هنر رقص

هنر پنجم یا بهتر بگم رقص  
 
 
رقص یا فَرخه (واژه پارسی آن) معمولاً به حرکت‌های انسان که برای بیان یک حالت انجام می‌گیرد گفته می‌شود. رقص می‌تواند در یک محیط اجرایی، روحانی یا اجتماعی اجرا شود. واژه رقص همچنین برای نشان دادن جنبش‌های موزون و ترازمند جانداران و اشیاء دیگر بکار می‌رود مانند رقص برگ‌ها، رقص جفت گیری در جانوران یا رقص باد.
رقص به عنوان هنر پنجم از هنرهای هفتگانه به شمار میآید .
رقصنده
به افرادی که به انجام رقص می‌پردازند «رقاص» می‌گویند و به خود رقص، رقصیدن یا رقص گفته می‌شود. در زبان پارسی واژه‌های دیگری از جمله پای بازی، فرخه، وَشت، پایکوبی و دست افشانی نیز رقص گفته می‌شود. به هنر ترتیب دادن یک مجموعه از رقصها، رقص‌پردازی یا رامشگری می‌گویند.

از رقص‌های مدرن و فولوکوریک می‌توان به لورینگ دنس اشاره نمود که با آهنگ پاپ و حرکاتی سنتی ابشاری زیبا را تصویر می‌کند که در نوع خود در بیشتر مجالس در حال پاگرفتن است.یکی از رقصهای سنتی ایران بابا کرم است که مخصوص مردان بوده.
در میان اهل تصوف رقصیدن از جایگاه و مقام بالایی برخوردار بوده و هست البته رقص اهل تصوف را سماء مینامند که در اوج سماء ؛ صوفی به حالتی روحانی و سیر و سلوک عرفانی میرسد
 

 

 خیلی وقت بود می شنیدم همه می گن قرص اکس

و هیچکسم چیزی نمی دونست در موردش


تا آخر رفتم دنبالش


قرص ایکس یا ال.اس.دی


ال‌اس‌دی دارویی نیمه ترکیبی است که در لابراتورهای پیشرفته از اسید لیزرتیک بدست می‌‌آید. این ماده به صورت طبیعی در قارچ گندم سیاه (زنگ چاودار) وجود دارد و از مهمترین و قوی‌ترین داروهای شیمیایی توهم‌زا است.
طرز شناسایی ال.اس.دی


ال.اس.دی به صورت گرد سفید رنگ، قرص، کپسول و همچنین مایعی صاف و روشن و بدون رنگ و بو یافت می‌شود. تشخیص آن از طریق رؤیت و به صورت ظاهری غیر ممکن است و وجود آن را می‌توان از طریق آزمایشات تحلیل کمی و کیفی مورد تایید قرار داد.


اثرات ال.اس.دی


پس از آنکه ال.اس.دی وارد بدن انسان شد ممکن است 20 تا 120 دقیقه هیچ اثری در بدن پدیدار نشود. اما تاثیر آن پس از 2 الی 3 ساعت پـس از جـذب آن پـدیـدار می‌شــود و کم کم به اوج خود می‌‌رسد. اعتیاد به ال.اس.دی نوعی اتکا روانی به آن است. یکی از مهمترین عوارض مصرف این ماده تیره شدن مردمک چشم است که بطور کامل در مقابل نور واکنش نشان می‌دهد. حالت تهوع، استفراغ، سرد شدن بدن و لرزش در بسیاری از اوقات در بدن بیمار مشاهده می‌شود.
از دیگر علائم مصرف این ماده، خطوط رنگینی است که به هنگام بسته شدن چشم‌ها در منطقهء بینایی پدیدار شده و حرکت می‌‌کنند. همین خطوط ممکن است به صورت اشباح و رویدادهای نامفهومی در نظر بیمار پدیدار گردد و یا چهره افراد و سمبل‌های رویایی دیگر را به خود بگیرد. اگر شخص معتاد به ال.اس.دی چشم‌هایش را باز کند، رنگ‌ها را اشباع‌شده‌تر خواهد دید. عمق تصاویر و اشیاء در نظرش تشدید خواهد شد و بعد تصاویر طولانی تر می‌شود. اشیای ثابت ممکن است در نظرش به حرکت در آیند و به عمق کابوس‌های مختلف خواهد رفت و گاهی‌ چیزهایی پیرامون خود خواهد دید که سایرین توان دیدن آن را ندارند. در این حالت توهمی اشیا در نظر بیمار نوعی زیبایی و معنا پیدا می‌کنند.
در بعضی افراد معتاد نیز خلاف این عادت دیده می‌شود. مثلاً قدرت شنوایی تشدید شده و زمزمه‌هایی نامفهوم در آن می‌‌آمیزد. ذائقه، شامه و لامسهء معتاد به صورت‌های گوناگون تغییر می‌‌کند و تجارب، توام با هراس و وحشت و درد است. مغز کار عادی خود را رها می‌کند و در خیالات غرق می‌شود. تفکرات منطق کمتری در ذهن شکل می‌گیرد. خود و شخصیت فرد خرد شده و درک وجود خود متغیر می‌گردد و در نهایت معتاد تمامی وجود، فکر و شخصیت خود را از دست می‌دهد. اگر این تغییرات شدید و ضربه‌زننده به صورت وحشت و از خود بی‌خود شدن ادامه و رشد پیدا کند، باعث مختل شدن تعادل روانی معتاد خواهد شد.
مصرف بسیار کم این ماده (حدود نیم میلی‌گرم) نیز خطرناک است و ممکن است پس از استعمال آن علائم مسمومیت شدیدی از قبیل پیدایش اختلالاتی در سلسله اعصاب خودکار، بی نظمی در حرکات انبساط حدقهء چشم، اختلالاتی در ضربان قلب، قابلیت تحریک شدید و حالت تهوع را به دنبال می‌آورد که این اختلالات با احساس خوشی و خنده‌های ناگهانی بدون علت و ضعف عمومی در بدن و اضطراب و نیز اشکال و تصاویر رنگی کاذبی در نظر شخص ظاهر شده که تخیلات بی‌اساس ایجاد می‌کند، همراه است.
این ماده امراض مغزی ایجاد می‌کند و عوارض روانی حاصله از آن، بیش از همه شباهت به انواع اختلالات روانی از ردیف شیزوفرنی یا نوعی از جنون‌های آنی دارد. این ماده ارزان‌ترین نوع مواد مخدر است که تاکنون مورد استفاده قرار گرفته است که می‌تواند افراد بسیاری را به عالم وهم و خیال و جنون روانه سازد و از این رو است که مصرف این ماده بر خلاف سایر مواد مخدر به حالت اجنماعی در آمده و گروه گروه قشر جوان به سوی این سم مهلک کشانده می‌شوند.
بسیاری از مصرف کنندگان حواس پنجگانه‌شان تحت تاثیر این ماده قرار می‌گیرد و احساسات دروغین در آنها ایجاد می‌شود و آنها احساس می‌کنند قادر به پرواز هستند و به همین دلیل از ساختمان‌های بلند خود را به بیرون می‌افکنند و جان خود را از دست می‌دهند
.
آزایش هایی نمایانگر توهم‌زا بودن ال.اس.دی

در گربه‌هایی که ال.اس.دی به بدن‌ها آن‌ها وارد شده بود مشاهده شد که تغییر حالت روانی موجب آن شده که بر خلاف حالات طبیعی گربه از موش ترسیده و پا به فرار بگذارد. تاثیر این دارو بر روی عنکبوت‌ها نشان داد که این حیوان با سرعت و مهارت عجیبی شروع به تنیدن تارهای پیچیده و درهم و نامنظمی می‌نماید و بررسی رفتار سربازانی که پس از استعمال ال.اس.دی از آنان فیلم برداری شده بود نشان می‌داد که آنان موقعیت خود را درک نکرده و قادر به انجام دستورات فرمانده خود نیستند.
 
روش درمان بیماران ال.اس.دی


درمان شامل فراهم کردن یک محیط آرام، آرام بخشی با نوعی دارو (لینزو دیازپینها)، مایع‌درمانی (هیدراسیون) و مصرف هالوپریرول در موارد توهم‌های وحشت‌زا است. ساکشن معده (مکیدن یا مکش) و اسیدی کردن ادرار به کمک کلرید آمونیوم یا اسید آسکوربیک برای افزایش دفع می‌تواند مفید باشد.
 

سراغ از من نمیگیری

سراغ از من نمی گیری گل نازم
نمی شناسی صدای کهنه ی سازم
نمی دونی مگه اینجا دلم تنگه؟
نمی دونی مگه با غصه دمسازم؟
 
هوای گریه داره این دل سردم
چشام گریون صدام لرزون تویی دردم
شبا تو کوچه ی پر ماتم پاییز
به دنبال چراغ خونه می گردم
 
برات گفتم حدیث برگ خشک و باد
لالایی قصه ی پروانه و شمشاد
سراغ از من نمی گیری نگیر اما
فراموشم نکن پروانه ی زیبا
 
سرود بی وفایی رو چرا خوندی؟
مگه لالایی هامو برده ای از یاد؟
نذار یادت بره پروانه ی زیبای من روزی
شده قلبی اسیر خونه ی غم ها

 

شرح‌ ماجرا از زبان‌ جسدی که پس‌ از 45 دقیقه‌ زنده‌ شد!

شرح‌ ماجرا از زبان‌ جسدی که پس‌ از 45 دقیقه‌ زنده‌ شد!


اختلاف‌ نظرات‌ زیادی‌ در زمینه‌ یادآوری‌خاطرات‌ زمان‌ مرگ‌ توسط کسانی‌ که‌ تجربه‌ مرگ‌داشته‌اند وجود دارد. عده‌ای‌ این‌ یادآوری‌ رانوعی‌ توهم‌ می‌دانند که‌ البته‌ با دلایل‌ محکم‌ علمی‌می‌توان‌ آن‌ را ثابت‌ کرد که‌ وقتی‌ فقط چند دقیقه‌(حدود 4 دقیقه‌) اکسیژن‌ به‌ مغز نرسد، فرد دچارمرگ‌ مغزی‌ می‌شود و فعالیت‌های‌ مغز متوقف‌می‌شود. پس‌ دیگر توهم‌، معنا
نداشته‌ و این‌ فرض‌رد می‌شود. این‌ جاست‌ که‌ بار دیگر علم‌ در برابرقدرت‌ و جلال‌ پروردگار خاموش‌ می‌شود و فقطنظاره‌گر شگفتی‌ها می‌ماند. این‌ بار نشانه‌ای‌ دیگراز (خداوند حی‌) را در مورد یکی‌ از هموطنان‌خود نقل‌ می‌کنم‌. باشد که‌ چشم‌ها آن‌چه‌ را که‌باید ببیند و بشنود، دریابند و بدانند که‌ (او) همیشه‌زنده‌ است‌ و در همه‌ جا حضور دارد...

و آن‌ روز...
طبق‌ اظهارات‌ پرستار 36 ساله‌ بخش‌آی‌سی‌یو بیمارستان‌ امام‌ خمینی‌، (محمدشفیعی‌) متولد 1327 در آی‌ سی‌ یو دچار ایست‌قلبی‌ شد و در حدود چهل‌ و پنج‌ دقیقه‌ تا یک‌ساعت‌ روی‌ ایشان‌ عملیات‌ سی‌ پی‌ آر (احیاءقلبی‌- ریوی‌) انجام‌ شد، ولی‌ چون‌ نتیجه‌ای‌نداشت‌ بیمار فوت‌ شده‌ اعلام‌ گردید و تمام‌دستگاه‌ها را از او قطع‌ کردند تا آن‌ که‌ بعد ازگذشتن‌ زمانی‌ نسبتا طولانی‌ خانم‌ (دکتر صداقت‌)برای‌ امضا کردن‌ جواز دفن‌ به‌ آن‌ جا آمد و درعین‌ ناباوری‌ ضربان‌ بسیار ضعیفی‌ را حس‌ کرد و به‌سرعت‌ سی‌ پی‌ آر شروع‌ شد و جسد پس‌ از 45دقیقه‌ زنده‌ شد!

شرح‌ ماجرا را از زبان‌ خود بیمار
احساس‌ خستگی‌ مفرط می‌کردم‌، حسی‌ شبیه‌ به‌زجر، مدت‌ زیادی‌ طول‌ نکشید تا تبدیل‌ به‌ یک‌حس‌ عمیق‌ لذت‌ بخش‌ شد... دلم‌ غش‌ می‌رفت‌!یک‌ خوشی‌ بسیار دلپذیر... در فضا رها شدم‌. دراتاق‌ پرستاران‌ را دیدم‌ که‌ روی‌ کسی‌ خم‌ شده‌اندو در حال‌ ماساژ قلبی‌،... هستند. اول‌ متوجه‌ نشدم‌او کیست‌ ولی‌ بعد که‌ چهره‌ او را دیدم‌ به‌ شدت‌ جاخوردم‌! خودم‌ بود... زمان‌ برایم‌ صفر شده‌ بود،انگار همه‌ جا حضور داشتم‌ در همان‌ لحظه‌، لحظه‌تولدم‌ را دیدم‌، مادرم‌ را دیدم‌ که‌ در حال‌ به‌ دنیاآوردن‌ من‌ بود. بعد خودم‌ را آنجا دیدم‌ که‌خوابیده‌ بودم‌. دکترها و پرستارها کنار رفته‌بودند. من‌ مرده‌ بودم‌. دیدم‌ که‌ چشمان‌ و شست‌پاهایم‌ را بستند و ملحفه‌ را روی‌ صورتم‌ کشیدند.یکدفعه‌ بالای‌ سرم‌ فردی‌ را دیدم‌ که‌ نمی‌شدتشخیص‌ داد زن‌ است‌ یا مرد. بلند قد وخوش‌اندام‌، او به‌ قدری‌ زیبا بود که‌ بی‌اغراق‌ درهمان‌ لحظه‌ عاشقش‌ شدم‌! حیف‌ که‌ نمی‌توانم‌زیبایی‌ او را وصف‌ کنم‌! در تمام‌ عمرم‌ کسی‌ را به‌این‌ زیبایی‌ ندیده‌ بودم‌. لباس‌ کرم‌ رنگ‌ بر تن‌داشت‌ که‌ بر روی‌ آن‌ پارچه‌ای‌ سفید انداخته‌بود. به‌ من‌ گفت‌: چی‌ شده‌؟ (به‌ زبان‌ فارسی‌)،گفتم‌: پدرم‌ را می‌خواهم‌. گفت‌: بیا پدرت‌ این‌جاست‌، پدرم‌ را دیدم‌ که‌ بالای‌ بسترم‌ گریه‌می‌کند. هرچه‌ صدایش‌ زدم‌، صدایم‌ را نشنید، بعدفهمیدم‌ که‌ فقط او می‌تواند صدای‌ مرا بشنود.گفتم‌: به‌ نظرم‌ او همان‌ کسی‌ بود که‌ ما (عزرائیل‌)می‌نامیم‌ یا شاید رشته‌ مرگ‌، با آن‌ فرد جای‌رفتیم‌. مردی‌ را دیدم‌ که‌ نشسته‌ بود و آن‌ فرد زیبابسیار به‌ او احترام‌ می‌گذاشت‌. 5 گوی‌ نورانی‌ دراطرافش‌ بود ولی‌ نور آنها چشم‌ را آزار نمی‌داد.یک‌ گوی‌ را به‌ سمت‌ من‌ گرفت‌. فرد زیبا رو به‌ من‌گفت‌: بگیرش‌. تا گرفتم‌ خود را در I.C.U دیدم‌ که‌دکتری‌ با دستگاه‌ الکترو شوک‌ مشعول‌ شوک‌دادن‌ به‌ قلب‌ من‌ بود. جالب‌ آن‌ بود که‌ در طی‌آن‌ چند روز ما در I.C.U 5 نفر بودیم‌ که‌ آن‌ 4نفر مردند. البته‌ من‌ هم‌ مردم‌ ولی‌ باز زنده‌ شدم‌.!
از او پرسیدم‌:
- آیا قبل‌ از این‌ تجربه‌ متوجه‌ شده‌ بودید که‌نزدیک‌ مرگ‌ هستید؟

شفیعی‌: بله‌. وقتی‌ آخرین‌ بار در خانه‌ بودم‌،قبل‌ از آن‌ که‌ وارد مرحله‌ بیهوشی‌ شوم‌، حس‌می‌کردم‌ دنیا دارد تیره‌ می‌شود. حس‌ می‌کردم‌چیزی‌ رو به‌ اتمام‌ است‌ 4 دختر و همسرم‌ را طوردیگری‌ می‌دیدم‌. انگار تصاویری‌ در غروب‌ بودند!می‌دانستم‌ وقت‌ رفتنم‌ است‌.
- آیا در لحظات‌ اول‌ تجربه‌ مرگ‌، حساس‌ترس‌ یا تنهایی‌ نکردید؟
شفیعی‌: اصلا! آن‌ قدر حس‌ خوبی‌ بود که‌می‌توانم‌ راجع‌ به‌ آن‌ توضیح‌ بدهم‌...
- فکر می‌کنید این‌ بازگشت‌ برای‌ شما چه‌پیامی‌ به‌ همراه‌ داشته‌ است‌؟
شفیعی‌: خوب‌ باش‌، خوب‌ رفتار کن‌، خوب‌زندگی‌ کن‌... و فکر می‌کنم‌ بعد از آن‌ اگر کسی‌اعتقاد به‌ دنیای‌ پس‌ از مرگ‌ نداشته‌ باشد من‌می‌توانم‌ آن‌ را ثابت‌ کنم‌! جالب‌ آن‌ که‌ بعد از این‌ماجرا دوستان‌ و همکارانم‌ نیز تغییراتی‌ اساسی‌ درمن‌ حس‌ می‌کردند. حضور من‌ برای‌ آنها نشانه‌ای‌از قدرت‌ خداوند بود.
- فکر می‌کنی‌ چرا این‌ اتفاق‌ برای‌ شما افتاد وچرا برای‌ دیگران‌ پیش‌ نمی‌آید؟
شفیعی‌: دلیل‌ آن‌ را به‌ خوبی‌ نمی‌ دانم‌ ولی‌شاید مربوط به‌ آن‌ باشد که‌ من‌ در تمام‌ عمرم‌سعی‌ام‌ بر آن‌ بوده‌ که‌ کسی‌ را آزار ندهم‌ و بدکسی‌ را نخواهم‌ و اگر به‌ کسی‌ کمکی‌ می‌کنم‌ آن‌ راپنهانی‌ انجام‌ دهم‌.
-دید شما نسبت‌ به‌ مرگ‌ قبل‌ از این‌ اتفاق‌چگونه‌ بود و بعد از این‌ اتفاق‌ چه‌ تغییری‌ کرد؟
شفیعی‌: من‌ قبل‌ از این‌ اتفاق‌ واقعا از مرگ‌می‌ترسیدم‌. یادم‌ می‌آید هر وقت‌ به‌ قبرستان‌می‌رفتم‌ سعی‌ می‌کردم‌ به‌ صورت‌ جسد یا داخل‌قبر نگاه‌ نکنم‌. ولی‌ باور کنید الان‌ اگر مرا بین‌ 10جسد بگذارند خیلی‌ راحت‌ می‌خوابم‌؟ و احساس‌بسیار خوشایندی‌ نسبت‌ به‌ مرگ‌ دارم‌!
- آیا دوست‌ دارید این‌ تجربه‌ دوباره‌ تکرارشود؟
شفیعی‌: ای‌ کاش‌ روزی‌ هزار بار برایم‌ تکرارشود! چنان‌ لذت‌ بخش‌ بود که‌ حد نداشت‌، دلم‌می‌خواهد آن‌ فرد زیبا را ببینم‌ و آن‌ حس‌ رادوباره‌ تجربه‌ کنم‌. مرگ‌ هدیه‌ای‌ است‌ که‌ خدا به‌بنده‌اش‌ می‌دهد!
- بعد از این‌ تجربه‌ چه‌ تغییراتی‌ در تصور ودرک‌ شما از خداوند پیش‌ آمد؟
شفیعی‌: علاقه‌ام‌ به‌ او خیلی‌ بیشتر شد و درکنارش‌ خیلی‌ هم‌ خدا ترس‌ شده‌ام‌. در ضمن‌بیشتر با او حرف‌ می‌زنم‌، حتی‌ وقت‌ رانندگی‌،وقت‌ راه‌ رفتن‌، وقت‌ خوردن‌ به‌ یاد او هستم‌! واین‌ جمله‌ لاحول‌ و لاقوه‌ الا به‌ ا... العلی‌ العظیم‌ رابسیار تکرار می‌کنم‌.
- با او خداحافظی‌ کردم‌ و جمله‌ای‌ از ایلیا(م‌) که‌ در کتاب‌ رویای‌ راستین‌ خوانده‌ بودم‌ درذهنم‌ می‌درخشید:
(... و شما ای‌ زندگان‌ از نور زنده‌ بارور شوید وکودک‌ الهی‌ را در درون‌ خود بپرورانید و برای‌فارغ‌ شدن‌ از خود آماده‌ شوید. منتظر زاییدن‌ملکوت‌ الهی‌ در خود باشید و برای‌ تولد دوباره‌مهیا شوید...)
شفیعی‌ و همسرش‌ می‌گویند:
محمد علی‌ شفیعی‌ اهل‌ هفتگل‌ حوزستان‌ است‌اندامی‌ متوسط وموهایی‌ جو گندمی‌ صورتی‌باریک‌ و کشیده‌ و چشمانی‌ ریز و پوستی‌ نسبتا تیره‌دارد.
او بر اثر بی‌ توجهی‌ به‌ سرما خوردگی‌ دچارآنفلونزا و در نهایت‌ ذات‌ الریه‌ شد. او می‌گوید:روز جمعه‌ بود که‌ در منزل‌ بودم‌، احساس‌ خفگی‌می‌کردم‌ به‌ مجتمع‌ پزشکی‌ سازمان‌ آب‌ و برق‌خوزستان‌ رفتم‌ و در نهایت‌ به‌ بیمارستان‌ امام‌خمینی‌ منتقل‌ شدم‌. چهل‌ روز در آی‌ سی‌ یو و 22روز درکما بودم‌ 75 روز در بخش‌ بودم‌... طی‌دوران‌ کما یک‌ بار فوت‌ کردم‌ احساس‌ سبکی‌کردم‌ و خود را میان‌ زمین‌ و آسمان‌ دیدم‌ انجابودم‌ که‌ متوجه‌ شدم‌ پزشکان‌ و پرستاران‌ دارندروی‌ جسم‌ من‌ کار می‌کنند.
شفیعی‌ می‌گوید: با شوک‌ الکتریکی‌ روی‌ من‌کار می‌کردند نتیجه‌ نداد مرا کفن‌ پوش‌ کردن‌مدت‌ 45 دقیقه‌ در کفن‌ بودم‌...
همسرم‌ برایم‌ آش‌ نذری‌ درست‌ کرده‌ بود او به‌همراه‌ سایر اعضای‌ خانواده‌ مشغول‌ پخش‌ آش‌در محله‌ بود که‌ برادرم‌ با منزل‌ تماس‌ گرفت‌ و خبرمرگم‌ را اعلام‌ کرد مراسم‌ آش‌ نذری‌ تبدیل‌ به‌ یک‌مراسم‌ شیون‌ و زاری‌ شد... این‌ شیون‌ و زاری‌ تنها50 دقیقه‌ طول‌ کشید چرا که‌ دوباره‌ با خانواده‌تماس‌ گرفتند و اعلام‌ کردند که‌ من‌ زنده‌ شدم‌.
زمانی‌ در اصطلاح‌ پزشکی‌ خود را شکلات‌ پیچ‌(کفن‌ پوش‌) دیدم‌، زنده‌ بودن‌ را احساس‌ کردم‌...به‌ خیال‌ خودم‌ فریاد می‌زدم‌ که‌ اشتباه‌ می‌کنیددستگاه‌ها را ازمن‌ جدا نکنید این‌ کفن‌ را باز کنیدمن‌ زنده‌ام‌ اما کسی‌ نمی‌شنید همان‌ لحظه‌ خود راروی‌ تخت‌ دیدم‌ از خودم‌ به‌ شدت‌ متنفر بودم‌...
سفر مرگ‌ خود را فقط خودم‌ درک‌ می‌کنم‌.
همسر محمد شفیعی‌ می‌گوید نذر کرده‌ بودم‌ که‌همسرم‌ شفا پیدا کند که‌ خبر فوت‌ او در روز تولدامام‌ علی‌ (ع‌) به‌ ما اطلاع‌ داده‌ شد در نهایت‌ باردیگر اطلاع‌ دادند که‌ محمد زنده‌ است‌... در یکی‌از روزها برای‌ ملاقات‌ او به‌ همراه‌ تمام‌ اهل‌خانواده‌ به‌ دیدار محمد رفتیم‌...
در همان‌ روز بود که‌ پدرش‌ دستمالی‌ را ازجیب‌ خود دراورد که‌ بلافاصله‌ محمد با مشاهدآن‌ دستمال‌ شروع‌ به‌ گریه‌ کرد از او پرسیدم‌ چراگریه‌ میکنی‌ و در آن‌ زمان‌ بود که‌ محمد جریان‌مرگ‌ خود را و دیدار با مرد سفید پوش‌ را توضیح‌داد.
همسر محمد شفیعی‌ به‌ تاثیرات‌ این‌ معجزه‌پرداخت‌ و گفت‌ من‌ اعتقادات‌ مذهبی‌ را باوردارم‌ معتقدم‌ تا خداوند سبحان‌ نخواهد هیچ‌برگی‌ از درختی‌ نمی‌افتد طی‌ مدت‌ بیماری‌محمد مدام‌ به‌ ائمه‌ اطهار متوسل‌ می‌شدم‌ اکنون‌که‌ این‌ معجره‌ را دیدم‌ اعتقاداتم‌ صد برابر شده‌است‌.

منبع: مجله خانواده سبز


کیستم من ؟

  
کیستم من ؟
 
 

 
کیستم من ؟ دختری آمیخته با درد


یا که یک درد بزرگ ،شایدم صندوقچه درد


من ندانم کیستم !


از کجا آمده ام به کجا خواهم رفت ؟


دختری از جنس بارانم ؟!


یا که یک دریای غم،شایدم صحرای غم !


من ندانم کیستم ؟! چیستم ؟!


چه کسی می داند ؟


یکتا خالق هستی !


یافتم کیستم !


آری من تنها ، بنده ی اویم .... 
زخمم التیام میابد اما جای آن باقی خواهد ماند!  


زندگی می گوید سهم تو تنها درد و اشک است

می گوید سرنوشت تو را با اشک رقم زده ایم و تو را با درد آمیخته ایم .

 می گوید تو از جنس بارانی اما نمی دانم چرا همیشه دلم بارام می خواهد

 آنقدر باران که اشک چشمانم را در میان قطرات باران پنهان شود .

 زندگی به من آموخت که هیچ چیز و هیچ کس نیستم

و تنها باید مطیع یکتا خالق هستی باشم .

 آری ! زندگی به من آموخت که بسوزم و با زندگیم بسازم

پس لب از لب باز نمی کنم و می سوزم و می سازم ،

 آری سوختن ، هیچ نگفتن ، هنر است و تنها می گویم :


                                                                     این نیز می گذرد ...
shivaa


 

بی خیالی !

آرام دل!
 
یکتای من!
 
فاتح بی سپاه کارزارعاشقی!
 
با تو از تو گـفتن، بـرظرف وجودم گران می آید...
 
ناتوانی زبان الکنم را آشکار می کند ،
 
و قصـور کـلمات نارسایــم را عیــان...
 
 
چه رازی از نهانخانه قلبم با تو بگویم که از پیش ندانی؟
 
و کدام نامه مکتوم عاشقی را به رویت بگشایم که ازغـیب نخوانی؟
 
 
غزل های نگفته یا مهر نهفته را؟
 
 
آشنای مهربانم!
 
سپیده دمان نزدیک است...
 
به قداست ایـن لحظه هـای متبرک شـده ازعشق قسـم!
 
و به حرمت برق فـریادی که ازفـرای گـلدسته های بارگاهـت،
 
                               سکوت تاریک شب را می شکند ،سوگند!
 
به رسم عاشق نوازی ، این آشـفتـه پـریشـان را دریاب
 
سخت است که درونت غوغا باشد و آشوب،
 
 لرزان باشی و نامطمئن،
 
 محتاج باشی و مترصد تکیه دادن،
 
دلتنگ باشی و منتظر...
 
اما بکوشی که محکم به نظر آیی و استوار،
 
 بی نیاز تکیه گاه جلوه کنی و بودنش...

و دائم بگویند: ” خوب است، داری عاقل می شوی!
 
فرق کرده ای، خوب شده ای، خوب بمان،
 
 حواست باشد؛ نکند برگردی به آن سیاهی و تاریکی.... “

می دانی پشت این ”خوب“ ای که اینها دیده اند، چیست؟!
 
بی خیالی.......بی قید شده ام،
 
 نسبت به خودم،
 
 تو، آنچه که میان ماست،
 
آنچه که در اطرافم می گذرد.

کاش می دانستند که خوب بودنم از التیام یافتن زخمهایم نیست،
 
 گویی مرفینی همه دردها را از یادم برده و مست و منگ،
 
فقط نظاره گرم.....اما نه؛
 
 دانستنشان را نیز دیده ام.
 
 نصیحت بود و شماتت و تاسف، که” هی ! کجایی؟!
 
چه می کنی با خودت؟؟
 
زندگی ات شده است افسوس و گریه.... بس است دیگر... “.
 
 آری بس بود، از بس نیز، بیشتر.
 
 اما چه کنم که عادت بچگی را هنوز دارم
 
که یا نمی خواستم یا اندکی بیش از سهمم می طلبیدم.

پس بگذار خیال کنند ” خوبم “ . بگذار فقط من بدانم و تو،
 
یا شاید نه؛ من بدانم و من.
 
که خوبی ام از نخواندن کتاب هایی است
 
که سراسر برایم تداعی کننده یک اسم است،
 
از نشنیدن آهنگ هایی است که ترا می خوانند،
 
از ندیدن چیز هایی است که احساس در آنها سیال است،
 
از عبور نکردن از محل هایی است که حضور یک خاطره،
 
 هر چند کمرنگ، در آنجا جاری است،
 
 از فکر نکردن و به یاد نیاوردن حقایقی است
 
 که شیرین ترین روزهایم را ساختند.....
 
 بگذار گمان کنند
 
می خوانم، می شنوم، می بینم، می گذرم،
 
به یاد می آورم و با همه اینها، خوبم!

بگذار من هم کمی دروغ بگویم،
 
 بگذار آنها فکر کنند که  به
 
سیاق قبل ها می خندم،
 
شیطنت می کنم،
 
امیدوارم ؛ آری بگذار فکر کنند
 
  عاقل شده ام و زندگی شیرین شده!

نگو که نمی آیی، بگذارانتظار سبز بماند

در باغ خاطراتم
 
 
تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی...

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
 
 
 

تحقیر

 

هفت بار روح خویش را تحقیر کردم  

 

اولین بار زمانی بود که برای رسیدن به

 

بلندمرتبگی خود را فروتن نشان می داد

 

دومین بار آن هنگام بود که در مقابل فلج ها می لنگید

 

سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش

 

 بین آسان و سخت آسان را برگزید

 

چهارمین بار وقتی مرتکب گناهی شد

 

به خویش تسلی داد که دیگران هم گناه می کنند

 

پنجمین بارآنگاه که به دلیل ضعف و ناتوانی

 

 از کاری سر باز زد و صبر را حمل بر قدرت و توانایی اش دانست

 

ششمین بار که چهره ای زشت را تحقیر کرد

 

درحالیکه ندانست آن چهره یکی از نقاب های خودش است

 

و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود

 

و انگاشت که فضیلت است

 

تفال

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود و لیک خون جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و داد خواه

کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود

از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان

باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیث ما بر دلدار باز گو

لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیای تو زر گشت روی من

آری به یمن لطف شما خاک زر شود

 در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب

یارب مباد آنکه گدا معتبر شود

سر گیجه

سرم با دیگران گرم است ،

 دلم با تو.

 دلم را استوار کرده ام، که دل نبندم.

 نه به چشمهای بیگانه ای.

 نه به حرفهای بیگانه ای.

 می خواهم آزاد باشم.

 از قید تملک خود و دیگران. تا بود، برای خود می خواستم. و حالا...

 و حالا نشسته ام دراین اندیشه، که آیا راست اندیشیده ام.

 یا کجراهه پیموده ام. راه کج نبود .

 نگاهم، به پیش پای بود.

دوردست ها از من دریغ شدند ،

من از تو .

و تو، در دوردستها بودی.

بیش ازاین دید ندارم.

کور شده ام.

 کر شده ام.

 نه ،خودخواه شده ام.

 همه را برای خود . تو را برای خود، می خواستم .

 می خواهم .

و خودخواهی از کوری هم بد تراست.

گیجی ام را روی دیوار تنهایی ام نقش می کنم.

 بومهای رنگ شده را می شکنم.

 شکستن ،

 عصیان است.

 باید عصیان کنم.

 کسی که ازعصیان بهراسد، سزاوار مرگ است.

 می خواهم زنده بمانم.

 می خواهم عصیان کنم.

منتظر باش .

 برمی گردم.

 با دستهایی پر از تو .

 دلی خالی از خود.

 با سیبی سرخ.

منتظر باش.

 بر می گردم.

 با تابلویی نقش شده از من ، در کنار تو.

بومت را بشکن .

 مرا نقش کن.

من ، تنهایی هستم !!!

                                                

اگر خدا هست پس .....؟

اگر خدا هست پس .....؟

مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت

در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت

آرایشگر گفت:من باور نمیکنم خدا وجود داشته با شد

مشتری پرسید چرا؟ آرایشگر گفت : کافیست به خیابان

 بروی و ببینی مگر میشود با وجود خدای مهربان اینهمه

مریضی و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتری چیزی نگفت و از مغازه بیرون رفت

به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد

مردی را در خیابان دید با موهای ژولیده و کثیف

با سرعت به آرایشگاه برگشت و به ارایشگر گفت

می دانی به نظر من آرایشگر ها وجود ندارند

مرد با تعجب گفت :چرا این حرف را میزنی؟

من اینجاهستم و همین الان موهای تو را مرتب کردم

مشتری با اعتراض گفت

پس چرا کسانی مثل آن مرد بیرون از آریشگاه وجود دارند

"آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه

نمیکنند

مشتری گفت دقیقا همین است.

خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند!

برای همین است که اینهمه درد و رنج در دنیا وجود دارد.