داستان کوتاه

به کرم سبز بیندیش

 بیشتر زندگی اش را روی زمین می گذراند،

به پرندگان حسد می ورزد

و از سرنوشت و شکل کالبدش خشمگین است.

می اندیشد: من منفورترین موجوداتم

: زشت،کریه، و محکوم به خزیدن بر روی زمین.

اما یک روز، مادر طبیعت از کرم می خواهد پیله بتند.

کرم یکه می خورد....

پیش از آن هرگز پیله نساخته-

 گمان می کند باید گور خود را بسازد-

و آماده مرگ می شود.

هر چند از زندگی خود تا آن لحظه ناشخنود است،

 به خدا شکوه می برد:

خدایا! درست زمانیکه سرانجام به همه چیز عادت کردم 

 اندک چیزی را هم که دارم از من میگیری.

خود را نومیدانه در پیله حبس می کند و منتظر پایان می ماند-

چند روز  بعد در میابد که به پروانه ای زیبا تبدیل شده.

 می تواند به آسمان پرواز کند و بسیار تحسینش کنند.

ا ز معنای زندگی و برنامه های خدا شگفت زده است.

آسمون دل

 

همیشه تو یه ارتفاعی از جو،

 

 دیگه ابری وجود نداره,

 

 اگه یه وقت آسمون دلت ابری بود ,

 

 بدون که به اندازه ی کافی اوج نگرفتی...

 

 

ذره ایی عشق

به نام خالق یکتا

 

 آن زمان که ذره ای عشق

 

                             در وجودت باشد ..

 

                                                      با یک نجوا...

 

                                                                       هرچه را داری .....

 

                                                                                                می نهی ...

 

                                                                                                            ودور میشوی..

 

 "الا بذکرالله تطمئین القلوب

روزی که ...

روزی که ما  کبوترهای ِمان  پیداشد
 
و مهربانی دست ِ زیبائی را گرفت.
 
روزی که کم‌ترین سرود
 
بوسه بود
و هر انسان
 
برای ِ هر انسان
 
برادری‌ست.
روزی که دیگر درهای ِ خانه‌شان را نمی‌بندی
 
قفل
 
افسانه‌ئی‌ست
 
و قلب
 
برای ِ زنده‌گی بس است.
 
روزی که معنای ِ هر سخن دوست‌داشتن تو است
 
روزی که آهنگ ِ هر حرف، زنده‌گی‌ست
 
تا من به خاطر ِ آخرین شعر رنج ِ جُست‌وجوی ِ قافیه نبرم
 
 
 
روزی که هر لب ترانه‌ئی‌ست
 
تا کم‌ترین سرود، بوسه باشد.
 
روزی که تو بیائی، برای ِ همیشه بیائی
 
و مهربانی با زیبائی یک‌سان شود.
 
روزی که ما دوباره برای ِ کبوترهای ِمان دانه بریزیم...
 

 

و من آن روز را انتظار می‌کشم
 
حتی روزی
 
که دیگر
 
نباشم
 
کجایی ستاره عشق من ؟
 
ستاره دلم هنوز بیداری ، باز هم امشب خواب نداری
 
 
نَکنه تو. هم مثل من عاشقی ، چشم انتظاری
 
نکنه تو هم توو شب ها ، خسته از غبار جاده
 
خواب مهتابو می بینی که میاد پای پیاده
 
 
 
نکنه هجوم ابر ها ، تو رو هم از ما بگیره
 
ستاره برای بودن بودن دیگه فردا خیلی دیره
 
حالا که خورشید طلسمِ قلعه ی سنگی خوابه
 
تو نگو عشق ها دروغه ، تو نگو دنیا سرابه
 
با کدوم بهونه باید شب و از توو کوچه دزدید
 
گل سرخ عاشقی رو به غریبه ها نبخشید
 
ستاره ، همه غرورم ، پیش کش ناز تو باشه
 
 
تو بمون تا چشمای من با سپیدی آشنا شه
 
من اگه اسیر خاکم ، تو که جات تو آسمونه
 
دلخوشم به این که هر شب تو بیای روو بوم خونه
 
 
همنشین ابر و ماهی ، توی اون همه سیاهی
 
نکنه اونقده دور شی که دیگه منو نخواهی

نامه

ورقه زیبایی رو روی میز گذاشتم...

قلم به دست اومدم شروع کنم که برای تو (تنها تو) نامه بنویسم.

تا شروع کردم و سلام گفتم قامم افتاد

دوباره برداشتم  اما باز هم وفتاد

شاید کلامم سنگینه و قلم از نوشتنش نا توان

دوباره برداشتم...

و به دلیل افتادنهای پی در پی نوشته ام ناقص شد.

فکر کردم قلم خودش خواسته تا اینطوری به تو حرف دلمو بفهمونه

این پیغام رو گوش کن

(اگر تو00000000 من00000000

اگر تو00000000 من00000000

اگر تو00000000 من00000000

اگر تو00000000 من00000000

اگر تو00000000 من00000000

اگر تو00000000 من00000000

اگر تو00000000 من00000000

اگر تو00000000 من00000000

اگر تو00000000 من00000000

اگر تو00000000 من00000000

اگر تو00000000 من00000000

اگر تو00000000 من00000000

اگر تو00000000 من00000000

اگر تو00000000 من00000000

اگر تو00000000 من00000000

اگر تو00000000 من00000000

اگر تو00000000 من00000000

اگر تو00000000 من00000000

-و-و-و-و-

نامه ام رو به پایان می رسونم...

منتظر تو خواهم ماند  تا از زبان خودت  بشنوم 0000

 

بی ربط نوشتم

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی ....

لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی. ..

 ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره

 میرسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم.

 .اما تو دریای عشقت بازمن تنهایی مونم دل تنها و غریبم داره

 این گوشه می میره من مثه یه تک درختم ،

 ته یک کوچه ی باریک تو یه گنجشک قشنگی!

گاهی دوری گاهی نزدیک گاهی وقتا مهربونی ،

 می شینی رو شونه ی من گاهی نیستی که ببینی ،

 بغض بی بهونه ی من

 گنجشک بازیگوش من بشین

رو شاخه ی دلم با تو درخت معجزه بی تو طلسم باطلم ...

وقتی لای برگا نیستی ، بوی پاییز رو می گیرم بی تو زرد زرد زردم !

‌ بی صدای تو می میرم اما وقتی که می خونی ،

 من میشم پر از جوانه یه ترانه ساز عاشق ،

 با هزار و یک ترانه تویی حرف اولین و آخرین شعر نگفته

برگ آخر وجودم با پریدنت می افته

 گنجشک بازیگوش من بشین رو شاخه ی دلم

با تو درخت معجزه بی تو طلسم باطلم...

 

 

شبهاتاسحرنام توراازته دل صداکردم

 دلم راباجنون بی کسی ها اشناکردم نفهمیدم که می میرم

 نباشی مثل پروانه تورامن درته این کوچه برفی رهاکردم

چه شبهاتاسحرباقاصدک درخلوتی بی رنگ نشستم

 موبه موی خاطراتت راسواکردم به پای قاصدک بستم

صبوری راشبیه گل نوشتم روی گلبرگش که من بی توچه هاکردم

 نمی تونم نمی تونم خنده کنم

 دلم و از غصه و غم حذف بکنم

 آخه تنهام آخه تنهام روزگار عاشقیم

 بپای تو تباه شده رنگ عشق من تیره شده سیاه شده

یک روز من هم خاطره می شوم نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد نگاهم کرد

 در نگاهش صد شور عشق خواندم نگاهم کرد

 دل به او بستم نگاهم کرد...

اما نه بعدها فهمیدم که او فقط نگاهم کرد.

 از زندگی اموختم که به هر نگاهی دل نبندم

که همه نگاه ها پیام اور عشق نیستند

 همه نگاه ها معنی دوست داشتن نمی دهند همه نگاه ها بی ریا نیستند

 درین شبها که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر میترسد

 درین شبها که هر آئینه با تصویر بیگانه است

درین شبها که پنهان میکند

 هر چشمه ای سر و سرودش را

 درین شبهای ظلمانی چنین بیدار

 و دریاوار توئی تنها که میخوانی توئی تنها

 که می بینی توئی تنها که می بینی

 

لیلی پروانه خدا

شمع  بود اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.

شمعی که کوچک بود و کم برای سوختن پروانه بس  بود

مردم گغتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.

و زمین پر از شمع و پروانه شد.

پروانه ها سوختد و شمعها تمام شدند.

خدا گفت: شمعی باید دور شمعی که نسوزد شمعی که بماند.

پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد عاشق نیست.

شب بود خدا شمع روشن کرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا ددور بود.

شمع خدا پروانه می خواست . لیلی  پروانه اش شد.

بال پروانه های کوچک زود می سوزدزیرا شمع ها زیادی نزدیکند.

بال لیلی  هرگز نمیسوزد لیلی پروانه شمع خداست.

شمع خدا ماه است. ماه روشن است اما نمی سوزد.

لیلی  تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.


زیباترین حرف دنیا.

ای عشق واقعی چگونه ستایشت کنم؟

درحالیکه قلبت از محبت بی نیاز است .
 
چگونه ببوسمت در حالیکه عشقت در وجودم

جاری میشود.بگذار نامت را تکرار کنم نامت

زیباست . دلنشین است.چه داشته ای که

اینگونه مرا طلب کردی؟
 
من اینگونه نبودم

توعشق را با من آشنا کردی.تو هوای دلم

را باطراوت کردی.زمانیکه باتو هستم به

آسمان تا بیکران پرواز میکنم.گرچه پایان راه

را نمیدانم

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است

طنین شعرنگاه تودرترانه من تونیستی که

ببینی چگونه میگردد نسیم روح تو درباغ

بیجوانه من

چراغ،آیینه ،دیوار بیتو غمگینند.

تونیستی که ببینی بادیوار به مهربانی یک

دوست ازتو میگویم.

تونیستی که ببینی چگونه از دیوار جواب

میشنوم و غافلی ازینکه نمیدانی

 دوستت دارم

زیباترین حرف دنیا.

گاهی که دلم به اندازه تمام غروبها میگیرد

چشمهایم را فراموش میکنم اما دریغ که

گریه دستانم را به تو نمیرساند.من از تراکم

سیاه ابرها میترسم و هیچکس مهربانتر از

گنجشکهای کودکی ام نیست و کسی

دلهره های بزرگ قلب کوچکم را

نمیشناسد و یا کابوس شبانه ام را

نمیشناسد.

بااینهمه،نازنین،این تمام واقعه نیست از دل

هرکوه،کوره راهی میگذرد.وهراقیانوس به

ساحلی میرسد.وشبی نیست که طلوع

سپیده ای در پایانش نباشد کزچهل فصل دست کم یکی بهار است.

من هنوزترادارم
 

من پر شده ام دوباره ازتو چون یک شب پرستاره از تو

امشب غزلی نوشته ام باز بی رمز و بی استعاره ازتو

از این غم بیزوال شیرین از داغ دل هماره ازتو

طوفان زتو وتلاطم ازتو ساحل زتو وکناره ازتو

هربار زتو سروده ام باز اینبار زتو ودوباره ازتو

آتش بزن ومرا بسوزان خرمن زتو و شراره ازتو

از مرگ دگر نمیهراسم جان من ویک اشاره از تو

به خورشید گفتم عشق چیست ؟تابید

به ابر گفتم عشق چیست ؟بارید

به پروانه گفتم عشق چیست؟ نالید

به باد گفتم عشق چیست ؟وزید

به گل گفتم عشق چیست؟ پرپر شد

به انسان گفتم عشق چیست ؟اشک

ازدیدگانش جاری شد گفت :دیوانگیست
 

به نام او

به نام او

یه بار دیگه فرصت بده ، نذار که تنها بمونم


نذار بازم از قافله ، به خاطرت جا بمونم

فکر نکنی که من بدم ، روی تو بست چشماشو بخت


این عشقو آسون ندارم ، تو چنگ آوردم خیلی سخت

دوسِت دارم به اون خدا ، به اون که می پرستمش


عهد خودم رو با خودش ، به خاطرت شکستمش

حالا می خوام فدات کنم ، بگو به من حرفی داری


ترسیدی که یه وقت بازم تو غصه ها کم بیاری

نگو که خامت می کنم ، واسه پر آوازه شدن


نگو به من می ترسم از ، یه بار دیگه ساده شدن

می خوای بگی دوسم داری ، ولی نمیذاره چشات


می ترسی تکراری بشه ، تجربه ی تلخ شبات

دوسِت دارم به اون خدا ، به اون که می پرستمش


عهد خودم رو با خودش ، به خاطرت شکستمش

گفتم که دردای منو ، دیگه فقط تویی طبیب


منم که کامل می کنم ، اون تیکه ی نصفه ی سیب ...


قصه داره تموم میشه ، مثل تموم قصه ها
فقط واسم دعا کنین ، اول خدا بعدم شما ....


نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام

یه روز بهم گفت: «می‌خوام باهات دوست باشم؛

آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام».

 بهش لبخند زدم و گفتم:

 «آره می‌دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام».

یه روز دیگه بهم گفت: «می‌خوام تا ابدباهات بمونم؛

آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام»

.بهش لبخند زدم و گفتم:

«آره می‌دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام»

.یه روز دیگه گفت: «می‌خوام برم یه جای دور،

جایی که هیچ مزاحمی نباشه.

 بعد که همه چیز روبراه شد تو هم بیا.

آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام».

 بهش لبخند زدم و گفتم:

«آره می‌دونم.فکر خوبیه. من هم خیلی تنهام».

 یه روز تو نامه‌ش نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا کردم.

 آخه می‌دونی؟من اینجا خیلی تنهام».

 براش یه لبخند کشیدم وزیرش نوشتم:

 «آره می‌دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام».

 یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت:

«من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم.

 آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام».

 براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:

 «آره می‌دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام»

.حالا دیگه اون تنها نیست

و من از این بابت خیلی خوشحالم

و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که

 نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام
 
به خاطر عشق ، جنگ بکن اما هیچ وقت اونو گدایی نکن