویش می دانند
و به فاطمه مرضیه(سلام الله علیها) ارادت دارند.
ارباب من...
حال که خود می دانم نمی توانم شیعه واقعیت باشم،
خوشحالم که لااقل دوستدار تو و دوستدار دوستدارانت هستم.
مولای من...
می دانم که از آمال و آرزوهای قلبی ام آگاهی،
پس مجالی برای گفتن نیست...
اللهم عجل لولیک الفرج مولانا صاحب العصر والزمان عاجر


امشب احساس سنگینی می کنم...
اون قدر سنگین که دیگه راهی برای پاک شدن از این همه گناه رو ندارم...
یاد اولین باری افتاده بوده بودم که شاه عبد العظیم رفتم ...
یکی از شب ها پشت سر یه درویش نشستم و به دعا خوندنش گوش کردم...
من هم غرق شدم...
مثل خود اون...
اون شب گریه های اون درویش حدودای صد نفرو کشوند
اون جا کنارخودش و خدا ...
دلم هوای اون موقع رو کرده که به اندازه دنیای کوچک خودم خالی شدم...
دلم هوای گریه داره...خیلی...
ولی دیگه به خودم فکر نمی کنم...
دلم می خواد خالی بشم از تمام نفرت...
دلم میخواد یه کاری بکنم...
کاش قدرت اینو داشتم که توی بعضی کار های خدا نمونم...
کاش خدا منو به ذره بیشتر از اونی که الان هستم آفریده بود...

فریاد مزن ... " برگرد !! "
بگذار تنهایت بگذارم
فریاد زدی ... برگرد
تو را نمی دیدم
تو را، که بودی ...تو را، که هستی ...تو را، که ماندی ...
کسی که ، حرفهایم و احساسم را باور نکرد ،
کسی که به من فهماند عاشقی دروغ است و عشق فریب ،
کسی که همیشه با من بود ... ولی نبود !
کسی که احساسم را بیهوده پنداشت ..
کسی که ، دلم را شکست ... ولی غرورم را نه ... هرگز ....
می خواهم فرار کنم
از تو ...
از خودم ...
از خاطره ها یمان
از آرزوهایم
خاموشی ... سکوت ... اشک ... سوختن ... از
دیگراز زندگی از این همه تکرار خسته ام
از عشق وعاشقی و دلدادگی خسته ام
از این دلبستگی های ساده دل بریده ام
دیگر حتی نمی دانم بر سر آن همه احساس چه آمد ...
نمی دانم عادت شده است یا بی تفاوتی ......
نه حتی نمی توانم از قلب پاره پاره ام یادی کنم
فقط این را میدانم که دیگر دوستت ندارم !!
ببین ... نه ... ببین
ببین با من چه کرده ای !
یادت هست ...
آن همه احساس پاک را ...
آن چشمان معصوم را که همیشه عاشقانه تو را می نگریست ....
آ ن قلبی که تو را می پرستید !!
نه سعی نکن ! میدانم که یادت نیست
چطور می توانی چیزی را به یاد بیاوری که هرگز ندیدی ... و نفهمیدی ...
می دانی عزیزم ... دل من برای تو فقط یک نقطه ی ندیدنی بود !
توقعی از تو ندارم
مدت هاست که دیگر تو قعی از تو ندارم
مدت هاست که با خودم کنار آمده ام
مدت هاست که نبودنت را باور کرده ام
و حالا ...
این تمام فریاد توست ... " برگرد !! "
دیگر نمیتوانم ، نه ! ...
فریاد مزن ... " برگرد !! "
بگذار تنهایت بگذارم
عزیزی که فرصت بیان احساسات رو به من ندادی، خداحافظ.
من دیگه غرق تنهایی شدم که تو می خواستی در آن غرق بشم.
می خوام ساده و پاک برای تو و قلب خودم و همه اعتراف کنم،
و مطمئنم این چیزی از ارزشهای من کم نمی کنه
و لطمئه ای هم به غرورم نمیزنه.
برای یکبار و حتی آخرین بار هم که شده
مجبوری احساس منو بخونی، می دونی چرا؟
چون دیگه گوش نمی دی و فقط چیزی رو می خواهی که
خودت می خواهی ببینی یا بشنوی.
می دونی وقتی کسی داره غرق می شه، دیگه نمیگه سلام.
فقط کمک می خواد، ولی کار من دیگه از کمک خواستن گذشته.
می خوام برای آخرین بار بگم: که من
برای نابود نشدن عشق و احساسم همه ی تلاشمو کردم.
درست تو لحظه ی اوج، درست تو اون بالا بالاها،
که فکر میکردم دستت توی دست منه..
ولی افسوس که تو خیلی وقت بود دستت رو از دست من جدا کرده بودی،
و من چه دیر فهمیدم، که تنها درون گود وایستادم و
دارم برای چیزی می جنگم،
که اون خیلی وقته مال من نیست.
من توی وجود تو، یه ذره از وجود خدا،
یا حتی یه تکه از وجود خودمو پیدا کرده بودم.
تو اون شاهزاده ای نبودی که من توی قصه هام ازش یه بت ساخته بودم.
تو حتی اون چیزی که خودت رو نشون میدادی، هم نبودی...
برای من دیگه اسم تو یا هویت تو مهم نیست.
برای من اون عشق و احساسی که توی وجود تو پیدا کردم،
عزیز و دوست داشتنیه.
واسه همین هم تا ابد دوستت خواهم داشت.
فقط بدون، همیشه خواستم پُر بشی از من.
تو عمیق تر از اونی بودی که احساس من بتونه تو رو پر کنه.
و هر چی تلاش کردم، دیدم تمام وجودت خالیه، آره! از من خالیه.
آخه من چقدر هستم که بتونم عظمت وجود تو رو پر کنم.
به جای اینکه من پُرت کنم، غرق اعماق وجود تو شدم و نابود شدم.
آره! توی وجود تو گم شدم..
و کسی به من فرصت کمک خواستن هم نداد.
همیشه از خدا می خواستم که یه عشق واقعی رو بهم بده،
اون عشق رو بهم داد، گرچه خیلی زود هم ازم گرفت.
هر چه بیشتر میگذره به حقیقی بودن اون عشق مطمئن تر میشم.
حتی نبودن تو توی این مدت نتونست ذره ای از احساس من کم کنه،
چه بسا هر لحظه قدرتش رو توی قلبم بیشتر از پیش احساس می کنم.
دلم می خواد برات آرزو کنم که یه روزی عاشق بشی،
ولی برات آرزوی قشنگتری می کنم..
اینکه اگر عاشق شدی هیچ وقت دلت نشکنه
و در کنار عشقت طعم خوشبختی واقعی رو بچشی.
آرزوی یه عاشق برای معشوقش چیزی غیر از این نمی تونه باشه.
دیگه حتی نمی خوام فکر کنم که احساس واقعی تو چی بود؟
دیگه دنبال مقصر هم نمی گردم.. دنبال برنده و بازنده هم نیستم.
اگه برنده و بازنده ای هم باشه.. اون برنده تویی..
تو بردی... آره! فقط تو بردی.
من خوشحالم که به تو باختم.

من تمام هستی ام را
درنبرد با سرنوشت
درتهاجم با زمان ... باختم !
من بهارعشق را دیدم .... ولی باور نکردم !!
یک کلام درجزوه هایم هیچ ننوشتم
من در قصه ها به دنبال مقصودهای پوچ رفتم
سکوتم، در میان حجم انبوه هیاهوها، گم شد !
تا تمام خوبی ها رفتند ... خوبی ماند در یادم
من به عشق منتظر ماندن همه ی صبروقرارم رفت ...
من به یاد تو ... به عشق تو ... برای تو ... هستی ام را آتش زدم !!
وحالا ...
خسته از همه چیز و همه کس
بریده ام ... ازخودم ... از تو !!!