X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

تنها برای تو می نویسم

دیگر چیزی مثل سابق نیست...

کسی مانند گذشته نمی بیند ...

 نمی خواند...

.نمی فهمد....

 

نه!

 من نمی خواهم بگویم که چرا همه بودنشان را از یاد برده اند و سرود نبودن سر می دهند.

نه!

‌ قسم به همان لحظه ی مقدس نگاهت، من دیوانه ام!

 من کودکی هستم که هیچ گاه بزرگ نخواهد شد.

نه!

 من آنی نیستم که می پندارند.

 من هنوز دوست دارم بلند بخندم.

 هنوز دوست دارم در همین کوچه ها فریاد بزنم و بی محابا بدوم.

 همین کوچه هایی که حالا ساختمان های بلند با هیبت پرشکوهشان بر آنها سایه افکنده. شکوه پوشالی!

 

خیلی دلم تنگ شده. آنقدر به تو نیاز دارم که حتی توان درکت نیست!

آری. این بار تو را توان درک من نیست.

این روزها گنگی که هیچ، دیگر کوری هم میهمان ناخوانده ی چشمانم شده.

 تنها چشمانم برای این است که خانه را، این اتاق را و این دفتر را خیس کنند.

 راه می روم و هیچ کس را نمی بینم.

 دوستانم از کنارم می گذرند و من یادم می رود که باید سلام می کردم.

 خیابان ها را گم می کنم. خیابان های این شهر کوچک  را!

 خنده دار نیست؟

 رنگ ها! وای رنگ ها را اشتباه می گیرم.می گوید چه پیراهن آبی قشنگی!

 اما من چه باید بگویم که پیراهن را خاکستری می بینم؟  

 

چگونه بگویم که دیگر سیر شده ام؟

 و دیگر نمی توانم از این غذای مسموم لذت ببرم؟

 چگونه بگویم که هیچ جای امیدی در نگاه توخالی آدم های اطرافم نمی یابم.

چگونه بگویم که میان این همه شاید یک نفر باشد که مرا بفهمد.

 باور نمی کنی حتی نمی دانند که باید به هنگام خواندن شعر احترام کوچکی بگذارند.

 من نمی خواهم که از درون گوش بدهند و بفهمند. نه.

 لااقل در ظاهر که می توانند همگام حس بی کران آدم باشند. 

 

روزها می روم آنجا روی آن صندلی های سرد می نشینم. سکوت می کنم.

 و با چشمهای کورم هرچه آدم هایی را که کنارم می نشینند نگاه می کنم، چیزی نمی بینم. باورت نمی شود.

عینک هم می زنم. اما باز نمی بینم. انگار قرن ها میان من و آنها فاصله است.

 چقدر سخت است آدم میان جمعیت اطراف و خودش نقطه ی مشترکی نیابد.

 دوست ندارم هر دوست داشتنی را به بازی بگیرند. وبر عکس.

هر سلام یا خنده ی ساده را به منزله ی دوستت دارم خطاب کنند

 و پرونده ی آدم ها را دوتا دوتا ببندند.

 

وحشتناک این است عده ای با اینکه آگاهند که تو کامل می شناسیشان،

چنان با غرور و اکراه پاسخ سلامت را می دهند

 که انگار تو نوکر قصر ورسای هستی و آنها مالک قصر! 

 طوری راه می روند که به زمین فخر می فروشند. که ای زمین!

 بدان که کنون چه کسی بر تو گام می نهد.

 آگاه باش و قدر بدان!

 

آخر باید چکار کنم که من به این می اندیشم که

 چرا ما نباید شبها به جای حرف های عادی و همیشگی حرف تازه ای بزنیم؟

 چرا نباید چیزی از هم یاد بگیریم؟

چرا نباید به دردهای هم گوش بدهیم و ایراد های هم را برطرف کنیم؟

 

خسته ام....

عزیز دل!

‌احساس خفگی می کنم.

 راه من و اینها دو تا خط موازی است.

 کاش لااقل مثل خودم اینجا بیشتر داشتم...

می دانم این روزها خیلی ها مثل من شده اند..

.خسته ام...

[ چهارشنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1385 ] [ 12:10 ق.ظ ] [ دختری که هیچ کس و جز تو نداره ] [ نظرات (6) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 765622