نوشتن شاید بیش از آن که بهانه بخواهد ،
خدایا
اما مهم نیست ، همین کافی ست
که تو همه چیز را می بینی و من تو را،
در این دنیا، پیوسته در معرض نابودی ، هلاک و مرگ هستم
در دل می گویم :
تو به خاطر بندگانت معجزات بی شماری می کنی،
پس به نجات من هم بیا ،
مرا موهبت آن بخش
که در تو زندگی کنم ،
پیش بروم و نفس گسیخته را بکشم .
مباد که از یاد ببرم
تو پناه و آسایش من هستی .
با دستی دامن تو را می گیرم
و با دست دیگر به تهیدستان و درد مندان یاری می رسانم.
مرا در اوقات تنهایی و نیازمندی تنها مگذار
ای رحیم و بخشنده !
مرا دریاب!
خدای رحیم و رحمان!
خدای خوب و مهربان!
خدای صبور و بی نیاز!
خدایی که مظهر قدرت، عزت، شرافت و پاکی ها هستی!
و را فقط، فقط به خودت، تو را به بی کرانی دریاهایت،
تو را به عظمت کوههایت، به مخلوقاتت، به آفرینش پدیده هایت،
و فقط به نام زیبای الله ات که مظهر همه چیز است قسم میدهیم
، که کمکمان کن تا دستگیر بندگانت شویم،
کمک مان کن تا ما هم مانند تو صبور، عظیم، شریف و پاک شویم
تا بتوانیم همانی باشیم که گفتی و خواستی و اشرف مخلوقات باشیم .
ما را از بندگانت بی نیاز گردان و رحمتت را از ما ردیغ مدار
همانگونه که تا به حال نیز نکردی و ما تنها و تنها نیازمند
همین رحمتت هستیم و از هر آنچه در بهشت وعده دادی
فقط رضای تو را می خواهیم نه بهشتت را.
خداوندا،ای خدای بزرگ و مهربان ای مهربانترین مهربانان!
هیچگاه سخنی بر زبان نراندم تا خاطری آزرده شود،
نگاهی نکردم تا دلی بلرزد،
راهی نرفته ام که بیراهه باشد،
و اینها تنها به خواست تو بوده ،
و حال از تو می خواهم که بازهم مرا در زندگی یاری دهی
تا آنگونه باشم که آفریده شده ام.
پروردگار مهربانم !
به من آموخته ایی که در خاطر داشته باشم من تنها نیستم
که می توانم ، می خواهم، انجام می دهم،
بلکه همه انسانها اینگونه اند.
به من آموخته ایی که تنها دل من دل نیست بلکه همه دلی در سینه دارند.
معبود بی نیازم!
حال از تو می خواهم که به من نیاز را بیاموزی ،
من نیازمند شناخت خودم ،
به من بیاموز که من تنها نیستم .
ای الهه عشق! تو آفریننده منی و تو آفریننده هر آنچه من دانسته و ندانسته ام هستی، ای مظهر عشق ! به من بیاموز که در نبود شادی غمگین نباشم
و در نبود نور در ظلمت فرو نروم و در نبود تو به شیطان پناه نیاورم.
من می دانم که تو آفریننده شادی و نوری .
پروردگارا مرا دریاب که در همه حال تو از احوال دل ما با خبری
"آمین یا رب العالمین"
سکوت می کنم..
سکوت می کنم و از خویش به خویش میرسم... سکوت می کنم ...
سکوت می کنم و خود می دانم من زاده ی سکوتی وهم انگیزم...
سکوت می کنم ...
سکوت می کنم و می دانم چشمهایم همیشه به راه خواهد ماند...
سکوت می کنم ...
سکوت می کنم و می دانم پاییز در بهار
افسانه ای از مرگ عشق خواهد راند...
بها رها همه رفتند و درختان همه مردند
و دیدگان همه سیراب گشتند از اشک مهتاب ...
سکوت می کنم ودر بستر خاک به سوگ دل می نشینم...
دلم اشاره می کند به آنسوی پرچینهای شکسته از انتظار...
وبه خواب می رود و در خواب ، شهر سکوت را قدم میزند.
سکوت می کنم ، عمر رفته ام را بدرقه می کنم ،
کلاه از سر بر می دارم واندیشناک،
ظلماتِ فردا را سلام می گویم...
اکنون ایستاده ام ...
سکوت می کنم و در سکوت فریاد می زنم ...
من سکوتم را در گلو فریاد می کنم...
سکوت می کنم...
اشاره می کنم به چشمانم در آیینه ی زنگار گرفته ی
غم وسکوتِ چشمانم را انکار می کنم .
من سکوتم را در گلو فریاد می کنم...


یه روز دل نشست با خودش فکر کرد ؛
گفت از این به بعد سنگ می شم ؛
سنگ شد ...

رفت میونِ سنگها نشست ...
عاشق یه سنگ دیگه شد

عجیب ترین مجسمه هایی که تا به حال دیده اید
آدم به توان غول 
لی لی پوتی های قصة گالیور را حتما می شناسید.
آدم کوچولوهایی که همه چیزشان از لحاظ آدم بودن به گالیور می رفت جز ابعادشان.
غول هایی هم که بعدش گالیور به تورشان خورد، همین طور بودند.
حالا تصورش را بکنید،
یک نفر بیاید مجسمة آدم هایی را بسازد که به شدت واقعی به نظر می رسند،
با این تفاوت که بعضی شان اندازة غول هستند
و بعضی هاشان کوچک تر از ابعاد آدم های معمولی.
و تازه اگر کوتوله ها یا غول های قصه ها
به خاطر لباس یا سرو وضعشان با آدم های معمولی فرق داشتند،
این مجسمه ها کاملا شکل آدم های امروزی باشند و
حتی لباس و مدل مو و کفش شان درست شبیه خود ما باشد.
ران موئک در سال 1997 زحمت این کار را کشید.
این عروسک ساز، مجسمه ای ساخت به نام پدر مرده
که ابعادش دو سوم ابعاد یک آدم معمولی بود و
مردی مرده را نشان می داد که دراز به دراز افتاده.
موئک برای واقع نمایی این کار تا آن جا پیش رفته بود که
موهای خودش را روی سر اثر کاشته بود.
او توجه خیلی ها را با این کارش جلب کرد و
این عملا آغاز کار او به عنوان یک هنرمند بود.
بعدها به کارش ادامه داد و کارهایی چون زن حامله،
پسر، ماسک های یک و دو، فرشته و... را ساخت.
منتقدان حرف های جورواجوری دربارة کارهایش زدند.
بعضی ها گفتند او دارد ابررئالیزمی را که در دهه 60
در واکنش به نقاشی انتزاعی مدرنیستی پاگرفته بود،
در یک شکل دیگر زنده می کند؛
چون در کارهای رئالیست های آن دوره،
کسی زیاد در ابعاد دست نمی برد.
بعضی ها هم نوشتند این اصلا هنر نیست.
یک عده نوشتند اتفاقا بهترین کاری که در حوزة مجسمه سازی فیگوراتیو شده،
کارهای اوست. بعضی ها هم گفتند: کارهای موئک آینه است؛
و انعکاس شورانگیزی از آدم هاست.
نکته این جاست که واقع گرایی موئک،
حالت های انسان امروزی را بازتاب می دهند.
کارهای او صرفا خوشگل و عروسکی نیستند
و شخصیت هایش مثل کارهای کلاسیک، بزرگی شان قهرمانانه نیست.
در چهرة هر کدامشان می شود شکنندگی و انسان گونگی آدم امروزی را دید.
رنه موئک در سال 1958 در ملبورن استرالیا به دنیا آمده.
پدر و مادرش عروسک ساز بودند.
بعدا ساکن انگلیس شد و مدت ها برای عکس های تبلیغاتی، مدل می ساخت.
خانه اش پر بود از عروسک هایی که برای این کار ساخته بود.
از 1996 که فعالیت اش را به عنوان یک هنرمند شروع کرد،
تا حالا، نمایش کارهایش بازتاب زیادی داشته است.
جنس مجسمه های موئک از مواد مختلفی چون فایبرگلاس، مرمر و... است.
این نکته را هم بگویم که مجسمة زن حاملة موئک را
گالری ملی استرالیا 8 میلیون دلار خریده است.

ماسک۱
این چهره خود هنرمند است. درباره این کار نوشته اند:
اگر داخل دهانش را نگاه کنید،
می توانید دندان ها، لثه ها و حتی کمی آب دهانش را هم ببینید.
اگر برای چند دقیقه کنارش بایستید، شاید صدای خُر و پف اش را هم شنیدید

مشکل می شد تشخیص داد کدامشان واقعی اند
و چه کسی دارد پشت سر چه کسی حرف می زند
ماسک 2
این هم پرتره دیگری از موئک . ابعاد هم که دستتان است
ماسک 3
چهره به چهره شدن
این دو تا آدم هم دیدنی است

اما بعید است هیچ بچه ای مایل به بازی کردن
با همچین عروسک عظیم الجثه ای باشد
پسر
مجسمه پسر را دارند به نمایشگاه می برند.
انگار واقعا یک بچه غول زنده را برای نمایش در سیرک آماده می کنند
این هم پاهای پسر

می توانید به عکس کناری نگاه کنید
به خاک مقدس عشق می افتم برگرد،
رو به کعبه مقدس عشق می کنم ،
در برابرش سجده عشق می کنـم وبا
فریاد بـی صدا می گویـم زود برگرد.
بیا وبـمان در هـمیـن دیار عشق ، در هـمیـن قلب بی طاقت بـمان .
من تـحمل این دوری وفاصله را ندارم.
من نـمی توانـم حتـی برای یک لـحظه دوری تو را تـحمل کنم .
من نـمی توانـم حتـی یک لـحظه از یاد تو غافل باشم .
من نـمی توانـم حتـی برای یک لـحظه نام تو را بر زبان نیاورم .
صدایـی که هر روز به من آرامش می داد ودلـم را آرام می کرد
وهر روز با من هـمدل بود وهم درد را روزی است که نشنیده ام.
تو که می دانـی بـی تو نیستم ، پس زود برگرد ، زود.
ستاره ها در آسـمان می درخشند، هرکدامشان تو را یادم می آورند ،
مـخصوصا ستاره های بادبادکی .
نا خودآگاه اشک در چشمانـم حلقه می زند
وقطره های آن به روی گونه جاری می گردد.
دلتنگی عجیبـی سرتاسر وجودم را گرفته است.
چشـمایـم را می بندم ،
خاطرات گذشته جلوی چشمهایـم رژه می روند.
هـمیشه وقتی دلتنگ می شدم ،
توی خیابانـهای شهر پرسه می زدم ،
اما حالا خیلی این دلتنگی با آن دلتنگی فرق دارد .
دست به سوی آب می برم ووضو از عشق می سازم.
رو به درگاه احدیت می کنم وفقط تو را می خواهم.
تو اینجا نیستـی ودل من چقدر بـهانه تو را می گیـرد ،
تو را می خواهد وتو را فریاد می کند .
نوشته هایت را بیش از صد بار خوانده ام وبا هر بار خواندنشان …
لباسهایـم خیس است ومن سردمه وتو می دانـی که این سردی از کجاست؟
یادت هست چگونه آرام آرام
از کوچه پس کوچه های دلـم گذشتـی
وپا به کلبه کوچک احساسم گذاشتـی؟
یادت هست که گفتـی : تـمام آسـمان من خلاصه در چشمان توست
وخواستـی که مراقب آسـمانت باشم .
آسـمان تو این چند روز بارانـی بود ، ابری نبود اما باران می بارید .
تو که رفتی تنها هـمدم ومونس من هـمیـن قطرات باران بودند
که اگر نبودند نـمی دانـم چه بر سرم می آمد.
می دانستم که دوری سخته اما نه به این سختـی.
با آن که می دانستم این دوری خیلی طول نـمی کشه اما …
بغض راه گلویـم را بسته ودستانـم نای نوشتـن را ندارند.
من تـحمل دوری از تو را ندارم ، ندارم ، ندارم
روزی خیس از باران دیدارت می آیم
و در بارانی ترین دیدارمان
همه چیز را
اقرار می کنم
همه ی آن گله هایی
که باید می کردم اما نکردم
می دانم که روزی این سکوت
طولانی ام،شاخه های شکنندهء
چلچله ها غوغا می کنند وسبب
از شاخهء ظریفش می افتد
شاید شاخه ها هم
تحمل
سنگینی
شیرینی سیب
را ندارند و
من
در
اندیشهء
نارنجی فصل
با دلی خالی از
گذشته،سفر نامهء
فر دایم را برایت مرور
خواهم کرد،فردایی
که تو در آن
حضور
داری
فردایی که
با یاد تو آغاز میشود
و در هر سپیده دمش
ذهنم با یاد تو
فوران
خواهد کرد
یه روز از روزای سرد پاییز رفتی از خونه تو بی بهونه
رفتی و رو دلم پا گذاشتی از همون روز
دلم خیلی خونه
من که
هر
روز وشب
لحظه هامو از تو
می خوندم و می سرودم
پس چرا قسمتم اینچنین شد
اصلا تو زندگی من کی بودم؟
یاد روز تلخ آشنایی
که می گفتی
برات
سر سپردم
تو گفتی زندگی بی تو
هرگز
چه ساده
گول حرفاتوخوردم
ولی این که نشد رسم دنیا
خیلی راحت رو دل پا بذاری من رو
با گلای زندگیمون به همین سادگی
جا بذاری،به همین سادگی
جا بذاری
کوچه به کوچه
من عاشقونه به همون
خدا که خوب می دونه از تو
و عشق خوب تو گفتم،
کیه که قدر
عشقو
بدونه
من
مثل یه
چشمه ساده
بودم،تو ولی از دو رنگی
سرودی،من به فکر بدی ها نبودم
حیف که تو از جنس ما نبودی،
حیف که من از همون
روز اول
این
دل رو به تو
ارزون فروختم،
تو خودت
بهتر
از من
میدونی
مثل یه شمع
عاشقونه سوختم
بالم شکسته چاره ندارم دعا کنید
پژمرده شاخه های قرارم دعا کنید
احساس آشنایی من مانده در قفس
وا مانده ای به پشت حصارم دعا کنید
از من گرفته اند حسودان مسیر عشق
دیگر کجا قدم بگذارم دعا کنید
من خسته ام و از سفری دور می رسم
تا بشکفد دوباره قرارم دعا کنید
یاران صفا و تازگی باغتان کجاست
پژمرده شاخه های بهارم دعا کنید
دریا صبور و سنگین
میخواند و می نوشت:
.......من خواب نیستم!
خاموش اگر هستم
مرداب نیستم
روزی اگر برخروشم و زنجیربگسلم
روشن شود آتشم وآب نیستم !!!
با چنین صورت که از معنی پر است
سخت بیمعنی بود صورتگری...
تصور کنید که برای هر یک از شکلکهای یاهو
یا همان Emoticons شعری تصور کنیم
چه شود...
----------------
ز جان شیرینتری ای چشمهی نوش
سزد گر گیرمت چون جان در آغوش
○ نظامی
----------------
لبخند معاوضه کن با جان شهریار
تا من به شوق این دهم و آن ستانمت
○ شهریار
----------------
چگونه شاد شود اندرون غمگینم؟
به اختیار که از اختیار بیرون است
○ حافظ
----------------
به چشمک این همه مژگان به هم مزن یارا!
که این دو فتنه به هم میزنند دنیا را
○ شهریار
----------------
گاهی به نوشخند لبت را اشاره کن
ما را به هیچ صاحب عمر دوباره کن
○ فروغی بسطامی
----------------
خیال حوصله بحر میپزد هیهات
چههاست در سر این قطره محالاندیش
○ حافظ
----------------
عجب عجب که برون آمدی به پرسش من
ببین ببین که چه بیطاقتم ز شیدایی
○ مولانا
----------------
آرامِ دل غمگین، جز دوست کسی مگزین
فیالجمله همه او بین، زیرا همه او دیدم
○ فخرالدین عراقی
----------------
منم شرمنده زین یاری که کردی
همین باشد وفاداری که کردی
○ وحشی بافقی
----------------
بده یک بوسه تا ده واستانی
از این به چون بود بازارگانی!؟
○ نظامی
----------------
ما را همین بس است که داریم درد عشق
مقصود ما ز وصل تو بوس و کنار نیست
○ عبید زاکانی
----------------
چندین شکستِ کارِ منِ دلشکسته چیست؟
ای هرزهگرد مگر نیست کار دگرت؟
○ وحشی بافقی
----------------
مرا هجران گسست از هم، رگ و بند
مرا شمشیر زد گیتی، تو را مشت
○ پروین اعتصامی
----------------
گفتی تو نه گوشی (!) که سخن گویمت از عشق
ای نادره گفتار کجا گوشتر از من؟
○ شهریار
----------------
آخرالامر گل کوزهگران خواهی شد
حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی
○ حافظ
----------------
جمالش کرد حیرانم، چه ماه است آن نمیدانم
که چشم از کشف ماهیت، نمیبندد تأمل را
○ اوحدی مراغهای
----------------
کی توان حق گفت جز زیر لحاف
با تو ای خشمآور آتشسجاف!
○ مولانا
----------------
دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف
ای خضر پیخجسته مدد کن به همتم
○ حافظ
----------------
در راه عشق وسوسهی اهرمن بسی است
پیش آی گوش دل به پیام سروش کن
○ حافظ
----------------
خواهم از گریه دهم خانه به سیلاب امشب
دوستان را خبر از چشم پرآبم مکنید
○ محتشم کاشانی
----------------
می میکشیم و خندهی مستانه میزنیم
با این دو روزهی عمر چهها میکنیم ما
○ صائب تبریزی
----------------
به حال سعدی بیچاره قهقهه چه زنی
که چاره در غم تو، های های میداند
○ سعدی
----------------
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بینهایت
○ حافظ
----------------
تو را زین پس جز فرشته نخوانم
ازیرا که تو آدمی را نمانی!
○ فرخی سیستانی
----------------
آن دگر گفت ای گروه زرپرست
جمله خاصیت مرا چشم اندرست
○ مولانا
----------------
مکن از خواب بیدارم خدا را
که دارم خلوتی خوش با خیالش
○ حافظ
----------------
خواب مرگم باد اگر دور از تو خوابم آرزوست
خون خورم بیچشم مستت گر شرابم آرزوست
○ اهلی شیرازی
----------------
چون نماید به تو این دولت روی
رو در آن آر و به کس هیچ مگوی
○ جامی
----------------
نمیدانم که دردم را سبب چیست؟
همی دانم که درمانم تویی بس
○ اوحدی مراغهای
----------------
گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
○ حافظ
----------------
ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم
○ حافظ
----------------
آه از راه محبت که چه بیپایان است
با دو منزل که یکی وصل و یکی هجران است
○ صیدی
----------------
مرا صائب به فکر کار عشق انداخت بیکاری
عجب کاری برای مردم بیکار پیدا شد!
○ صائب تبریزی
----------------
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی
○ انوری
----------------
گر به خشم است و گر به عین رضا
نگهی باز کن که منتظریم
○ سعدی
----------------
من مریض درد عصیانم که درمانم تویی
دردمند اینچنین محتاج درمان شماست!
○ محتشم کاشانی
----------------
من چون نزنم دست که پابند منی
چون پای نکوبم که توئی دستزنان
○ مولانا
----------------
حبابوار براندازم از روی نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
○ حافظ
----------------
مرا که سِحر سخن در جهان همه رفته است
ز سِحر چشم تو بیچاره ماندهام مسحور
○ سعدی
----------------
این بدان گفتم که تا هر بیفروغ
کم زند در عشق ما لاف دروغ
○ عطار
----------------
مجلس تمام گشت و به پایان رسید عمر
ما همچنان در اول وصف تو ماندهایم
○ حافظ
----------------
ای غایب از نظر به خدا میسپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
○ حافظ
----------------
این هم آخری:
اتل متل توتوله
گاو حسن چه جوره!