صید یک ماهی عجیب در استرلیا

صید یک ماهی عجیب در استرالیا

 

 

عجب ۰۰۰

مغزم کار نمی کند.

انگار کرکره اش را کشیده پایین و

رو یش نوشته : تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد.

 و من همیشه بی خبر هم نمی دانم که

این اطلاع قرار است کی از راه برسد.


     از حوصله ام نپرسید که که آن هم کار و کاسبی را تعطیل کرده

 و رفته به شهرش.

 اینجانب بی مغز را بگویید که حتی نمی دانم 

 شهر حوصله ام در کجای این دنیا ی بی سر و ته اما کوچک قرار دارد.


      حالا من هم بی مغز و بی حوصله سر کوچه زندگی ام نشسته ام

 و انتظار می کشم و تند تند هسته های تلخ زمان را می خورم.


     هر از گاهی مغز یا حوصله ام را از دور می بینم که

 می خواهند بر گردند سر جای اولشان

 اما وقتی به من و کوچه زندگی من

 و آدم هایی که تو کوچه من رفت وآمد دارند ،

 نگاه می کنند : راهشان را کج می کنند و بر می گردند .


     من هم هر چی صداشون می زنم و

دنبالشون می کنم اهمیتی نمی دهند و خیلی سریع دور می شوند


     خیلی وقت می شود که احساس می کنم

یک جای  این انتظار ایراد دارد و

 من باید کاری کنم اما خوب خودتان که بهتر می دانید

 کجاست مغز یا حوصله ای که کارها را درست کند...

بهای دانستن...

 خدایا امروز می خواهم با تو حرف از  چیزی بگویم که

 تا حال با تو نگفتم که مثل سنگی بزرگ بر شانه هایم سنگینی می کند .

 نمی دانم من در جهل خود گمراهم یا مردمان در جهل خویشتن!


هر چه بیشتر سعی میکنم خوب باشم بیشتر بد می بینم،

 هر چه بیشتر سعی می کنم انسان باشم نا مردمی بیشتر می بینم،

 هر دستی را که با صداقت جلو بردم با نیرنگ پاسخ دادند،

هرچه بر خشم خود فایق آمدم بیشتر بر من چیره شدند،

 هرچه دلی نشکستم و دلی به دست آوردم   دلم را بیشتر شکستند،

 هر چه صبوری کردم آماج نیرنگ ها بر سرم بیشتر بارید،

هر چه سعی می کنم دنیا را زیبا ببینم

 دنیا با مردمانش در نظرم منفورتر جلوه میکند.

 کاش می شد به سرزمینی رفت که احدی از بندگانت در آنجا نباشد

 تا باخود باشم و با تو.

 دریغا که زندگی بی مردمان با همه ی

 نا مردمی ها یشان امکان ندارد.


خدایا انسان بودن چه قدر سخت و دردناک است.

آنجا که باید دستی بگیری اما نتوانی.

آنجا که هر چه فریاد بر می آوری احدی نمی شنود

 و یا نمی خواهد بشنود.

 آنجا که می دانی تمامی حقایق تلخ را.


خدایا بهای دانستن چه قدر سنگین است.

 حقایق چنان جلوه می کنند که دیگر فرصتی

 برای دیدن آراستگی ها باقی نمی ماند.

والبته با دیدن این حقایق دیگر زیبایی،

 معنای خود را از دست می دهد.


آه، چه قدر دلخسته ام .

 کاش می شد همانند مجنونان به همه چیز خندید و همه چیز را ندید گرفت.

 خوشا به حالشان که زندگی را همان طور که

دوست دارند می بینند نه آن طور که مجبورشان کنند.


نمی دانم من اشتباه می بینم یا تمام این ها واقعیت دارد.

چنان فکرم مشوش است که دیگر خوب را از بد نمی توام مجزا کنم.

 گاهی اوقات با خود می گویم شاید من اشتباه می کنم

و عینک بد بینی بر چشم گذاشته ام.


دنیا زیبا است و مردمانش زیبا تر از آن . به راستی چنین است.


اما چرا من این گونه فکر می کنم؟؟؟


کسی هست سوالم را پاسخ دهد؟

دوست دارم ...

فراموشم نکن
 
اسمت را برای همیشه در قلبم ننوشته بودم
و عشقت را برای همیشه در دلم جای نداده بودم
ولی حالا که این کارا کرده ام برای همیشه دوستت خواهم داشت
وهیچگاه و در هیچ مکانی از کاغذ و برگه قلبم حذف نکرده و نخواهد کرد
پس: دوست دارم
دوست دارم یه عالمه دوست دارم به وسعت یه آسمون
به وسعت سیارمون دوست دارم به خاطر مهربونیات؛
به خاطر صبوریات دوست دارم نه در هوس بلکه مثل یه بت پرس
راحتت کنم دوست دارم تا آخرین نفس؟
 

اه زندگی ۰۰۰

آه زندگی
بگو با من از عشق من
از او که سالها مرا در بر گرفت بی منت
او که اعتبار اسمش را درنبض من نهاد
و غرورش را در شمارش
تقدیر من رها کرد
از او که پرواز من بود
و روحش اقتدار قرن نو.
..
آه زندگی
از عشق من بگو
که اکنون
در کجای حادثه زخمیست
بگو که فریاد کدام سایه
سکوت او را درید
و ضجه های
کدامین تردید
کابوس خوابهای او شد.
بگو بگو از عشق من
از او که مرا
در پناه راز خویش پروراند
و دستانش
در این بادهای وحشی جنون
در خاک مضطرب من
دانه های عاشقانه کاشت
...
آه زندگی
با من بگو از عشق من
بگو از جاده های بی ترحم
از این تقدیر ملتهب
بگو که عشق من چه می کشد
در آن حصار نانجیب
بدون ذره ای امید.
...

آه زندگی
بگو که این زمانه ی بی فرجام
با عشق من چه کرد
بگو که کدامین پایان
انتقام خویش را از او گرفت
و اشک کدامین معشوق
در چشم او نشست
بگو که به جرم
کدامین قانون می شکند
در این دیار بیمار.
...
آه زندگی
از عشق من بگو
از جاده های بی ترحم.

فردا روز دیگریست۰۰۰

دلم آتش می گیرد از نامردمیها ...

از بی عشقیها ..

از نگاههای سرد در کنار آغوشهای گرم ....

دلم .. دلم ...

 آخ که دلم چه واژه تکراریست !

کاشکی همیشه ..

 هر روز سال بهار بود ...

 کاشکی دلهای شکسته را راه فراری بود

و اصلا کاشکی کسی دلش نمی آمد دلی را بشکند

 و کاشکی کلمه کاشکی اصلا نبود !

گله ... گله ... شکوه ..

اسارت ذهن و شلاق احساس گناه...

 خدایا در لحظاتی که تنهایی و بی لذتی وجود مرا احاطه می کند ..

 مرا در آغوش گیر و ببین که من برای تو خویش را

 تا لبه پرتگاه گناه کشانیده ام

و ببین که کودکانه گاهی تو را به باد قضاوتهای عجولانه خویش گرفته ام ..

 ...

 مرا در برهوت سؤالات بی پایان رها مکن ...

چون همیشه دستگیرم باش و مرا از خویش برهان

 که زهر «‌من » تو را از من خواهد گرفت

 اگر نگاهم نکنی مرا نزد خویش بخوان

و به من یاد بده معنی عشق چیست؟


زنده ام به عزت خویش و نمرده ام به خاطر رحمت تو

و پیوسته صدایی در من فریاد می زند

 فردا روز دیگریست

 هر چند که صدا غمگینانه باشد

"ای کاش هیچگاه از درخت انجیر پایین نمی آمدم"

تنها چیزی که می خواست  یه سبد گل رازقی بود

 

و یه دنیا ترانه که بریزه به پای درخت عمرش

 

 و به ثمر نشستن نهالِ آرزوهاش رو ببینه.

 

.تو کتابِ زندگیش، تنها برگی رو که ورق نزد برگه خوشبختی بود.

 

تنها چیزی که دستهاش رو از کمر نینداخته بود

 

 قصه ی لیلی بود و فرهاد که کوه رو می خواست جا به جا کنه.

 

تنها چیزی که سرش رو از آسمون به پایین نینداخته بود

 

 شوق دیدن ستاره هایی بود که از اون بالا بهش چشمک می زدن

 

 و لبخند پر از مهرشون رو نثارش می کردن.

 

تنها تکیه اش به پاهاش بود که هنوز اون رو

 

محکم روی زمین نگه داشته بود

 

و بار گناهی  که هنوز کمرش رو خم نکرده بود.

 

کوله باری که هنوز اونقدر ها پر نشده بود

 

 و از این بابت هنوز می تونست بادی به گلوش بندازه.

 

اما..

 

اما گمونم خیلی به خودش مطمعن بود .

 

نمی دونم شاید هم فراموش کرده بود که از هر چی بترسه به سرش میاد.

 

یه دفعه چشم باز کرد و دید تمام رازقی هاش پر پر شدن...

 

نهال آرزوهاش خشکیده و دفتر  زندگیش خیلی خیلی خط خطی شده.

 

دیگه حتی به آسمون هم نمِی تونست نگاه کنه..

 

آخه ستاره ها دیگه بهش لبخند نمیزدن

 

 هیچ،بلکه روشون رو هم ازش بر می گردوندن.

 

حالا حتی پاهاش تاب تحمل تنش رو نداشت.

 

آخه کوله باری رو که سبک به دوش داشت حالا یه دفعه پر کرده بود

 

 از سیاهیهای ریز و درشت ِ گناه

 

که روز به روز اون رو بیشتر در خودش گم می کرد.

 

حالا کمرش خم شده بود.

 

حالا دیگه نمی تونست به خودش،

 

به گذشتش و به سبک بودن کوله بارش بباله.

 

حالا دیگه هیچی نداشت.

 

جز یه کوله بار گناه..

 

یه عمر هدر رفته..

 

یه سیاهی ِ مطلق جلو چشماش و

 

 یه دنیا اشک زیر پلک هاش و

 

 یه جاده که باید به اجبار تا آخرش می رفت و

 

 می دونست آخرش کسی انتظارش رو نمی کشه..

 

حالا با این وضعیت چی داشت بگه؟..

 

هیچی!!

 

نه راه برگشت داشت و نه راه رفت.

 

فقط این جمله توی ذهنش مدام زنگ می زد:

 

"ای کاش هیچگاه از درخت انجیر پایین نمی آمدم"

 

 

تنهایی

سرم با دیگران گرم است ، دلم با تو.

 دلم را استوار کرده ام، که دل نبندم.

 نه به چشمهای بیگانه ای.

 نه به حرفهای بیگانه ای.

 می خواهم آزاد باشم.

 از قید تملک خود و دیگران. تا بود،

 برای خود می خواستم. و حالا...

و حالا نشسته ام دراین اندیشه، که آیا راست اندیشیده ام.

 یا کجراهه پیموده ام.

 راه کج نبود .

نگاهم، به پیش پای بود. دوردست ها از من دریغ شدند ،

 من از تو . و تو، در دوردستها بودی.

بیش ازاین دید ندارم. کور شده ام. کر شده ام.

 

 نه ،خودخواه شده ام.

 همه را برای خود .

 تو را برای خود،

می خواستم . می خواهم .

 و خودخواهی از کوری هم بد تراست.

گیجی ام را روی دیوار تنهایی ام نقش می کنم.

 بومهای رنگ شده را می شکنم.

 شکستن ، عصیان است. باید عصیان کنم.

 کسی که ازعصیان بهراسد، سزاوار مرگ است.

 می خواهم زنده بمانم. می خواهم عصیان کنم.

منتظر باش . برمی گردم. با دستهایی پر از تو . دلی خالی از خود. با سیبی سرخ.

منتظر باش. بر می گردم. با تابلویی نقش شده از من ، در کنار تو.

بومت را بشکن . مرا نقش کن. من ، تنهایی هستم !!!

                                                

سکوت

سکوتت را ، سکوتت را نمی فهمم

از اینکه روز اول

گفته بودی دوستت دارم

و حالا بی خبر رفتی

من آری

        حس و حالت را نمی فهمم

تو را همچون خدایان می پرستیدم

و اینکه گفته ای از پا فتادی

        روزگارت را نمی فهمم

و روزی ، روزگاری

شاد بودی

سر خوش و خندان

و اینک خسته و تنها

            دلیل گریه هایت را نمی فهمم

و من با آنکه می دانم

تو هر گز بر نمی گردی

بگویی دوستت دارم

ولی دلخوش به این هستم که خوشبختی

یکی چون من نصیبت نیست

            دریغا گفتنت را ، حرفهایت را نمی فهمم

نگفتم تا ابد باید بمانی پیش من ،اما

             دلیل رفتن این بی صدایت را نمی فهمم

به آتش می کشی کاشانه اندیشه هایم

و اینکه ساکتی

           صبرو قرارت را نمی فهمم

تو مستی ، عاشقی

دیوانه ای ، دائم خرابی؟

و اینکه باهمه خوبی و با من بد

                       دگر حرف حسابت را نمی فهمم

 

 

 

" همتا کوه "

همراهی همراهان، نیمه راه مانده است.

ازهمپایان جزیک چند،باقی نمانده.

دفتری ازنانوشته ها ماند و این من بی صبرو قرار.

شکوفه های انتظارسربرنمی آرند.

طاقتم روبه سراشیبی نهاده است .

دوری از بهارسزاوارمن نیست.

مرابه گلهای پیوندمان آرزوها بود.

وامیدم را به دستهای مهربانت دوخته بودم،

 که شاید تنهایی ام را رونق بخشد.

و کلبه حقیرزندگی ام را به مهمانسرای مردان بی ریا بدل سازد.

و اینک در ازدهام این همه حسرت و دوری،

 چلچراغی ازنام تو برسقف خانه تنهایی ام آویخته ام.

 که ازمهرتابان نیزافزونترنورمی پراکند.

مرا تاب این همه روشنی نیست.

چراغ دل به آرزوی دیدار روشن داشته ام.

و صبرم را بر دشت سبزامید کاشته ام

 تا مباد خشکسالی ایام نبودنت ویرانش سازد.

هیچ باورم میداری که بدینسان تو را برمعبد دلتنگی هایم ،

پرستشگاه زمزمه های عاشقانه خود کرده باشم؟.

 هیچ باورمیداری درنبود تو ،

 هزارمرتبه کشتی ساخته ام،

 تا نوح چشمهایت به اشارتی آب برسرزمین خشک و بی محصول امیدم بیفکند؟

هرکسی راه به خیر خویش می برد.

 جزعاشق که تلاشش خیردیگری و دیگران است.

کاش این همه از قافله قاصدکهای محبت دورنمانده بودیم .....

سبدی ازگلهای ُرز برای مزاربی سنگ و نشان تردیدهایم نثارمی کنم.

که دیری است کسی برای رفع ابهامهایش قدمی برنمی دارد.

وپرسشی از خرمن سوالهایش را پاسخ نمی گوید.

ازطعنه و نیش دوستانه، گلهای محبت نمی روید.

 هرزه علفهای کینه اند که درتردیدها می رویندومی بالند.

باغبانی چون تو باید ، تا درختهای سیب زندگی مان از خطرهای درکمین، درامان باشند .

 پاییزسرد که ازراه رسید صبورانه تاب آوردم.

تا پاسبانی کنم ، نهال تازه کاشته دوستی مان را.

چه سرمایی برمن بارید درزمستان بی کسی ام.

شباهنگام دراشکهایم غرق می شدم.

وصبحگاهان با تپشهای دلهره قلبم از جای برمی خاستم.

لرزش دست و پایم را زیر لحاف خیس ازاشکهایم پنهان می کردم.

 در خود می باریدم ،

 کوچک می شدم.

 کوچکترازصدای جیرجیرکی که زیر پای کفش عابری لگد مال شده باشد.

اینگونه ،خبرزنده ماندن ُرزها را برای بهار بردم.

 بهاربوی تو را می داد.

بهاریعنی تو ،

 وقتی که لبخند می زنی. وقتی که سلام می کنی.

وقتی که سلامت باد می گویی.

 زیرسایه نگاه توست که می شود تا همیشه سبز بود.

 بهار بود.

 سلامت بود.

تو آغازروئیدن بودی.

و باغ را گمان رفتن توهرگزنبود.

 رفتنت دل جاده های هرازرا که به چالوس سرازیرمی شوند به دلهره انداخت .

 چندی است ،ازهرازکه نه ، ازدماوند سقوط کرده ام.

 آیا هراز دردی دردل داشت که مرا تاب نیاورد؟.

 یا درد من بیش ازطاقت سنگهای سرد و یخزده دماوند بود که ازهم فروپاشید؟

دیدنت گناه نیست.

و انتظارحماسه ای است که گاه برمتن شاهنامه دوستی های صادقانه رقم می خورد.

 وعشق یک حماسه است.

 و حماسه ،به نبرد نیست.

 به گذشت و ایثاراست.

 حماسهً عشق درمیدان صداقت، مبارزمی طلبد.

 وآنکه درتیردان سینه اش، محبت انباشته باشد، تیربه هدف دیدارخواهد زد.

 ودیدار،به دیدن نیست. به دوست داشتن است. به فهمیدن است.....

عبورگامهای من همراهی تو را طلب می کنند.

 با هراز،ازتوسخن گفتن بیهوده نیست.

 کهن اشیاء ، کهن دردها را می فهمند.

 و کهن زخمهاست که می میراندم.

و من در سینه خود، کهن زخم دوری ازتو را دارم

.زندگی جدالی است بین صداقت و شقاوت.

و آنکه دوست داشتن نمی داند،

از مرتبه دوستی دوراست.

یادت را همیشه برذهن و زبانم جاری و ساری نگاه می دارم.

 وهرکجای این البرزبلند که باشی،

 سلام من نثار توست.

و خوبان را دل به چنگ آوردن ،جزبه سلام گفتن و سلامت خواستن راه نیست.

باید البرزرا ستود که دردامنش ،تو را به زمینهای بی آدمیت هدیه داد.

 و آسمان چقدر کوتاه است وقتی می خواهم ازقامت اندیشه های تو ،

 بوسه های زندگی را بچینم.

خلوت خانهً آرزوی من، گوش به زنگ قدمهای توست.

 با آرزوهای در سینه مانده، آب و جارو می کنم ،

 خیابانهای دلهره را.و آه سینه سوز درونم ،

گرد و غباراز مقدمت دورمی کنند.که مباد پریشان گردی.

 که مباد پشیمان گردی.

ای آسمانی !

ای همتای تا بی نهایت بزرگ !

 ای دور نزدیک!

ای خواسته همیشه و هر جا !

معبدی در دماوند بنا کرده ام به نام "همتا کوه" که ازبلند ترین قله های جهان نیز بلند تراست.

 و دربالاترین نقطه آن حتی می توان درخت سیب کاشت ،

و گلهای ُرز را حتی درزمستان دردل باد پروراند.

سپاس عالم و آدم نثار سینه های صادق و صمیمی .

که عشق را بر سفره خانه دل آدمیان می نشانند،

تا آدمی ازنفس کشیدن درمیان زمینیان وآسمانیان خجل نباشد.

 و آنکه عاشق است همه چیز دارد.

 و آنکه راه دوستی نمی شناسد ،

 ازراه آدمی بدور است.

ای همتای بی همتا !

خوش بحال دماوند که می تواند هرروز تو را

 بر سکوی خانه ات با لبخندهای مهربان همیشگی ات تماشا کند.

 که بیدارمی شوی تا عطر دوستی پراکنده کنی.

دماوند نیستم ،

اما بر" همتا کوه " معبدی دارم که دلتنگی هایم را درآن نمازمی کنم.

و شهری دارم  که تا منزل تو به اندازه دو سیب فاصله دارد!.

 و من چقدر خوشبختم که با این همه دوری ،

 این همه به تو نزدیکم .

 به اندازه دو سیب !