X
تبلیغات
نماشا
رایتل

تنها برای تو می نویسم

تنها چیزی که می خواست  یه سبد گل رازقی بود

 

و یه دنیا ترانه که بریزه به پای درخت عمرش

 

 و به ثمر نشستن نهالِ آرزوهاش رو ببینه.

 

.تو کتابِ زندگیش، تنها برگی رو که ورق نزد برگه خوشبختی بود.

 

تنها چیزی که دستهاش رو از کمر نینداخته بود

 

 قصه ی لیلی بود و فرهاد که کوه رو می خواست جا به جا کنه.

 

تنها چیزی که سرش رو از آسمون به پایین نینداخته بود

 

 شوق دیدن ستاره هایی بود که از اون بالا بهش چشمک می زدن

 

 و لبخند پر از مهرشون رو نثارش می کردن.

 

تنها تکیه اش به پاهاش بود که هنوز اون رو

 

محکم روی زمین نگه داشته بود

 

و بار گناهی  که هنوز کمرش رو خم نکرده بود.

 

کوله باری که هنوز اونقدر ها پر نشده بود

 

 و از این بابت هنوز می تونست بادی به گلوش بندازه.

 

اما..

 

اما گمونم خیلی به خودش مطمعن بود .

 

نمی دونم شاید هم فراموش کرده بود که از هر چی بترسه به سرش میاد.

 

یه دفعه چشم باز کرد و دید تمام رازقی هاش پر پر شدن...

 

نهال آرزوهاش خشکیده و دفتر  زندگیش خیلی خیلی خط خطی شده.

 

دیگه حتی به آسمون هم نمِی تونست نگاه کنه..

 

آخه ستاره ها دیگه بهش لبخند نمیزدن

 

 هیچ،بلکه روشون رو هم ازش بر می گردوندن.

 

حالا حتی پاهاش تاب تحمل تنش رو نداشت.

 

آخه کوله باری رو که سبک به دوش داشت حالا یه دفعه پر کرده بود

 

 از سیاهیهای ریز و درشت ِ گناه

 

که روز به روز اون رو بیشتر در خودش گم می کرد.

 

حالا کمرش خم شده بود.

 

حالا دیگه نمی تونست به خودش،

 

به گذشتش و به سبک بودن کوله بارش بباله.

 

حالا دیگه هیچی نداشت.

 

جز یه کوله بار گناه..

 

یه عمر هدر رفته..

 

یه سیاهی ِ مطلق جلو چشماش و

 

 یه دنیا اشک زیر پلک هاش و

 

 یه جاده که باید به اجبار تا آخرش می رفت و

 

 می دونست آخرش کسی انتظارش رو نمی کشه..

 

حالا با این وضعیت چی داشت بگه؟..

 

هیچی!!

 

نه راه برگشت داشت و نه راه رفت.

 

فقط این جمله توی ذهنش مدام زنگ می زد:

 

"ای کاش هیچگاه از درخت انجیر پایین نمی آمدم"

 

 

[ چهارشنبه 17 خرداد‌ماه سال 1385 ] [ 07:03 ب.ظ ] [ دختری که هیچ کس و جز تو نداره ] [ نظرات (2) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 765622