X
تبلیغات
نماشا
رایتل

تنها برای تو می نویسم

 

چقدر سخته که تمام روز رو منتظرشب باشی

 به این امید که شاید اومد و خوند و جوابتو داد

 جواب هایی که مثل همیشه حرف تازه ای توش نیست 

انگار هیچ وقت نمی خواد باور کنه که .....

 دوسش داری ....

                                      

هیچگاه آخرین نگاهت را فراموش نمی کنم

 

نگاهی سرشار از عشق صمیمیت و محبت 

 

 امروز ماهها از آن روز می گذرد

 

 ولی تو هر گز بر نگشته ای ...

 

صدایت در گوشم زمزمه می شود و نگاهت در ذهنم مجسم

 

ولی من تو را می خواهم نه خیالت را....

 

در جایی ایستاده ام که دیگر نمی توانم

 راه را از بیراهه تشخیص دهم

گامی به اشتباه برداشتن، مقصد را یک قدم یا بیشتر دور می کند

از تو یاری می خواهم

بخاطر من نه

بلکه

بخاطر لحظه هایی که با تو بودم

بخاطر شبهایی که به یادت گریستم

بخاطر خوابهایی که از آمدنت شیرین شد

بخاطر قاصدک هایی که با هزاران امید به سوی تو فرستادم

بخاطر قطره های اشکی که این نوشته ام را هم خیس کرد

قدمی پیش نه

و راه را به من بنما و کمکم کن ....

 

 

TinyPic image

 

یک روز و یک شب دیگر هم بی تو گذشت ...

 

و من اینجا از پشت قاب پنجره تنهایی ام

 

به گذشته های با تو بودن و فرداهای بی تو ماندن می نگرم


آری...

 

 این صدای قدم های توست

 

 که کم رنگ و کم رنگ ترمی شود...

 

ردپایی اما باقیست


شاید فرصتی باشد هنوز برای رسیدن...

 

درنگ نمی کنم!


کبوتر دلم را به سویت روانه می کنم

 

می روی ....می آید

 

 می روی و باز هم می آید


بارانی می شود هوای دلم از این دویدن ها و نرسیدن ها!


این بار تو رفتی اما

 

تقلای کبوتر خیس بالم برای رسیدن به تو بی ثمر ماند


دگر صدایی نیست!


کبوتر هم گویی اسیر باد و طوفان شد


حال نه تو ماندی نه کبوتر دلم غمینم


حتی دگر ردپایی نیست برای تقلایی دوباره


باران تندتر و تندتر می بارد ....


و من باز اینجا از پشت قاب پنجره تنهاییم

 

جز شیشه ای گریان نمی بینم...

 

 

خداوندا ...

مدتهاست که با  تو حرف نزدم ...

 

 حس میکنم به انتها نزدیکتر شدم


هر روز تنها تر می شوم

 

 و این تنهایی تاریک و تلخ مرا هیچکس در


خوب خودت خواستی ...

 

نکند دیگر تو هم از دستم خسته شده ای ؟ !

 

نمی دانم ...


روز به روز بیشتر از تو دور می شوم


راه را گم کردم گویا ... و خودم را نیز همینطور


هنوز در پیچ و خم نادانسته هایم پرسه می زنم


نمی دانم که هستم چه هستم

 

و چرا باید باشم و اصلا به کجا باید برسم


روزها میگذرند ...

 

ک نمی کند


خسته از این ر اه بی پایان 

 
خسته و رنگ پریده از وحشت بی تو بودن


هنوز در گیر و دار احساسم دست و پا می زنم


اما نه ...


میدانم که هنوز سقوط نکرده ام 

 
می دانم آنجایی ... آن بالا 

 
مرا می بینی و منتظر فرصتی هستی

 

که دوباره بیایی پایین به پیشم


هنوز هم شب ها وقتی غرق م خواب می شوم

 

شاید بیایی کنارم ...

خداوندا


من راه حلی برای این دلتنگی مرگ آور پیدا نکرده ام 

 
مشکل است پیمودن مسیر وقتی مقصد را ندانی 

 
دستم رابگیر


راه را بر من بنمای کمکم  کن


کمکم کن ....

 

 

 

 

 

[ یکشنبه 25 شهریور‌ماه سال 1386 ] [ 09:15 ق.ظ ] [ دختری که هیچ کس و جز تو نداره ] [ نظرات (8) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 765622