ای تنها بی همتا

Taraneh ha groups


 

از دورترین نقطه تردید
 
از بلند ترین نقطه کوه
 
و سبزترین برگ
 
و از هر چیز دیگر بلندتر
 
صدایت میزنم و میگویم
 
دوستت دارم
 
ای تنها بی همتا
 
 
 

چگونه دوستت دارم ؟


 

چگونه دوستت دارم ؟ 

 بگذار بشمرم :  تورا با عمق و عرض و طول دوستت دارم، 

 با احساسات نامرئی به اندازهء پایان هستی، 

 من تو را هر روز دوست دارم مثل نیاز انسان به آفتاب و شمع، 

 تو را آزادانه دوست دارم مثل تلاش انسان برای رسیدن به حق، 

 تو را خالصانه دوست دارم مثل احساس بعد از دی،

  تو را به اندازه قدیمی و ایمان کودکی ام دوست دارم

 با عشقی که سالها گم کرده ام

 با نفسم و با معصومیت از دست رفته ام.

 
 از دشمنی تا دوستی یک لبخند،

از جدایی تا پیوند یک قدم،

 از توقف تا پیشرفت یک حرکت،

 از عداوت تا صمیمیت یک گذشت،

از شکست تا پیروزی یک شهامت،

 از عقب گرد تا جهش یک جرات،

از نفرت تا علاقه یک محبت،

 از خست تا سخاوت یک همت،

 از صلح تا جنگ یک جرقه،

 از آزادی تا زندان یک غفلت.

 َ
عشق یعنی قطره قطره آب شدن...

 در وفــور اشـک یـار گـــریان شـــدن

عشق یعنی بر دلی چیره شدن...

 دست از جان شستن و مـجنون شـــدن،

عشق یعنی در حضور باران طوفان شدن...

در کنار قاصدک رقصیدن و پرپر شدن،

عشق یعنی در عمیق قلب یار ساکن شدن...

بر دامان وی افتادن و بی جان شدن،

عشق یعنی در پی باد رفتن و راهی شدن...

 از فراز کوه ها بگذشتن و پیدا شدن .

 نمی دانم محبت را بـر چه کاغذی بنویسم که هرگز پاره نشود.

بـرچـه گلـی بـنویـسم که هـرگز پرپر نشـود.

 بـر چه دیواری بنویسم که هرگز پاک نشود.

 بـر چه آبـی بنویسم که هـرگز گل آلود نشود

 بـر چه قلـبی بنویسم که هـرگز سـنگ نشود؟ 

.

.

.



 

 هر چه می کنم به چشمانم نگاه کن .

آنوقت تو خواهی دید که چقدر برایم ارزش داری در قلبت جستجو کن، 

 در روحت جستجو کن و وقتی که مرا پیدا کردی دیگر نخواهی گشت

 به من نگو که ارزش سعی کردن ندارد تو نمی توانی بگویی که ارزش مردن ندارد.

می دانی که اینگونه است هر چه می کنم برای تو می کنم.

  به قلب من بنگر در خواهی یافت که چیزی برای پنهان کردن ندارم

 مرا آنگونه که هستم بپذیر

  جانم را بگیر همه چیز را خواهم داد

 همه چیز را خواهم داد نگو که ارزش جنگیدن ندارد

 

  در برق آن نگاهت هر شب رهایم

ای دوست شاعر شدم

 که روزی وصفت کنم

 ای  دوست چشمان پر فروغت میعادگاه عشق است من آسمان چشمانت را می ستانم


 در آینه ی پر فروغ نگاهت

 در اعماق سکوتت تنها محبت رامی بینم،

 مهر تو در ذره ذره وجودم رخنه کرده

سکوت زندگی ام را شکسته

 و حقیقت را به من نشان داده

 و حالا به پاکترین و مقدس ترین دوستی های دنیا قسم می خورم

 دوستت دارم

 دوست ندارم بگویم دوستت دارم دوست دارم احساس کنی که دوستت دارم .

 خانه ام وقتی که می آیی تمامش مال تو هر چه دارم غیر تنهایی تمامش مال تو

صد دو بیتی صد غزل دارم و حتی یک بغل شعرهای خوب نیمایی تمامش مال تو

 ضربه آهنگ غزلهایم صدای پای توست این صدای پای رؤ‌یایی تمامش مال تو .

 می دونی چرا وقتی می خوای بری تو رویا چشمهات رو می بندی؟ ...

 وقتی می خوای گریه کنی یا می خوای فکر کنی؟

... حتی وقتی می خوای کسی رو ببوسی چشمهات رو می بندی ؟

چون  قشنگترین چیزهای این دنیا در این لحظات قابل دیدن نیستند .

 

 

 

زندگی

زندگی چون گل سرخیست

 پر از عطر پر ازخار پر از برگ لطیف

یادمان باشد اگر گل چیدیم

 عطر و خار و گل و برگ

همه همسایهء دیوار به دیوار همند

.

.

.

 

 

عشق تنها معجزه قرن است

 

تمام دیشب را به خاطر نوشتن این سیاهه بیدار ماندم 

 باید آن چیزی می شد که دلم می خواست.

 همه چیز برای نوشتنم مهیا بود فنجان قهو ام ،

 ترانه دلخواهم  و پنجره ای که رو به مهتاب باز بود.


زاویه نشستنم را طوری تنظیم کردم که

 چشم هایم با نور ماه تلاقی کند .


بعد دست به قلم بردم و فرو رفتم

 در همان حالت خلسه همیشگی ...


حالا می توانستم بنویسم !

تصمیم نداشتم این بار به انزوای درونم پناه ببرم

 و زخم های عقده شده دلم را به کاغذ بخیه بزنم !

 
می خواستم قبل از رفتنم چیزی بنویسم که بر دل بنشیند.


آخر دل گویه های من باید

 رنگ عشق می گرفت و بوی امید می داد

 

ولی باید می رفتم 


می دانم دلم اینجا خواهد بود پیش شما ،

 شمایی که مرا فهمیده اید

 و بی شک دلتنگ حضورتان خواهم بود


دیشب چه اشتیاقی داشتند همسایه های با احساس ما !

همه در تکاپوی چراغانی کردن کوچه ،

 بستن نوارهای بافته و زرورق های رشته شده ....


چه حالی داشت بودن درکنار آن همسایه های شاد

 و دیدن کوچه ای که از آویختن ریس های الوان به خود می بالید !

 

پاسی از شب گذشته بود!


فروهر ها رقص کنان

 

در حلقه با شکوهشان مرا به جمع خود میخواندند ...

 
و من در جذبه آن نیروی سحر آمیز این گونه نگاشتم

 

آنچه را که در دل داشتم :

 


عشق تنها معجزه قرن است

 

یک لحظه عشق لحظه ای از ابدیت است


من شهامت آن را ندارم که

 

در مقابل تمام تاریخ بایستم و بگویم :

 

 عشق تنها معجزه قرن است


من عاشقم  


توعاشقی

 
ما عاشقیم

 
ما عاشقیم که می گذاریم عشق به ماوراء بنگرد

 


ما عاشقیم که می گذاریم عشق در بطن مادر هستی جان بگیرد

 

عشق یک التزام است!

 

جسم با غذا دوام یابد ولی روح تنها با عشق !

  


عشق نهایت دیوانگیست آنگونه که عاشق دیوانه است

 


عشق مکاشفه ای در ژرفای خیال توست

 


عشق تمثال آزادی و آزادگی توست

 


عشق در ضربان قلب تو طپش می کند

 

عشق کور را بینا می کند !!!!

 


آری ! عشق تنها معجزه قرن است

 


زندگی را در عشق معنا کن

 

 و عشق را هدیه کن تا سپاس معشوق را بر انگیزی

 


بگذار عشق نیایش تو باشد

 


آواز تو باشد

 

قانون تو باشد

 
بگذار عشق فرمان دهد تا محال سر تسلیم فرود آورد

 


یک لحظه عشق ، لحظه ای از ابدیت است

 

 

 


مگذار عشق در سطح یک واژه بماند !

 

یا قاضی الحاجات ...

خیلی وقته آفتابی نشدم ، معذرت میخوام ...

 آخه چرا این روزها همه اش دلم گرفته !

 می دونم اولین سوالتون اینه که چی شده ؟!

چرا اینطور شدی !!

اما خودتون خوب می دونید که اصلا نمی تونم بگم !

 به قول قدیمی ها مرا دردیست اندر دل ،

اگر گویم زبان سوزد و گر پنهان کنم

 ترسم که مغز استخوان سوزد !

آخه پس چیکار کنم؟

 این روزا همه اش یه جورایی دلم می خواد گریه کنم !

 (به هر بهانه که باشد ...)

، دلم می خواد مثل مرغ غمخورک

 سرم را بذارم رو زانوهام و هی فکر کنم ،

یا مثل لاک پشت برم تو لاک خودم و بیرون نیام ،

حوصله هیچکس را ندارم

خلاصه فکر می کنم تا مرز جنون زیاد فاصله ندارم !

یه فشار سنگین و مبهم همیشه رو سینه ام حس می کنم ،

یه بغض کهنه و سمج همیشه آزارم می ده ،

خدامرگم بده ! نکنه عاشق شدم !!!

می دونم اولین چیزی که به ذهنتون می رسه همینه ...

 اما تروخدا کوتاه بیاین !

آخ از دست این روزگار،

 مگه می ذاره آدم یه روز،  خوش باشه و به هیچی فکر نکنه ،

 بخدا از بس فکر کردم مغزم دیگه پوک شده ،

 کاش لااقل فکرهای قشنگ و مثبت بود ،

اه همه اش دلشوره ، همه اش دلهره و ترس ...

اینقدر هم تنبل و بی حرکت شده ام که بیا و ببین ،

 کارم فقط شده خزیدن در سلول تنهائیم  (اتاقم)

 که ماشالله اینقدر هم دلگیره که نگو !


 هی فکر و هی خیال های کج و معوج و مسخره و دیوانه کننده ،

 به زمین و زمان بدبین شده ام ،

دنبال یه راه فرار می گردم ،

یه راه فرار از این حس زشت و آزاردهنده اما راهی نمی یابم

هی دارم دور خودم می چرخم ، می خوام ولی نمیشه !

 اول از همه دوست دارم از این فکرهای خراب راحت بشم ،

 من اون روزها خیلی خیلی خوش بین بودم

 و حالا درست برعکس شده ام ،

ونصیب نشه که چه بلاها بابت این

 فکرهای خطرناک سر خودم نمیارم ،

اما بعد که می گردم دلیل خاصی پیدا نمی کنم !

همیشه سرم درد می کنه ،

 همیشه دلم تنگه ،

 یکی هست که می تونم باهاش حرف بزنم

اما اونم طفلک انگار فقط تحملم می کنه

 چون بعضی وقتها چنان از کوره در می ره که وحشت می کنم !

واسه همین مجبورم تمام غصه هامو تو دل خودم نگه دارم ،

 عزیزی می گفت اینها مال بیکاریه !!!

فکرم آزاد نیست ،

 تمام کارهامو طوطی وار انجام میدم !

 دیگه خسته شدم ، بخدا کم آوردم ...

یا قاضی الحاجات ...

یه تنها، یه خسته

یه عاشق ستاره ها  و سیاره ها

 

نکند باز کار بد کرده؟!

پری مهربان قصهء من باز این بچه کار بد کرده

یادروغی بزرگ گفته و یا شاخه ایی نسترن لگد کرده

یا کسی را دوباره هل داده یا آدامس خروس دزدیده

یا روی مردمی که میگذرند با شلنگ آب داغ پاشیده

یا خودش را به خیره گی زده و با همه اهل کوچه لج کرده

یا ادای بدی در آورده دهنش را دوباره کج کرده

پری مهربان قصهء من! بازاین طفلکی کتک خورده

مثل اینکه تمام روز فقط کار بد کرده بعد چک خورده

باز این بچه صورتش خیس است باز این بچه ژاکتش پاره است

پا برهنه. لواشکی در دست باز این بچه گیج و آواره است

پری مهربان قصهء من! لا اقل یک کمی نگاهش کن

بچه را که کتک نباید زد با کمی عشق سر به راهش کن

از همان وقتها که عکست را تو کتاب پرنده ها دیده

از همان وقتها که پنهانی به تو از راه دور خندیده

ازهمان روزها که ادکلنت از همان روزها که چشمانت

از همان روزها که لحن صدات گرمی بی امان دستانت

از همان روزها خودش میگفت خواسته طور دیگری بشود

به خودش قول داده بعد از این آدم خوب محشری بشود

رفته درس فرشته گی خوانده درس احساسهای جادویی

عاشقی.اضطراب.تنهایی. بی قراری. سکوت .کم رویی

او همان پینو کیوی چوبی که کمی عشق سر به راهش کرد

دوست بچه های بد بود و پری مهربان نگاهش کرد

دوست بچه های بد بوده خواسته طور دیگری بشود

رفته درس فرشته گی خوانده خواسته مثل تو پری بشود

نه آدامس خروس دزدیده نه گل نسترن لگد کرده

او فقط پاک عاشقت شده است نکند باز کار بد کرده؟!

 

در طالعت ستاره زیاد است، ماه نه

در طالعت ستاره زیاد است، ماه نه!


گاهی شکست هست ولی اشتباه نه!


گه گاه در مسیر زمان لیز می خورد


پایت درون چاله ولی توی چاه نه!


چشمت همیشه منتظر چیز تازه ایست


چیزی شبیه روشنی یک نگاه! نه؟


دستت به دستهای من اما نمی رسد


قلبت به خلوت دل تنگ من آه! نه!


گفتی نگو که عشق گناه است خوب من


باشد! قبول البته شاید گناه! نه-


اما من از کشاکش تقدیر خسته ام


عمری اسیر عشق تو باشم؟ نخواه ! نه!


من قسمتت نبوده ام این را قبول کن


در طالعت ستاره زیاد است!ماه نه!

روزهای تنهایی

 

تا حالا شده به یه فرشته ی نجات بر بخوری ؟


تا حالا شده به کسی برسی که

 

انگار سال ها به دنبالش بودی

 

 تا در کنارش به آرامش برسی ؟

 

آرامشی وصف ناپذیر .

 

آرامشی که از نبودنش بترسی .

 
اون موقعس که آنچنان دلتنگش می شوی که

 

عین دیوونه ها از یه لحظه نبودنش می ترسی .

 

 اون موقع که دلت می خواد

 

 ثانیه به ثانیه ی زندگیت رو در کنارش باشی .


اون موقع که لحظه به لحظه

 

در نبودنش دلت براش تنگ می شه .


اون موقع که فکر می کنی چرا نمی شه

 

 آدمارو گذشت تو چمدون

 

 تا بتونه هر جا میره اونارم ببره ..


اون موقع که پای تلفن دلت می خواد

 

 به صداش گوش بدی .

 

 حتی اگه حرفی برای گفتن نداشته باشی

 

 گوشی رو نگه می داری

 

 که به صدای نفس کشیدنش گوش بدی

 

و از صدای دم و بازدمش آرامش بگیری .


اون موقع که اسم دیوونه رو روت می زارن

 

 و با نگاه های مملو از تمسخر نگات می کنن

 

 و سعی می کنن خوردت کنن .


اون موقع که وقتی تو تنهایی بهش فکر می کنی

 

 آنچنان تپش قلبی می گیری که احساس می کنی

 

 الانه که قلبت بیفته جلوی پات .


به همین سادگی ...


حالا فهمیدی چرا را به را دلم برات تنگ می شه 

 


 

ای آشنای دیرین قلب من...

 

وقتی آسمان

 

در بی‌نهایت ستاره‌های نقره‌ای‌اش گم شد،
 


باور کنیم که شب، بوی نفسهای عشق را می‌دهد.

 


باور کنیم که در تابش دلکش مهتاب

 

عطر جاودانه یاسها جاری است.

 


شب‌بوها را،‌ پونه‌ها را، نسترنها را و چشمهایم را

 

 به نگاه رویایی‌ات می‌بخشم.

 


بالهای پرستو را به خاطر بسپار. 

 


من پشت دیوار تنهایی انتظار تو را می‌کشم.

 


سپیده ‌دم از افق چشمهای تو سر می‌زند...

 


                      ای آشنای دیرین قلب من...

 

 

کاش او وقت دیگری میمرد

 

 

کاش او وقت دیگری میمرد،

 

افسوس ،افسوس

 

کاش از مرگ در زمان دیگری میشد گفت :فردا ،فردا

 

پله های روز را نرم و لغزان میخزیم،

 

باز مرگ ناگزیری را به آخر میبریم.

 

این همه دیروز هایی که در پی هم بوده اند،

 

مرگ را همچون سبک مغزان نشانگر بوده اند،

 

زندگی،ای شمع کوچک!شعله ی تو پاینده نیست،

 

تا صبحی از راه رسد،نورت به شب زاینده نیست.

 

زندگی یک سایه ی لغزنده است،

 

زندگی بازیگر بازنده است:

 

اضطرابش روی صحنه آشکار،

 

ساعتی دیگر نماند برقرار.

 

زندگی چون قصه ی دیوانه ای است،

 

پر هیاهو ،پوچ و چون افسانه ای است

 

من  به اندازه ی  بی حوصلگی  غمگینم