X
تبلیغات
رایتل

تنها برای تو می نویسم

 

 دستی نیست تا
 
نگاه خسته ام را نوازشی دهد.
 
اینجا ،باران نمی بارد...
 
فانوسهای شهر، خاموش و مُرده اند
 
دست های مهربانی ،فقیرتر از من اند...!
 
نامردمان عشق ندیده ،
 
خنجر کشیده اند بر تن برهنه   و بی هویتم !
 
دلم می خواهد آنقدر بنویسم
 
تا نفسهایم تمام شود.
 
آنقدر دفترهای کهنه را سیاه کنم ،

تا سَرَم   ، فریاد کنند.

می خواهم امشب ،

شاعر نو نویس کوچه ها شوم.

بوی غربت کوچه ها
 
امان بُریده است...!
 
می خواستم واژه ای پیدا کنم تا ...
 
دلتنگی کهنه و بی خاصیتم را
 
عرضه کند ،

ولی
 
واژه ها باز هم غریبی می کنند.

می خواستم ،
 
کاغذی بیابم منت نگذارد ،
 
تنش را بدستانم بسپارد ،
 
تا نوازشش دهم ،
 
اما ، اعتمادی نیست...!
 
این لحظه ها ی لعنتی ،

باز هم مرا عذاب می دهند...
 
این دقیقه های بی وفا ،
 
بی وجدانترین ِ عالم اند...!

دستی نیست تا

دستهای خسته ام را
 
گرم کند...
 
نگاهی نیست ،

تا مرا امید دهد...
 
نفسی نمانده تا به آن تکیه کنم.
 
اینجا،

آخرین ایستگاه عاشقیست...!

.

.

.

 

من در خلوت تنهایی خود به این باور رسیده ام

 که اینجا برای زنده ماندن باید مرد

 

 انگاه که نخستین گام را در دنیا گذاشتم

بغض اتشینی گلویم را می فشرد

شاید دلیل ان غربت و دلتنگی بود

و هر لحظه شدت میگرفت

چنانکه با تمام وجودم گریه را سر دادم اما..

گریه هم ارامم نکرد...

تا اینکه مرا به اغوش کشیدی

و من صدای طپش های قلبت را شنیدم

و ارام به صدای روح نواز قلبت گوش سپردم

و چنان ارامشی نصیبم شد که دیگر

نه از بغض خبری بود و نه احساس غربت

گویی با تمام وجودم به صدای قلبت..

بوی محبتت و صفای وجودت اعتماد کردم

و دریافتم که تنها نیاز حقیقی ام لبخند زیبای تو

و اغوش گرم و بی مثالت است

فدای صفای وجودت شوم

 

 

[ یکشنبه 12 فروردین‌ماه سال 1386 ] [ 09:26 ب.ظ ] [ دختری که هیچ کس و جز تو نداره ] [ نظرات (6) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 765709