**به شهر سکوت من خوش آمدید امیدوارم بتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم راستی نامت را در قسمت نظرها بر نگاره قلبم بنویس تا همیشه در خاطرم بمانی **

تنها برای تو می نویسم
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو

جومونگ ۵ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 3 اسفند ماه سال 1386
کاش تمام آرزوها ...

 

کاش با من سخن می گفتی تا دیگر با خود سخن نگویم

کاش دوستم داشتی تا با بودنت تنهایی را احساس نمی کردم

کاش مرا می فهمیدی تا مجبور نباشم

 تمام غصه ها و دردهایم را به تنهایی بر دوش خسته ام بنویسم

کاش فرداهای دیگر خبر آمدنت را بر تمامی وجودم بشویند

کاش می شد که تمام رازهای نهفته دردلم را بازگویم

 افسوس که زبانم ازگفتن آن روی بر میگرداند

کاش می شد که همه سکوتها در هم می شکست

و هیچ کس در هیچ کجا تنها نمی ماند

کاش همه قرارها بسته می شد و تمام بی قراریها از بین می رفت

 وهیچ حسی برای تنها ماندن نبود

کاش همه عشقها ودوستی ها و محبتها بر عرصه دلها می نشست

کاش در این زمانه غم انسان بازیچه دست دیگران نمی شد

 و در هم نمی شکست

کاش تمام آدمهای دنیا و عشقها ی لبریز از آنها

 جز واقعیت چیزه دیگری نبود

کاش اگر به کسی محبتی نثار می کردم آن را درست پاسخ می داد

کاش تمام دروغها از جام پاک عشق دور می گشت

کاش عشق در نقطه ای از دل باقی می ماند

 که صداقت در آن ریشه کرده است

کاش لحظه ها برای ما بود

و ما برای لحظه ها آهنگ عشق می ساختیم

کاش تمام دوست داشتنها از عشق بود

و تمام کتابهای دنیا از دوستی ها می نوشتند

کاش تمام قلمها وقتی به دست گرفته می شدند

 نام تو را می نوشتند

کاش تو برای من بودی افسوس که .......

کاش همیشه پاییز بود

ومن از صدای خش خش برگها متوجه آمدنت می شدم

کاش همیشه غروب تو را برای من می آورد

 و با بودن تو به پایان می رسید

کاش رفتن نبود وهمیشه تو می آمدی

کاش می توانستم سر بر شانه های خسته ات بنهم

 و آنقدر گریه کنم که در آغوشت بمیرم

کاش سرنوشتمان طوری بود که ما همیشه کنار یکدیگر باشیم

کاش همیشه به یادم بودی و می ماندی

کاش دوری نبود وفاصله ها آنقدر کم بود ،

ودیگر نیازی به دلتنگ شدن وجود نداشت

کاش بودی وتمامی شعرهایم را به تو تقدیم می کردم

کا ش مانند آب زود گذر نبودی واین گونه از عشقمان نمی گذشتی

کاش لحظه های با تو بودن اینقدر زود نمی گذشت

 کاش همیشه تکرار آن روزها برایم مجسم می شد

کاش اینگونه در قلبم جای نگرفته بودی که نتوانم فراموشت کنم

کاش آنقدر مهربان نبودی که مهرت بر دلم بنشیند

کاش دستهایم تو را نمی خواند و اشکهایم برایت نمی ریخت

کاش پاییز و برگهای رنگارنگش که بوی تو را برایم می دهد

 رفتنی نبود

کاش صدایم از اوج سکوت دل تو عشق را طلب نمی کرد

کاش هر از گاهی می آمدی و من به شوق دیدنت

 پنجره را باز می گذاشتم

کاش همیشه شب بود وتاریکی همه جا رامیگرفت

 ومن دراتاقم تنها بودم واشک میریختم تنها برای تو

کاش هیچ گاه ما بار سفر را برای رفتن نمی بستیم

کاش نبودنت ورفتنت اینگونه مرا آزار نمی داد

کاش پنجره ای وجود داشت که از آن به خوشبختی بنگریم

کاش برای همیشه یاد نگاهم در خاطرت سپرده می شد

کاش بی وفایی نبود و وفا اولین چیزی بود

 که انسان در ذهن و خاطر خود پرورش می داد

کاش جدایی نبود و فاصله های وابسته به آن وجود نداشت

کاش مادرها ماندنی بودند وهیچ وقت نمی رفتند

کاش چیزی به اسم غم را یاد نمی گرفتیم

کاش باران همیشه بود و می بارید تا بوی تو را احساس کنم

کاش هیچ چیزی پایان نمی یافت پایان برایم بسیار غم انگیز بود

کاش شمع نمی سوخت وپروانه ها تنها نمی ماند

کاش تمام آرزوها دست یافتنی بودند



برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 290353


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
به یادگار برای کسی که نه!
برای به یادگار ماندن برای روزهای نیامده ی فردا می نویسم
تا یادم نرود آنچه که بودم.
چیزی نیست جز دل نوشت های من.

سلام ،
من نه فرشته ام و نه از جنس آسمون ،
و نه به قول اون نویسنده معروف یک کلوخ تیپا خورده
، من  فقط یه آدمم ،
یه آدم که گاهی زیادی مهربونه گاهی زیادی حساسه
و گاهی هم زیادی مغرور ،
آدمی که دوست داره همه رو دوست داشته باشه
و با همه زلال باشه !
اما افسوس که آدمای دیگه گاهی این چیزا رو حس نمی کنن !!
کاش خدای اون بالاها آدمایی رو سر راه هم قرار بده
که حرف همو بفهمن  ، به یه چیز بخندن ، به یه چیز اشک بریزن  ،
و فهم و ادب و ایمان چاشنی صداقت کلامشون باشه .
به همون خدای آسمونا
اینا شعر نیست شعار نیست لااقل برای من نیست
اینا از عمق وجود م بلند میشه
.
.
.
این منم که تو را می خوانم

نه پری قصه هستم در آفاق داستان

و نه قاصدکی در یک قدمی تو

کسی که همواره به یاد توست

سالهاست با رودخانه و آسمان زندگی می کنم

برای کفتران چاهی دانه می ریزم

و ماه را به مهمانی درختان دعوت می کنم

این تویی که مرا در تمام لحظات می بینی

می نویسم تا تمامی درختان سالخورده بدانند

که تو مهربانترین مهربانی

پس آرام و گرم می نویسم

دوستت دارم


حرف دل
زمانی کودکی را فهمیدیم که بزرگ شده بودیم
                     ×××
و حرف را زمانی درک کردیم که  جز دروغ چیز دیگری برای گفتن نداشتیم ...  



بس که دیوار دلم کوتاه اس،هرکه از کوچه تنهایی ما میگذرد،به هوای هوسی هم که شده،سرکی میکشد و میگذرد

شناسنامه کامل من...