

کافیه به خودم یه کم انرژی بدم :
من میتونم
من میخوام
من میرسم به هرچی که صلاحمه
من کسی رو از دست ندادم کسی منو از دست داده!
من فرصت زیادی دارم
واسه داشتن و پیدا کردن اون چیزایی که میخوام
اما ممکنه هر کسی این فرصت منو نداشته باشه
زمان از دست رفته شاید کمتر از زمان بدست نیامده باشه
اینبار نباید زمانو از دست بدم
امروز اولین روز از ادامه زندگی منه
این بهترین فرصته که نباید از دستش بدم
فقط کافیه به خودم بفهمونم و باور کنم با تمام وجودم :
من هستم نفس میکشم کار میکنم فکر میکنم
از همه مهمتر چیزی دارم واسه تجربه کردن
یکی اون بالا شایدم این پایین تو قلبم
تو روحم نزدیکتر کنار رگ گردنم مواظبه منه
من دارم اونو با نا امیدیهام از خودم نا امید میکنم
من امیدوارم چون امیدم به اونه
با همین واژههای معمولی با خــــدا حرف میزنم هر شب
گرچه آن سوی آسمان برپاست، شب شعر ستارهها در شب
حرفهایم گرچه تکراریست، جملههایم گرچه بی معناست
تا زمانی که با خدا هستم، اسم هر گفت وگوی ساده، دعاست

دلم هوای نـوشـتن کرده بود امشب ...
باد و بارانی بود اندرون دلم ...
و صدای چند کلاغ و جیرجیرک ...
کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن !
خوب ... برای که بنویسم حالا ؟
تازه ، برای کسی هم که بنویسم ، چه کسی ببرد برایش ؟!
یادم آمد ...
آدم برای خدا چیزکه بنویسد و بگذارد زیر فرش ،
خدا خودش برمی دارد ... !
پرشدم از شوق برای نوشتن ...
دراز کشیدم روی زمین و دستی
زیر چانه و دستی بر روی کاغذ !
نوشتم :
سلام ، محبوب من ... !
چقدر دوستت دارم ... خودت میدانی !
چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی ...
صدای خروس و کلاغ را که می پیچانی در هم و
نسیم را می وزانی بینشان ...
آدم حالی به حالی می شود !
هیچ دلبری نمی تواند مثل تو ، همین اوّل صبح ،
دل آدم را اینطور ببرد !
خورشید هم ناز می کند مثل خودت ... !
آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم
و داغش می کند با سرپنجه هایش !
تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی !
معشوق صبور من ...
می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم در خواب ،
می آیی به پیشم !
دستت را حس می کنم که روی پیشانی ام
دانه های شبنم می کارد ،
رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح
مثل آتش ... داغ و مثل آب ... شفـاف
اگر تو نبودی "تو" معنی نداشت !
تو تمام " توی" منی ...
اگر می بینی چشمم به در می ما ند
نه اینکه یادم رفته " تو" هستی !
که می دانم هستی در کنارم ...
منتظرم کسی بیاید و ببیند ، چقدر "تو" هستی !
و برود و بگوید کسی نیاید !
معبود من ...
اگر دیدی روز کسی در کنارم بود
خودت می دانی و می فهمی که به یقین تکه ای از "تو"
را با خود داشته که رهایش نکردم !
مگر نه اینکه " تو" غرق در زیبایی ها هستی !!!
گل را اگر ببویم ، لذتش از بوی توست !
مطلوب من ...
سرم را گاهی بگیر بین بازوانت !
مرا به آغوش بکش ...
نکند یادت برود که سخت نیازمند توام !
من اگر یادم برود تقصیر توست که یادم نمی اندازی
تو باید مرا بارور کنی !
از تمام خواستن هایم !
تو خیلی خوبی !
برای کسی که دوستت دارد
و برای کسی که یادش رفته دوستت دارد ...
مهربان من ...
می شود از این به بعد بنویسم برایت؟
چرا نشود ...
راستی یادت نرود !
آن " تویی" را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ...
(( چون می دانی :
گاهی حس می کنم خود تو خیلی بزرگی
برای اینکه دوستت داشته باشم ،
یک توی کوچکتر را به من بده
تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو ))
***
تو چقدر مهربانی ...
مواظب خودت باش ... !
***
نامه را تا کردم و سراندم زیر گوشه فرش
خدا خودش یاد دارد
کاش جوابش را بدهد
ندهد هم می دانم که می خواند
چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد ...
که برایش چیز بنویسد !
صدات می کنم آقا صدا که نه ، فریاد!
ببین چقدر خرابم ، خراب و بی بنیاد
نه اینکه از تو بخواهم دوباره برگردی!
تو آرزوی محالی شدی که رفته به باد
دلم گرفته ، شکسته ، گسسته! می فهمی؟!
شبیه بم شده اما نمی شود آباد!
و هیچ حرف و حدیثی برام مرهم نیست –
- به غیر از اینکه تو هم گاه گاهی از من یاد....
چقدر گریه ی پنهانی و نقاب غرور؟!
بدون تو همه چی هست غیر ِ یک دل ِ شاد!
و عشق و ! زندگی و ! سایه بان آرامش !
خلاصه هر چه خدا از ازل به انسان داد!!
اشاره کن به من از دور دست های خیال
که باز پر بکشم سوی تو ، رها ... آزاد
اگر چه با پر زخمی ، بدون ِ اوج و صعود!
ولی به شوق تو با گرمی و تب مرداد !
اگر دوباره بیایی ، اگر... اگر.... آقا؟!
کدام مسخره ای واژه ی اگر را زاد؟!
که من برای ابد در « اگر ... اگر ... » ماندم!
و رفت زندگیم توی نا کجا افتاد!!!
می نویسم از تو!
از تو ای شادترین ای تازه ترین نغمه دوست داشتن.
تو که سر سبز ترین منظره ای
تو که سر شار ترین عاطفه را نزد تو پیدا کردم
و تو که سنگ صبورم بودی
در تمام لحظاتی که خدا شاهد غصه واندوهم بود
به تو می اندیشم! به تو می بالم!
روزها می گذرد
دوست داشتن ما رو به خدایی شدن است
رو به بهتر شدن از هر حسی
که در این غالم خاکی پیدا می شود
دوستت دارم از همین نقطه خاکی تا عرش
دوستت دارم
از زمین تا به خدا
کلمات در مقابل مهربونی تو برای نوشتن کم میارن
عقلم اگرمست شراب است
دل من را اما عشق تو دربند کشیده است
می دانم که ساعت ها فاصله داری تو با من اما
فریادی از در و دیوار وجودم بر می خیزد
که تو اینجایی!
به اتاق کوچک و نیمه روشنی پناه می برم که درگوشه ای
جدا از خنده های مستانه ی ما
تمام طول شب را خلوت کرده است
و معصومیت پلک های باز پنجره اش را می نگرم
که رو به تیرگی نیمه شب شهر
خیره مانده است بی صدا
به تماشای شهرمی ایستم
و بر صفحه سیاه آسمان
ابر سفید نفس هایم را خیره می مانم
کوچکی و گرمای ابر نفس هایم را
میهمان وسعت و سرمای آسمان شب می کنم
و آنگاه که این ابرها می دوند تا در سیاهی شب حل شوند
صورت زیبای تو را می بینم
.......
چه رویای زیبایی!
رو دررویم می ایستی
و نگاهم می کنی
نیم خیز می شوم تا به صورتت نزدیک تر شوم
وآنگاه با جنونی مستانه ازعشق
بوسه ای بر می گیرم از لبانت
و آرام در گوشت نجوا می کنم
که دوستت می دارم نازنینم
..........
می دانم که ساعت ها فاصله داری تو با من اما
فریادی از در و دیوار وجودم بر می خیزد
که تو اینجایی!
تو اینجایی .......
صدایی از دور می رسد به گوش
نجوایی کودکانه که لبریز می کند ذهن خالی ام را
از تیزاب سکوت!
روزن ماه چشمانم را شفا می بخشد
نسیم مهر وزیدن از سر می گیرد
بر سجاده عشق
مریم سپید اهورایی نام ترا نقش می کند
غوغای عجیبی ست!
فروهرها یک به یک فرود آمده اند...
چه لحظه باشکوهی ست!
جهانی که در غرش آسمان دو نیم می شود !
و اینک ،
حلقه عشق ما خواب دنیا را می آشوبد
و ماه ،
از نگاه سبز تو نور می نوشد