X
تبلیغات
رایتل

تنها برای تو می نویسم

باران نمی شوم 

 که نگویی: با چه منتی خود را بر شیشه می کوبد

تا پنجره را باز کنم و نیم نگاهی بیندازم.

ابر می شوم

که از نگرانی یک روز بارانی

هر لحظه پنجره را بگشایی

و مرا در آسمان نگاه کنی...

 

پنداشتی آتش عشقی که در دلم افروختی

 به نیستی خاموش می شود؟

 

پنداشتی خرمن هستی ام را به باد فنا داده ام

 که به جرقه ای خاکستر کنی؟

 

یا که پنداشتی من عروسک بچگی های توام

که فقط تو عاشقش باشی؟

تو دستان آزمند مرا ندیدی که ملتمسانه بسوی تو دراز شده بود

تو ندانستی که دستان سرد من جویای گرمی تپش های قلب تو بود

تو ندانستی که اشک من در پی سودای سیه چشمان زیبای تو بود

یا تو ندانستی که عشق من

 نه هوس که تجلی رویای وفای بی ریای تو بود

تو بنیادم را به غم

 گفتارم را به درد و نفسهایم را به آْه آمیختی

تو را به سرنوشت

 نامت را به باد و خاطره ات را به یاد می سپارم 

 


 


باورش کردمNo

و ندانستم تمام حرفهایش فریب است

خنده هایش دروغ و بی احساس

گریه هایش هم کمی عجیب است

ندانستم ویرانگری آمده ویرانم کند

ساحر است می خواهد سحر سامانم کند

ندانستم رهگذر است، بهانه اش خستگی

برای اغفال من می آید از در دلبستگی

باورش کردم

و حرفهایش را شنیدم

دلم که با دلش یکدل شد جز آزار چیزی ندیدم

زبان بازیش که تمام شد

دل ساده ام که رام شد

دیگر دوست داشتنی در کار نبود

دیگر دوستی منتظر سر قرار نبود

راست و دروغ به عشق من قسم خورد

چیزی نگفتم من هر چه به روزم آورد

حالا خوب می فهمم معنی حرفهایش را

فریبی بیش نبود

او که دم از محبوبیت میزد

در شهر خود غریبی بیش نبود

او از عشق بی نصیب بود

او کارش فریب بود

او بازی می خواست، بازیچه زیاد داشت

یکی یکی می شکست و کنار می گذاشت

او همیشه فکر دلبری بود

چشمهای شیطان همه جا دنبال پری بود

او به وفا و صداقت کرده بود پشت

او عاشقانش را پنهانی با محبت می کشت.

 

 

بوسه مرگ
 
آمدی
 
گرم وصمیمی مثل همیشه

زیبا و دلنشین مثل قدیسه آسمانی

حرفهایت را با حرفهایم درآمیختی

کنارت بودم چشم بسته به روی تمام شیرازه زندگی ام
 

دستانت را لمس کردم

چه دستان گرمی کاش زودتر پیدایشان می کردم

دستانی که آرزوی بوئیدن و بوسیدنش را داشتم

چشمانم را با چشمانت درآمیختی

کجایند آن چشمها که نظاره کنند مرگ تدریجی بی کسش را؟

کجایند آن چشمها که نظاره کنند جهنم سرد شعله کشیده تحملم را؟

یادم آمد که به تو گفتم چه کنیم

گذارمان از گذرگاه گزند مردمان نگذرد؟

و تو گفتی می خواهمت

یا نه اینطور گفتی:

گفتی پیمان می بندم با پیمان که تا زمان پیمان ،
 
 پیمانم را نشکنم.....

گفتم چطور؟

گفتی ارزشش را دارد عزیز دل....

و من گول حرفهای چون عسل شیرینت را خوردم!

بگذریم ، کجا بودیم؟

آنجا که چشمهایت ، چشمهایم را به خود کوک زده بود!

آنگاه که لبانم را بر لبانت گذاشتی

یادم نمی رود که چه شیرین بودند لبانت...

یادم نمی رود که آن لحظه آرزو می کردم بتوانم بگویم

دوستت دارم!

اما با کدام لبها سخن می گفتم؟

کار دیگر کردم ...

به چشمانت خیره شدم
 
 و برای عشقمان قطرات اشکم را
 
آرامانه به روی گونه هایم پاشیدم!

هرگز آن لحظه فراموشم نمی شود....
 
 
هرگز
 
تو را در آغوش بدون آغوشم گرفتم

دیگر حتی هیچ کسی را نمی دیدم...

مگر می شود دنیا در آغوشت باشد

و تو به آن بنگری؟

خدایم را شکر نعمتش دادم

اما خدایا خدایا تو به من نگفتی

وگرنه بیشتر نگاهش می کردم...

حال از دست دادمش...
 
همانگونه که ابدیت حیاتش را منکر می شود

سیراب زندگی شدم

ناگاه از زندگی تهی

هنوز که هنوز است منتظر جواب او هستم

خداوندم هنوز به من جواب نداده

می مانم.....

برای من صبر بازیچه شده است

می خوانم...

از دوری تو ای عشق پاک زمینی من

تا آنگاه که مرگ را در آغوش بگیرم
 
 
[ سه‌شنبه 14 فروردین‌ماه سال 1386 ] [ 06:34 ب.ظ ] [ دختری که هیچ کس و جز تو نداره ] [ نظرات (7) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 768654