-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 تیرماه سال 1384 21:00
! چه کسی خواهد دید ، مردنم را بی تو! گاه می اندیشم ، خبر مرگ مرا با تو چه کسی می گوید! آنزمان که خبر ، مرگ مرا می شنوی! روی خندان تو را کاشکی می دیدم! شانه بالا زدنت را بی قید! و تکان دادن دستت! که مهم نیست زیاد! و تکان دادن سر. چه کسی باور کرد، جنگل جان مرا ؛ آتش عشق تو خاکستر کرد! می توانی تو به من، زندگانی بخشی! یا...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 تیرماه سال 1384 20:54
گنجشکک قصه دل گنجشکک قصه ما دیروز بود و یکی هم عاشقش شده بود اساسی گنجشکک قصه ما بال داشت واسه پرواز اما رسم سفر کرده بود و بال زدن رو فراموش بیچاره دلش گرفته بود همه عاشقش بودن اما دل نبود دریا بود پر اشک صدا نداشت اما فریاد می کشید و از درد دل کردن فرار می کرد عاشق بود اما قصه دلگیر جدایی میخوند یه روزی پرواز کرده...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 تیرماه سال 1384 11:22
میگی از گل خوشت میاد - ولی وقتی بوش میکنی عطرشو ازش میگیری میگی از بارون خوشت میاد - ولی وقتی میباره - چتر میگیری زیرش میگی از نور خوشت میاد - ولی وقتی آفتاب طلوع میکنه - میری تو سایه میگی از دریا خوشت میاد - ولی وقتی طوفانیه - نمیری جلوش میگی از درخت خوشت میاد - ولی وقتی میری جنگل - میترسی گم بشی میگی غروب خورشید...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 تیرماه سال 1384 11:11
دوستت دارم... نمی دونی که چقدر دلم برات تنگ شده برای ندیدنت ثانیه ها هم زیادن و برای با تو بودن قرن ها هم کم ان آری با تو باید بود....با تو باید بود. دیروز در باغچه تنهایی دلم به تو اندیشیدم به دل بهاریت به قصیده زندگی به تو تنها تو ... یه روزی به خدا گفتم خدا دلم رو اسیر کسی کن که به باورهام نخنده اسیر کسی کن که...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 تیرماه سال 1384 20:18
* از دل انگیزترین روز جهان خاطره ای با من هست * به شما ارزانی «« دل تورا در کوی اهل دل کشد تن تورا در حبس آب و گل کشد خوشتر آن باشد که سر دلبران گفته آید در حدیث دیگران »» حرفهای یواشکی : خدا من رو به خاطر گناه بزرگی که کردم ببخشه ! این اولین باری بود که تو زندگیم دزدی میکردم ... اما قول نمیدم آخرین بارم باشه !!...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 خردادماه سال 1384 03:10
از ما گذشت دلی از جنس هزار توی زندگی دلی دریایی اما با دلی از جنس صبح نوشتم و خواندم گذشتم و به گذشته خطی قرمز راندم تا دیگر دلم دریایی نشود آری نوشتم که چه بر من آمد و باز هم خواهد آمد کشته شدن لحظه را رخصتی برای دوست داشتن دانستم هیچ نمی دانستم خود روزی رخصتی می شوم برای گذر لحظه ها خنده ام نمی اید شاید سوار بر شب...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 خردادماه سال 1384 03:00
گفتم بمون ..گفتی؟؟؟؟ گفتم بمون گفتی دلم دریا میخواد رفتی منم رفتم اما نگات مثل یه تیر چشمامو هدف گذاشت آخه چشات نقاشی ساده بچگونه بود ناز بود و دلبری میکرد یه روزی که تنها بودم خواستم اشک بریزم واسه چشات اما بازم تیر چشات چشمای منو هدف گذاشت منم ترسیدم با بوسه ای به اون نگات رفتم یه دنیای دیگه آره با خودم زمزمه کردم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 خردادماه سال 1384 02:28
آنسوترها گل همیشه عاشقی خفته است که روزی عاشق ترین بود برای دلی که هنوز هم گاهی برایش آواز سر میدهد آری غنچه نشکفته دل پرپر شد دیگر عاشقی هیچ معنایی برای عشق ندارد دستم بگیر فراموش شدم چون به نذر دیوانگی تو شبهایی را تا صبح عاشقانه اشک ریختم تا این دل بی درمان را دوایی باشد نذر تو راستی اونجا هستی یاد منم باش
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 خردادماه سال 1384 02:24
تمنای دل تو به تمنای دلم حادثه شو تا دلم برایت اشکهای بیقراری بریزد تو به سکوت به شبهای عاشیمان نخند تا دلم برایت شاخه ای از باغ زندگی هدیه دهد تو قرار را بیقرار مکن تا شب را برایت چراغانی به رنگ روز کنم تو دربدر حیرانی مکن مرا تا لغت را کتابی کنم برای لحظات دیوانگی تو ای کاش بودی و میدیدی چه حیران به دیوانگی بهار زل...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 خردادماه سال 1384 02:21
جام می عشق را امشب در آِغوش میخواهم به دلتنگی تمام خوب بودنهایش را درمان این تن تمام درد میدانم دو سال پیش در چنین روزی تو را یافتم با دیدنت تمام وجودم لرزید اشک اتفاق آن شبم بود و دل اعتبارم برای بدست آوردن تو تو را به دست آوردم تمام روزگارم شدی زندگی و شاید هم تمام خیالم به اشک راه را با تو آمدم به اشک به اشک به اشک...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 خردادماه سال 1384 02:16
هدیه.... هدیه پاییز زمستان نیست دریاست شمع نیست اما به وقتش باران اشک است امید است اما.... به سکوت رنگ میدهد به شعر... با حرفهایش لطافت آری به دل دل میشود به غم حادثه ای دوست داشتنی با چشمانش حرف میرند با لبانش شقایق را وادار به شکست می کند دل است اما در خلوتش چشم دوخته است به نوشته هایی که روزی باید آینده باشند آری...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 خردادماه سال 1384 01:17
من می خوام همیشه عاشق بمونم من میخوام همیشه عاشق بمونم من ازدیاری خسته آمده ام از شهری که هیچ مرا کسی آشنا نخواند فریادها کشیدم اما بازهم جوابم کردند آز عشق گفتم همه از سکوت حرف زدند از سکوت حرف زدم همه مرا دیوانه خواندند گیتار بدست گرفتم نگاهی از سر گیتار به سویم راندند شاید فرامرز بدون گیتار دلیلی برای توجه شدن...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 خردادماه سال 1384 01:13
دیوانه سرور دیوانه هیچگاه نمی خواهد دیوانه باشد دیوانه عاشق است تنها و بیقرار آشیانه گم کرده ساده چون پروانه عاشق چون دریا دیوانه پرواز است به ابدیت عشق سکوت است مثل ابریشم پاک مثل باران شب مثل امید دیوانه بیقرار دیوانه تنها نیست ما همه دیوانه ایم دیوانه تر از هر دیوانه ای دیوانگی من به پایان رسید حال حیرانی را تجربه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 خردادماه سال 1384 01:08
کی به دیدارم می آیی؟؟؟ سرور لبهایی بسته چشمانی مانده به در تا عشق بازهم به سوی دل آید بیقرار شود شمع در حال سوختن دل آری همه شب برای دیدارش دیوانگی خواهم کرد تا بیابم ان دلداده غمگین اما دوست داشتنی شبهایم را بیقرارش شوم در آغوش بکشم تمام ناتمام روزهایم را در گوشش زمزمه کنم نه ! فریاد بکشم دوستت دارم را و با او تا...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 خردادماه سال 1384 01:06
کاشکی دلم..... سرور کاشکی دلم یه دریا بود که میتونستم غم های دلمو توش خالی کنم کاشکی تموم لحظه هام به خوشی خاطرات خوشم بود نمی دونم چی بگم ؟؟؟ یه وقت نگی باز غاطی کرده نه دیشب و امروز بدجوری دلم گرفته بود از شما چه پنهون حسابی بغضمو شکوندم و گریه کردم آخه نمی دونم چرا گاهی بی هوا دوست دارم داد بکشم بگم آهای خدا آهای...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 خردادماه سال 1384 01:04
داستان پاییز و دل. سرور خدایا یا بکش یا کسی را دوست دار دیگری مکن که دوست داشتن و عاشق بودن روزی هزار بار مردن است مردن از دوری مردن از عشق خدایا در سکوت سایه ها بدنبال ترانه ای برای تمنای این دل حیران خود گشتم پاییز هم میخواهد برود خدایا من از زمستان .... در حالیکه زندگی من چون هیاهوی آن دیوانه پسری است که تو خالی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 خردادماه سال 1384 00:57
چه ساده...... سرور کسی نیست جز خدای بخشنده و مهربان چه ساده گذشتیم و گذاشتیم بر ما بگذرد چه ساده دل گفتیم و شب بازی را از ما برد چه ساده تنها شدیم و درد وجود را گرفت چه ساده خندیدیم به خود تا کسی به ما نخندد چه ساده تمرین بوسه کردیم تا اشک مرحم دردهایمان نباشد چه ساده باختیم تا برنده غرور باشیم چه ساده خاطرات را به...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 خردادماه سال 1384 03:00
مى شود آیا؟ به دور خواهم چرخید چون سنگ آسیا و روزهای خود را آرد می کنم برای خمیری که هرگز ور نخواهد آمد . برای نانی که همیشه فطیر خواهد ماند .
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 خردادماه سال 1384 02:44
تندیس امید چندی بود که ساکت نشسته بودم و به جستجومی پرداختم تا راهی به سوی زندگی بیابم، ولی افسوس که پرنده شوم ناامیدی در آسمان زندگیم پرواز می کرد تا مبادا راه خویش گم نکنم. عشق را لطافت زندگی میدانستم و وقتی آن را از دست دادم زندگی برایم همچون گوری سرد و خاموش گردید به آسمان می نگرم و می گویم : خدایا چرا مرا خلق...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 خردادماه سال 1384 02:38
دل من قصه تلخ وداع سراپا ی دلم را لرزاند یاد او افتادم که به یک سیب دلش می خندید و به یک آه بلند نفسش عادت داشت روبرو تا ته کوچه زمین بر فی بود خوب در یادم هست آسمان آبی بود باد سرد ی به تماشا می شد برگ زرد ی رقصیدن گرفت او از آن کوچه گذشت دل من باز گرفت !
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 خردادماه سال 1384 02:28
من زنده ام و زندگی را دوست دارم چون لحظه های زنده امروزم را فدای لحظات در گذشته دیروزم نمیکنم زندگی زیباست وهیچ گاه تکراری نیست اگر هر روز تکامل دیروز باشد و نه اینکه امروز تداعی دیروز
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 خردادماه سال 1384 02:21
خون گریه میکنم وقتی احساس میکنم نیستی وقتی احساس میکنم دیگه رفتی همه دنیا رو سرم خراب میشه نکنه بری ! نه نمیذارم بری نمیتونی بری نه تو همیشه هستی نکنه دیگه بر نگردی نکنه ........
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 خردادماه سال 1384 02:14
قرار تکراری ساعتی بالای سنگ قبرم کوک میکنم هر روز که پلک باز میکنی دور جهان اسپند دود میگردانم..
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 خردادماه سال 1384 02:01
آموخته ام حداقل میتوانم برای دیگران دعا کنم وقتی کمک دیگری از دستم بر نمی آید
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 خردادماه سال 1384 01:33
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 خردادماه سال 1384 01:26
چشم به راه آرزویی است مرا در دل که روان سوزد و جان کاهد هر دم آن مرد هوسران را با غم و اشک و فغان خواهد به خدا در دل جانم نیست هیچ جز حسرت دیدارش سوختم از غم و کی باشد غم من مایه آزارش نگران دیده به ره دارم شاید آن گمشده باز آید سایه ای تا که به در افتد من هراسان بدوم بر در چون شتابان گذرد سایه خیره گردم به در دیگر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 خردادماه سال 1384 01:23
شیطانی به شیطان دیگر گفت:به آن مرد مقدس متواضع نگاه کن که در جاده راه میرود.در این فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختیار بگیرم. رفیقش گفت:به حرفت گوش نمی دهد،تنها به چیزهای مقدس می اندیشد. اما شیطان،به همان روش مشتاق و متعصب همیشگی اش،خود را به شکل ملک مقرب جبرائیل در آورد و در برابر مرد ظاهر شد.گفت:آمده ام به تو...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 خردادماه سال 1384 01:14
درس معلم و اما بعد... در کلاس روزگار، درسهای گونه گونه هست: درس دست یافتن به آب و نان! درس زیستن کنار این و آن. درس مهر. درس قهر، درس آشنا شدن؛ درس با سرشک غم ز هم جدا شدن! در کنار این معلمان و درسها، در کنار نمرههای صفر و نمرههای بیست! یک معلم بزرگ نیز در تمام لحظهها، تمام عمر! در کلاس هست و در کلاس نیست! نام...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 خردادماه سال 1384 01:12
راز و اما بعد... آب از دیار دریا با مهر مادرانه آهنگ خاک میکرد بر گِرد خاک میگشت گَرد ملال او را از چهره پاک میکرد از خاکیان ندانم ساحل به او چه میگفت کان موج ناز پرورد سر را به سنگ میزد خود را هلاک میکرد! «مشیری»
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 خردادماه سال 1384 01:00
حواسم که پرت باشد نمیتوانم حرف بزنم. اگر هم بزنم مثل همیشه چیز معقولی از آب در نمی آید. هیچ کجای زندگی این روزهایم سر جایش نیست. نه خواب نه بیداری نه هیچ چیز. چیز هایی روی دلم و توی دستهایم سنگینی میکند. حرف زدن راجع به بدیهیات همیشه دگرگونم میکند. که چقدر گنگم و چشمهایم چیزی نمیبیند. که چقدر دلم میخواهد از همه چیز...